نظامی (لیلی و مجنون)/چون دید پدر به حال فرزند

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' نظامی (لیلی و مجنون)  از نظامی
(چون دید پدر به حال فرزند)
'


 چون دید پدر به حال فرزندآهی بزد و عمامه بفکند 
 نالید چو مرغ صبحگاهیروزش چو شبی شد از سیاهی 
 گفت ای ورق شکنج دیدهچون دفتر گل ورق دریده 
 ای شیفته چند بیقراریوی سوخته چند خامکاری 
 چشم که رسید در جمالتنفرین که داد گوشمالت 
 خون که گرفت گردنت راخار که خلید دامنت را 
 از کار شدی چه کارت افتاددر دیده کدام خارت افتاد 
 شوریده بود نه چون تو بدبختسختیش رسد نه این چنین سخت 
 مانده نشدی ز غم کشیدن؟وز طعنه دشمنان شنیدن 
 دل سیر نگستی از ملامت؟زنده نشدی بدین قیامت؟ 
 بس کن هوسی که پیش بردیکاب من و سنگ خویش بردی 
 در خرگه کار خرده کاریعیبی است بزرگ بی‌قراری 
 عیب ارچه درون پوست بهترآیینه دوست دوست بهتر 
 آیینه ز روی راستگوئیبنماید عیب تا بشوئی 
 آیینه ز خوب و زشت پاکستاین تعبیه خانه زای خاکست 
 بنشین وز دل رها کن این دردآن به که نکوبی آهن سرد 
 گیرم که نداری آن صبوریکز دوست کنی به صبر دوری 
 آخر کم از آنکه گاهگاهیآیی و به ما کنی نگاهی 
 هرکس به هوای دل تکی راندوز بهر گریختن تکی ماند 
 بی‌باده کفایتست مستیبی آرزو آرزو پرستی 
 تو رفته به باد داده خرمنمن مانده چنین به کام دشمن 
 تا در من و در تو سکه‌ای هستاین سکه بد رها کن از دست 
 تو رود زنی و من زنم رانتو جامه دری و من درم جان 
 عشق ارز تو آتشی برافروختدل سوخت ترا مرا جگر سوخت 
 نومید مشو ز چاره جستنکز دانه شگفت نیست رستن 
 کاری که نه زو امیدداریباشد سبب امیدواری 
 در نومیدی بسی امید استپایان شب سیه سپید است 
 با دولتیان نشین و برخیززین بخت گریز پای بگریز 
 آواره مباد دولت از دستچون دولت هست کام دل هست 
 دولت سبب گره گشائیستپیروزه خاتم خدائیست 
 فتحی که بدو جهان گشادنددر دامن دولتش نهادند 
 گر صبر کنی به صبر بی‌شکدولت به تو آید اندک اندک 
 دریا که چنین فراخ رویستپالایش قطرهای جویست 
 وان کوه بلند کابرناکستجمع آمده ریزه‌های خاکست 
 هان تانشوی به صابری سستگوهر به درنگ می‌توان جست 
 بیرای مشوی که مرد بی‌رایبی‌پای بود چو کرم بی‌پای 
 روباه ز گرگ بهره زان بردکین رای بزرگ دارد آن خرد 
 دل را به کسی چه بایدت دادکو ناوردت به سالها یاد 
 او بی‌تو چو گل تو پای در گلاو سنگ دل و تو سنگ بر دل 
 گر با تو حدیث او بگویندرسوائی کار تو بجویند 
 زهریست به قهر نفس دادنکژدم زده را کرفس دادن 
 مشغول شو ای پسر به کاریتا بگذری از چنین شماری 
 هندو ز چه مغز پیل خارد؟تا هندوستان به یاد نارد 
 جانی و عزیزتر ز جانیدر خانه بمان که خان و مانی 
 از کوه گرفتنت چه خیزدجز آب که آن ز روی ریزد 
 هم سنگ درین رهست و هم چاهمی‌دار ز هر دو چشم بر راه 
 مستیز که شحنه در کمین استزنجیر مبر که آهنین است 
 تو طفل رهی و فتنه رهدارشمشیر ببین و سر نگه‌دار 
 پیش‌آر ز دوستان تنی چندخوش باش به رغم دشمنی چند 
 مجنون به جواب آن شکرریزبگشاد لب طبرزد انگیز 
 گفت ای فلک شکوه‌مندیبالاترت از فلک بلندی 
 شاه دمن و رئیس اطلالروی عرب از تو عنبربن خال 
 درگاه تو قبله سجودمزنده به وجود تو وجودم 
 خواهم که همیشه زنده مانیخود بی‌تو مباد زندگانی 
 زین پند خزینه‌ای که دادیبر سوخته مرهمی نهادی 
 لیکن چه کنم من سیه رویکافتاده بخودنیم در این کوی 
 زین ره که نه برقرار خویشمدانی نه باختیار خویشم 
 من بسته و بندم آهنین استتدبیر چه سود قسمت اینست 
 این بند به خود گشاد نتوانواین بار زخود نهاد نتوان 
 تنها نه منم ستم رسیدهکودیده که صد چو من ندیده 
 سایه نه به خود فتاد در چاهبر اوج به خویشتن نشد ماه 
 از پیکر پیل تا پرمورکس نیست که نیست بر وی این زور 
 سنگ از دل تنگ من بکاهددلتنگی خویشتن که خواهد 
 بخت بد من مرا بجویدبدبختی را زخود که شوید 
 گر دست رسی بدی در این راهمن بودمی آفتاب یا ماه 
 چون کار به اختیار ما نیستبه کردن کار کار ما نیست 
 خوشدل نزیم من بلاکشوان کیست که دارد او دل خوش 
 چون برق ز خنده لب ببندمترسم که بسوزم ار بخندم 
 گویند مرا چرا نخندیگریه است نشان دردمندی 
 ترسم چو نشاط خنده خیزدسوز از دهنم برون گریزد