نظامی (لیلی و مجنون)/فرزانه سخن سرای بغداد
ظاهر
| فرزانه سخن سرای بغداد | از سر سخن چنین خبر داد | |||||
| کان شیفته رسن بریده | دیوانه ماه نو ندیده | |||||
| مجنون جگر کباب گشته | دهقان ده خراب گشته | |||||
| میگشت به هر بسیچ گاهی | مونس نه به جز دریغ و آهی | |||||
| بوئی که ز سوی یارش آمد | خوشبویتر از بهارش آمد | |||||
| زان بوی خوش دماغ پرور | اعضاش گرفته رنگ عنبر | |||||
| آن عنبرتر ز بهر سودا | میکرد مفرحی مهیا | |||||
| بر خاک فتاده چون ذلیلان | در زیر درختی از مغیلان | |||||
| زانروی که روی کار نشناخت | خار از گل و گل ز خار نشناخت | |||||
| ناگه سیهی شتر سواری | بگذشت بر او چو گرزه ماری | |||||
| چون دید در آن اسیر بیرخت | بگرفت زمام ناقه را سخت | |||||
| غرید به شکل نره دیوی | برداشت چو غافلان غریوی | |||||
| کی بیخبر از حساب هستی | مشغول به کار بتپرستی | |||||
| به گرز بتان عنان بتابی | کز هیچ بتی وفا نیابی | |||||
| این کار که هست نیست با نور | وان یار که نیست هست ازین دور | |||||
| بیکار کسی تو با چنین کار | بییار بهی تو از چنین یار | |||||
| آن دوست که دل بدو سپردی | بر دشمنیش گمان نبردی | |||||
| شد دشمن تو ز بیوفائی | خود باز برید از آشنائی | |||||
| چون خرمن خود به باد دادت | بد عهد شد و نکرد یادت | |||||
| دادند به شوهری جوانش | کردند عروس در زمانش | |||||
| و او خدمت شوی را بسیچید | پیچید در اوی و سر نهپیچید | |||||
| باشد همه روزه گوش در گوش | با شوهر خویشتن هم آغوش | |||||
| کارش همه بوسه و کنار است | تو در غم کارش این چه کار است | |||||
| چون او ز تو دور شد به فرسنگ | تو نیز بزن قرابه بر سنگ | |||||
| چون ناوردت به سالها یاد | زو یاد مکن چه کارت افتاد | |||||
| زن گر نه یکی هزار باشد | در عهد کم استوار باشد | |||||
| چون نقش وفا و عهد بستند | بر نام زنان قلم شکستند | |||||
| زن دوست بود ولی زمانی | تا جز تو نیافت مهربانی | |||||
| چون در بر دیگری نشیند | خواهد که دگر ترا نهبیند | |||||
| زن میل ز مرد بیش دارد | لیکن سوی کام خویش دارد | |||||
| زن راست نبازد آنچه بازد | جز زرق نسازد آنچه سازد | |||||
| بسیار جفای زن کشیدند | وز هیچ زنی وفا ندیدند | |||||
| مردی که کند زن آزمائی | زن بهتر از او به بیوفائی | |||||
| زن چیست نشانه گاه نیرنگ | در ظاهر صلح و در نهان جنگ | |||||
| در دشمنی آفت جهانست | چون دوست شود هلاک جانست | |||||
| گوئی که بکن نمینیوشد | گوئی که مکن دو مرده کوشد | |||||
| چون غم خوری او نشاط گیرد | چون شاد شوی ز غم بمیرد | |||||
| این کار زنان راست باز است | افسوس زنان بد دراز است | |||||
| مجنون ز گزاف آن سیه کوش | برزد ز دل آتشی جگر جوش | |||||
| از درد دلش که در برافتاد | از پای چو مرغ در سر افتاد | |||||
| چندان سر خود بکوفت بر سنگ | کز خون همه کوه گشت گلرنگ | |||||
| افتاد میان سنگ خاره | جان پاره و جامهپاره پاره | |||||
| آن دیو که آن فسون بر او خواند | از گفته خویشتن خجل ماند | |||||
| چندان نگذشت از آن بلندی | کان دل شده یافت هوشمندی | |||||
| آمد به هزار عذر در پیش | کای من خجل از حکایت خویش | |||||
| گفتم سخنی دروغ و بد رفت | عفوم کن کانچه رفت خود رفت | |||||
| گر با تو یکی مزاح کردم | بر عذر تو جان مباح کردم | |||||
| آن پردهنشین روی بسته | هست از قبل تو دلشکسته | |||||
| شویش که ورا حریف و جفتست | سر با سر او شبی نخفتست | |||||
| گرچه دگری نکاح بستش | ار عهد تو دور نیست دستش | |||||
| جز نام تو بر زبان نیارد | غیر تو کس از جهان ندارد | |||||
| یکدم نبود که آن پریزاد | صد بار نیاورد ترا یاد | |||||
| سالیست که شد عروس و بیشست | با مهر تو و به مهر خویشست | |||||
| گر بی تو هزار سال باشد | بر خوردن از او محال باشد | |||||
| مجنون که در آن دروغگوئی | دید آینهای بدان دوروئی | |||||
| اندکتر از آنچه بود غم خورد | کم مایه از آنچه کرد کم کرد | |||||
| میبود چو مراغ پر شکسته | زان ضربه که خورد سرشکسته | |||||
| از جزع پر آب لعل میسفت | بر عهد شکسته بیت میگفت | |||||
| سامان و سری نداشت کارش | کز وی خبری نداشت یارش | |||||
| مشاطه این عروس نو عهد | در جلوه چنان کشیدش از مهد | |||||
