نظامی (لیلی و مجنون)/لیلی پس پرده عماری

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' نظامی (لیلی و مجنون)  از نظامی
(لیلی پس پرده عماری)
'


 لیلی پس پرده عماریدر پرده‌دری ز پرده داری 
 از پرده نام و ننگ رفتهدر پرده نای و چنگ رفته 
 نقل دهن غزل سرایانریحانی مغز عطر سایان 
 در پرده عاشقان خنیدهزخم دف مطربان چشیده 
 افتاده چو زلف خویش درتاببی‌مونس و بیقرار و بیخواب 
 مجنون رمیده نیز در دشتسرگشته چو بخت خویش می‌گشت 
 بی‌عذر همی دوید عذرادر موکب وحشیان صحرا 
 بوری به هزار زور می‌راندبیتی به هزار درد می‌خواند 
 بر نجد شدی ز تیر وجدیشیخانه ولی نه شیخ نجدی 
 بر زخمه عشق کوفتی پایوز صدمه آه روفتی جای 
 هر عاشق کاه وی شنیدیهر جامه که داشتی دریدی 
 از نرم‌دلان ملک آن بومبود آهنی آب داده چون موم 
 نوفل نامی که از شجاعتبود آنطرفش به زیر طاعت 
 لشگر شکنی به زخم شمشیردر مهر غزال و در غضب شیر 
 هم حشمت گیر و هم حشم‌دارهم دولتمند و هم درم‌دار 
 روزی ز سر قوی سلاحیآمد به شکار آن نواحی 
 در رخنه غارهای دلگیرمی‌گشت به جستجوی نخجیر 
 دید آبله پای دردمندیبر هر موئی ز مویه‌بندی 
 محنت زده غریب و رنجوردشمن کامی ز دوستان دور 
 وحشی شده از میان مردموحشی دو سه اوفتاده دردم 
 پرسید ز خوی و از خصالشگفتند چنانکه بود حالش 
 کز مهر زنی بدین حزینیدیوانه شد این چنین که بینی 
 گردد شب و روز بیت گویانآن غالیه را زیاد جویان 
 هر باد که بوی او رساندصد بیت و غزل بدو بخواند 
 هر ابر کزان دیار پویدشعری چو شکر بدو بگوید 
 آیند مسافران زهر بومبینند در این غریب مظلوم 
 آرند شراب یا طعامیباشد که بدو دهند جامی 
 گیرد به هزار جهد یک جاموان نیز به یاد آن دلارام 
 در کار همه شمارش اینستاینست شمار کارش اینست 
 نوفل چو شنید حال مجنونگفتا که ز مردمی است اکنون 
 کاین دل شده را چنانکه دانمکوشم که به کام دل رسانم 
 از پشت سمند خیزران دستران بازگشاد و بر زمین جست 
 آنگاه ورا به پیش خود خواندبا خویشتنش به سفره بنشاند 
 می‌گفت فسانهای گرمشچندانکه چو موم کرد نرمش 
 گوینده چو دیدگان جوانمردبی‌دوست نواله‌ای نمی‌خورد 
 هرچه آن نه حدیث دوست بودیگر خود همه مغز پوست بودی 
 از هر نمطی که قصه می‌خواندجز در لیلی سخن نمی‌راند 
 وان شیفته زره رمیدهزآنها که شنیده آرمیده 
 خوشدل شد و آرمیده با اوهم خورد و هم آشمید با او 
 با او به بدیهه خوش درآمدچون دید حریف خوش برآمد 
 می‌زد جگرش چو مغز برجوشمی‌خواند قصیدهای چون نوش 
 بر هر سخنی به خنده خوشمی‌گفت بدیهه‌ای چو آتش 
 وان چرب‌سخن به خوش جوابیمی‌کرد عمارت خرابی 
 کز دوری آن چراغ پرنورهان تا نشوی چو شمع رنجور 
 کورا به زر و به زور بازوگردانم با تو هم ترازو 
 گر مرغ شود هوا بگیردهم چنگ منش قفا بگیرد 
 گر باشد چو شراره در سنگاز آهنش آورم فرا چنگ 
 تا همسر تو نگردد آن ماهاز وی نکنم کمند کوتاه 
 مجنون ز سر امیدواریمی‌کرد به سجده حق گزاری 
 کاین قصه که عطر سای مغزستگر رنگ و فریب نیست نغزست 
 او را به چو من رمیده خوئیمادر ندهد به هیچ روئی 
