نظامی (لیلی و مجنون)/نوفل ز چنین عتاب دلکش
ظاهر
| نوفل ز چنین عتاب دلکش | شد نرم چنانکه موم از آتش | |||||
| برجست و به عزم راه کوشید | شمشیر کشید و درع پوشید | |||||
| صد مرد گزین کارزاری | پرنده چو مرغ در سواری | |||||
| آراسته کرد و رفت پویان | چون شیر سیاه جنگ پویان | |||||
| چون بر در آن قبیله زد گام | قاصد طلبید و داد پیغام | |||||
| کاینک من و لشگری چو آتش | حاضر شدهایم تند و سرکش | |||||
| لیلی به من آورید حالی | ورنه من و تیغ لاابالی | |||||
| تا من بنوازشی که دانم | او را به سزای او رسانم | |||||
| هم کشته تشنه آب یابد | هم آب رسان ثواب یابد | |||||
| چون قاصد شد پیام او برد | شد شیشه مهر در میان خرد | |||||
| دادند جواب کین نه راهست | لیلی نه گلیچه قرص ماهست | |||||
| کس را سوی ماه دسترس نیست | نه کار تو کار هیچکس نیست | |||||
| او را چه بری که آفتابست | تو دیو رجیم و او شهابست | |||||
| شمشیر کشی کشیم در جنگ | قاروره زنی زنیم بر سنگ | |||||
| قاصد چو شنید کام و ناکام | باز آمد و باز داد پیغام | |||||
| بار دگرش به خشمناکی | فرمود که پایدار خاکی | |||||
| کای بیخبران ز تیغ تیزم | فارغ ز هیون گرم خیزم | |||||
| از راه کسی که موج دریاست | خیزید و گرنه فتنه برخاست | |||||
| پیغام رسان او دگر بار | آورد پیام ناسزاوار | |||||
| آن خشم چنان در او اثر کرد | کاتش ز دلش زبان بدر کرد | |||||
| با لشکر خود کشیده شمشیر | افتاد در آن قبیله چون شیر | |||||
| وایشان بهم آمدند چون کوه | برداشته نعرهای به انبوه | |||||
| بر نوفلیان عنان گشادند | شمشیر به شیر در نهادند | |||||
| دریای مصاف گشت جوشان | گشتند مبارزان خروشان | |||||
| شمشیر ز خون جام بر دست | میکرد به جرعه خاک را مست | |||||
| سر پنجه نیزه دلیران | پنجه شکن شتاب شیران | |||||
| مرغان خدنگ تیز رفتار | برخوردن خون گشاده منقار | |||||
| پولاده تیغ مغز پالای | سرهان سران فکنده بر پای | |||||
| غریدن تازیان پرجوش | کر کرده سپهر و ماه را گوش | |||||
| از صاعقه اجل که میجست | پولاد به سنگ در نمیرست | |||||
| زوبین بلا سیاستانگیز | سر چون سر موی دیلمان تیز | |||||
| خورشید درفش ده زبانه | چون صبح دریده ده نشانه | |||||
| شیران سیاه در دریدن | دیوان سپید در دویدن | |||||
| هرکس به مصاف در سواری | مجنون به حساب جان سپاری | |||||
| هرکس فرسی به جنگ میراند | او جمله دعای صلح میخواند | |||||
| هرکس طللی به تیغ میکشت | او خویشتن از دریغ میکشت | |||||
| میکرد چو حاجیان طوافی | انگیخته صلحی از مصافی | |||||
| گر شرم نیامدیش چون میغ | بر لشگر خویشتن زدی تیغ | |||||
| گر طعنه زنش معاف کردی | با موکب خود مصاف کردی | |||||
| گر خنده دشمنان ندیدی | اول سر دوستان بریدی | |||||
| گر دست رسش بدی به تقدیر | برهم سپران خود زدی تیر | |||||
| گر دل نزدیش پای پشتی | پشتی گر خویش را به کشتی | |||||
| میبود در این سپاه جوشان | بر نصرت آن سپاه کوشان | |||||
| اینجا به طلایه رخش رانده | وآنجا به یزک دعا نشانده | |||||
| از قوم وی ار سری فتادی | بر دست برنده بوس دادی | |||||
| وآن کشته که بد ز خیل یارش | میشست به چشم سیل بارش | |||||
| کرده سر نیزه زین طرف راست | سر نیزه فتح از آنطرف خواست | |||||
| گر لشگر او شدی قویدست | هم تیر بریختی و هم شست | |||||
| ور جانب یار او شدی چیر | غریدی از آن نشاط چون شیر | |||||
| پرسید یکی کهای جوانمرد | کز دو زنی چو چرخ ناورد | |||||
| ما از پی تو به جان سپاری | با خصم ترا چراست یاری | |||||
| گفتا که چو خصم یار باشد | با تیغ مرا چکار باشد | |||||
| با خصم نبرد خون توان کرد | با یار نبرد چون توان کرد | |||||
| از معرکهها جراحت آید | اینجا همه بوی راحت آید | |||||
| آن جانب دست یار دارد | کس جانب یار خوار دارد؟ | |||||
| میل دل مهربانم آنجاست | آنجا که دلست جانم آنجاست | |||||
| شرطت به پیش یار مردن | زو جان ستدن ز من سپردن | |||||
| چون جان خود این چنین سپارم | بر جان شما چه رحمت آرم | |||||
| نوفل به مصاف تیغ در دست | میکشت بسان پیل سرمست | |||||
| میبرد به هر طریده جانی | افکند به حمله جهانی | |||||
| هرسو که طواف زد سر افشاند | هرجا که رسید جوی خون راند | |||||
| وان تیغ زنان که لاف جستند | تا اول شب مصاف جستند | |||||
| چون طره این کبود چنبر | بر جبهت روز ریخت عنبر | |||||
| زاین گرجی طره برکشیده | شد روز چو طره سربریده | |||||
| آن هردو سپه زهم بریدند | بر معرکه خوابگه گزیدند | |||||
| چون مار سیاه مهره برچید | ضحاک سپیدهدم بخندید | |||||
| در دست مبارزان چالاک | شد نیزه بسان مار ضحاک | |||||
| در گرد قبیله گاه لیلی | چون کوه رسیده بود خیلی | |||||
| از پیش و پس قبیله یاران | کردند بسیج تیر باران | |||||
| نوفل که سپاهی آنچنان دید | جز صلح دری زدن زیان دید | |||||
| انگیخت میانجیی ز خویشان | تا صلح دهد میان ایشان | |||||
| کاینجا نه حدیث تیغ بازیست | دلالگیی به دل نوازیست | |||||
| از بهر پری زده جوانی | خواهم ز شما پری نشانی | |||||
| وز خاصه خویشتن در اینکار | گنجینه فدا کنم به خروار | |||||
| گر کردن این عمل صوابست | شیرینتر از این سخن جوابست | |||||
| ور زانکه شکر نمیفروشید | در دادن سرکه هم مکوشید | |||||
| چون راست نمیکنید کاری | شمشیر زدن چراست باری | |||||
| چون کرد میانجی این سرآغاز | گشت آن دو سپه زیکدیگر باز | |||||
| چون خواهش یکدگر شنیدند | از کینه کشی عنان کشیدند | |||||
| صلح آمد دور باش در چنگ | تا از دو گروه دور شد جنگ | |||||