| کان مهدنشین عروس جماش | رشگ قلم هزار نقاش | |||||
| چون گشت به شوی پای بسته | بود از پی دوست دل شکسته | |||||
| غمخواره او غمی دگر یافت | کز کردن شوی او خبر یافت | |||||
| گشته خرد فرشته فامش | مجنونتر از آنکه بود نامش | |||||
| افتاده چو مرغ پر فشانده | بیش از نفسی در او نمانده | |||||
| در جستن آب زندگانی | برجست به حالتی که دانی | |||||
| شد سوی دیار آن پریروی | باریک شده ز مویه چون موی | |||||
| با او به زبان باد میگفت | کی جفت نشاط گشته با جفت | |||||
| کو آن دو به دو بهم نشستن | عهدی به هزار عهده بستن | |||||
| کو آن به وصال امید دادن | سر بر خط خاضعی نهادن | |||||
| دعوی کردن به دوستاری | دادن به وفا امیدواری | |||||
| و امروز به ترک عهد گفتن | رخ بی گنهی ز من نهفتن | |||||
| گیرم دلت از سر وفا شد | آن دعوی دوستی کجا شد | |||||
| من با تو به کار جان فروشی | کار تو همه زبان فروشی | |||||
| من مهر ترا به جان خریده | تو مهر کسی دگر گزیده | |||||
| کس عهد کسی چنین گذارد؟ | کو را نفسی به یاد نارد؟ | |||||
| با یار نو آنچنان شدی شاد | کز یار قدیم ناوری یاد | |||||
| گر با دگری شدی همآغوش | ما را به زبان مکن فراموش | |||||
| شد در سر باغ تو جوانیم | آوخ همه رنج باغبانیم | |||||
| این فاخته رنج برد در باغ | چون میوه رسید میخورد زاغ | |||||
| خرمای تو گرچه سازگار است | با هر که به جز منست خار است | |||||
| با آه چو من سموم داغی | کس بر نخورد ز چون تو باغی | |||||
| چون سرو روانی ای سمنبر | از سرو نخورده هیچکس بر | |||||
| برداشتی اولم به یاری | بگذاشتی آخرم به خواری | |||||
| آن روز که دل به تو سپردم | هرگز به تو این گمان نبردم | |||||
| بفریفتیم به عهد و سوگند | کان تو شوم به مهر و پیوند | |||||
| سوگند نگر چه راست خوردی! | پیوند نگر چه راست کردی! | |||||
| کردی دل خود به دیگری گرم | وز دیده من نیامدت شرم | |||||
| تنها نه من و توئیم در دور | کازرم یکی کنیم با جور | |||||
| دیگر متعرفان بکارند | کایشان بد و نیکها شمارند | |||||
| بینند که تا غم تو خوردم | با من تو و با تو من چه کردم | |||||
| گیرم که مرا دو دیده بستند | آخر دگران نظاره هستند | |||||
| چون عهده عهد باز جویند | جز عهد شکن ترا چه گویند | |||||
| فرخ نبود شکستن عهد | اندیشه کن از شکستن مهد | |||||
| گل تا نشکست عهد گلزار | نشکست زمانه در دلش خار | |||||
| می تا نشکست روی اوباش | در نام شکستگی نشد فاش | |||||
| شب تا نشکست ماه را جام | با روی سیه نشد سرانجام | |||||
| در تو به چه دل امید بندم | وز تو به چه روی باز خندم | |||||
| کان وعده که پی در او فشردی | عمرم شد و هم به سر نبردی | |||||
| تو آن نکنی که من شوم شاد | وانکس نه منم که نارمت یاد | |||||
| با اینهمه رنج کز تو سنجم | رنجیده شوم گر از تو رنجم | |||||
| غم در دل من چنان نشاندی | کازرم در آن میان نماندی | |||||
| آن روی نه کاشنات خوانم | وان دل نه که بیوفات دانم | |||||
| عاجز شدهام ز خوی خامت | تا خود چه توان نهاد نامت | |||||
| با اینهمه جورها که رانی | هم قوت جسم و قوت جانی | |||||
| بیداد تو گر چه عمر کاهست | زیبائی چهره عذر خواهست | |||||
| آنرا که چنان جمال باشد | خون همه کس حلال باشد | |||||
| روزی تو و من چراغ دل ریش | به زان نبود که میرمت پیش | |||||
| مه گر شکرین بود تو ماهی | شه گر به دو رخ بود تو شاهی | |||||
| گل در قصبی و لاله در خز | شیرین ورزین چو شیره رز | |||||
| گر آتش بیندت بدان نور | آبش به دهان درآید از دور | |||||
| باغ ارچه گل و گلاله دارست | از عکس رخت نواله خوارست | |||||
| اطلس که قبای لعل شاهیست | با قرمزی رخ تو کاهیست | |||||
| ز ابروی تو هر خمی خیالیست | هر یک شب عید را هلالیست | |||||
| گر عود نه صندل سپید است | با سرخ گل تو سرخ بید است | |||||
| سلطان رخت به چتر مشگین | هم ملک حبش گرفت و هم چین | |||||
| از خوبی چهره چنین یار | دشوار توان برید دشوار | |||||
| تدبیر دگر جز این ندانم | کین جان به سر تو برفشانم | |||||
| آزرم وفای تو گزینم | در جور و جفای تو نبینم | |||||
| هم با تو شکیب را دهم ساز | تا عمر کجا عنان کشد باز | |||||