 گل را نتوان به باد دادنمه زاده به دیو زاد دادن 
 او را سوی ما کجا طوافستدیوانه و ماه نو گزافست 
 شستند بسی به چاره‌سازیپیراهن ما نشد نمازی 
 کردند بسی سپید سیمیاز ما نشد این سیه گلیمی 
 گر دست ترا کرامتی هستآن دسترسی بود نه زین دست 
 اندیشه کنم که وقت یاریدر نیمه رهم فروگذاری 
 ناآمده این شکار در شستداری زمن وز کار من دست 
 آن باد که این دهل زبانیباشد تهی از تهی میانی 
 گر عهد کنی بدانچه گفتیمزدت باشد که راه رفتی 
 ور چشمه این سخن سرابستبگذار مرا ترا ثوابست 
 تا پیشه خویش پیش گیرمخیزم پی کار خویش گیرم 
 نوفل ز نفیر زاری اوشد تیز عنان به یاری او 
 بخشود بر آن غریب همسالهم سال تهی نه بلکه هم حال 
 میثاق نمود و خورد سوگنداول به خدائی خداوند 
 وانگه به رسالت رسولشکایمان ده عقل شد قبولش 
 کز راه وفا به گنج و شمشیرکوشم نه چو گرگ بلکه چون شیر 
 نه صبر بود نه خورد و خوابمتا آنچه طلب کنم بیابم 
 لیکن به توام توقعی هستکز شیفتگی رها کنی دست 
 بنشینی و ساکنی پذیریروزی دو سه دل به دست‌گیری 
 از تو دل آتشین نهادنوز من در آهنین گشادن 
 چون شیفته شربتی چنان دیددر خوردن آن نجات جان دید 
 آسود و رمیدگی رها کردبا وعده آن سخن وفا کرد 
 می‌بود به صبر پای بستهآبی زده آتشی نشسته 
 با او به قرار گاه او تاختدر سایه او قرارگه ساخت 
 گرمابه زد و لباس پوشیدآرام گرفت و باده نوشید 
 بر رسم عرب عمامه در بستبا او به شراب و رود بنشست 
 چندین غزل لطیف پیوندگفت از جهت جمال دلبند 
 نوفل به سرش ز مهربانیمی‌کرد چو ابر درفشانی 
 چون راحت پوشش و خورش یافتآراسته شد که پرورش یافت 
 شد چهره زردش ارغوانیبالای خمیده خیزرانی 
 وآن غالیه گون خط سیاهشپرگار کشید کرد ماهش 
 زان گل که لطافت نفس دادباد آنچه ربود باز پس داد 
 شد صبح منیر باز خندانخورشید نمود باز دندان 
 زنجیری دشت شد خردمنداز بندی خانه دور شد بند 
 در باغ گرفت سبزه آرامدادند بدست سرخ گل جام 
 مجنون به سکونت و گرانیشد عاقل مجلس معانی 
 وان مهتر میهمان نوازشمی‌داشت به صد هزار نازش 
 بی‌طلعت او طرب نمی‌کردمی جز به جمال او نمی‌خورد 
 ماهی دو سه در نشاط کاریکردند به هم شراب‌خواری 
 روزی دو بدو نشسته بودندشادی و نشاط می‌فزودند 
 مجنون ز شکایت زمانهبیتی دو سه گفت عاشقانه 
 کای فارغ از آه دودناکمبر باد فریب داده خاکم 
 صد وعده مهر داده بیشیبا نیم وفا نکرده خویشی 
 پذرفته که پیشت آورم نوشپذرفته خویش کرده فرموش 
 آورده مرا به دلفریبیوا داده بدست ناشکیبی 
 دادیم زبان به مهر و پیوندو امروز همی کنی زبان بند 
 صد زخم زبان شنیدم از تویک مرهم دل ندیدم از تو 
 صبرم شد و عقل رخت بربستدریاب و گرنه رفتم از دست 
 دلداری بی‌دلی نمودنوانگه به خلاف قول بودن 
 دور اوفتد از بزرگوارییاران به از این کنند یاری 
 قولی که در او وفا نه‌بینماز چون تو کسی روا نه‌بینم 
 بی‌یار منم ضعیف و رنجورچون تشنه ز آب زندگی دور 
 شرطست به تشنه آب دادنگنجی به ده خراب دادن 
 گر سلسله مرا کنی سازورنه شده گیر شیفته‌ای باز 
 گر لیلی را به من رسانیورنه نه من و نه زندگانی