نظامی (لیلی و مجنون)/هر روز که صبح بردمیدی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' نظامی (لیلی و مجنون)  از نظامی
(هر روز که صبح بردمیدی)
'


 هر روز که صبح بردمیدییوسف رخ مشرقی رسیدی 
 کردی فلک ترنج پیکرریحانی او ترنجی از زر 
 لیلی ز سر ترنج بازیکردی ز زنخ ترنج سازی 
 زان تازه ترنج نو رسیدهنظاره ترنج کف بریده 
 چون بر کف او ترنج دیدنداز عشق چو نار می‌کفیدند 
 شد قیس به جلوه‌گاه غنجشنارنج رخ از غم ترنجش 
 برده ز دماغ دوستان رنجخوشبوئی آن ترنج و نارنج 
 چون یک چندی براین برآمدافغان ز دو نازنین برآمد 
 عشق آمد و کرد خانه خالیبرداشته تیغ لاابالی 
 غم داد و دل از کنارشان بردوز دل شدگی قرارشان برد 
 زان دل که به یکدیگر نهادنددر معرض گفتگو فتادند 
 این پرده دریده شد ز هر سویوان راز شنیده شد به هر کوی 
 زین قصه که محکم آیتی بوددر هر دهنی حکایتی بود 
 کردند بسی به هم مداراتا راز نگردد آشکارا 
 بند سر نافه گرچه خشک استبوی خوش او گوای مشک است 
 یاری که ز عاشقی خبر داشتبرقع ز جمال خویش برداشت 
 کردند شکیب تا بکوشندوان عشق برهنه را بپوشند 
 در عشق شکیب کی کند سودخورشید به گل نشاید اندود 
 چشمی به هزار غمزه غمازدر پرده نهفته چون بود راز 
 زلفی به هزار حلقه زنجیرجز شیفته دل شدن چه تدبیر 
 زان پس چو به عقل پیش دیدنددزدیده به روی خویش دیدند 
 چون شیفته گشت قیس را کاردر چنبر عشق شد گرفتار 
 از عشق جمال آن دلارامنگرفت هیچ منزل آرام 
 در صحبت آن نگار زیبامی‌بود ولیک ناشکیبا 
 یکباره دلش ز پا درافتادهم خیک درید و هم خر افتاد 
 و آنان که نیوفتاده بودندمجنون لقبش نهاده بودند 
 او نیز به وجه بینوائیمی‌داد بر این سخن گوائی 
 از بس که سخن به طعنه گفتنداز شیفته ماه نو نهفتند 
 از بس که چو سگ زبان کشیدندز آهو بره سبزه را بریدند 
 لیلی چون بریده شد ز مجنونمی‌ریخت ز دیده در مکنون 
 مجنون چو ندید روی لیلیاز هر مژه‌ای گشاد سیلی 
 می‌گشت به گرد کوی و بازاردر دیده سرشک و در دل آزار 
 می‌گفت سرودهای کاریمی‌خواند چو عاشقان به زاری 
 او می‌شد و می‌زدند هرکسمجنون مجنون ز پیش و از پس 
 او نیز فسار سست می‌کرددیوانگیی درست می‌کرد 
 می‌راند خری به گردن خردخر رفت و به عاقبت رسن برد 
 دل را به دو نیم کرد چون نازتا دل به دو نیم خواندش یار 
 کوشید که راز دل بپوشدبا آتش دل که باز کوشد 
 خون جگرش به رخ برآمداز دل بگذشت و بر سر آمد 
 او در غم یار و یار ازو دوردل پرغم و غمگسار از او دور 
 چون شمع به ترک خواب گفتهناسوده به روز و شب نخفته 
 می‌کشت ز درد خویشتن رامی‌جست دوای جان و تن را 
 می‌کند بدان امید جانیمی‌کوفت سری بر آستانی 
 هر صبحدمی شدی شتابانسرپای برهنه در بیابان 
 او بنده یار و یار در بنداز یکدیگر به بوی خرسند 
 هر شب ز فراق بیت خوانانپنهان رفتی به کوی جانان 
 در بوسه زدی و بازگشتیبازآمدنش دراز گشتی 
 رفتنش به از شمال بودیباز آمدنش به سال بودی 
 در وقت شدن هزار برداشتچون آمد خار در گذر داشت 
 می‌رفت چنانکه آب در چاهمی‌آمد صد گریوه بر راه 
 پای آبله چون به یار می‌رفتبر مرکب راهوار می‌رفت 
 باد از پس داشت چاه در پیشکامد به وبال خانه خویش 
 گر بخت به کام او زدی سازهرگز به وطن نیامدی باز