نظامی (لیلی و مجنون)/شرطست که وقت برگ‌ریزان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' نظامی (لیلی و مجنون)  از نظامی
(شرطست که وقت برگ‌ریزان)
'


 شرطست که وقت برگ‌ریزانخونابه شود ز برگ‌ریزان 
 خونی که بود درون هر شاخبیرون چکد از مسام سوراخ 
 قاروره آب سرد گرددرخساره باغ زرد گردد 
 شاخ آبله هلاک یابدزر جوید برگ و خاک یابد 
 نرگس به جمازه بر نهد رختشمشاد در افتد از سر تخت 
 سیمای سمن شکست گیردگل نامه غم به دست گیرد 
 بر فرق چمن کلاله خاکپیچیده شود چو مار ضحاک 
 چون باد مخالف آید از دورافتادن برگ هست معذور 
 کانان که ز غرقگه گریزندز اندیشه باد رخت ریزند 
 نازک جگران باغ رنجورشیرین نمکان تاک مخمور 
 انداخته هندوی کدیورزنگی بچگان تاک را سر 
 سرهای تهی ز طره کاخآویخته هم به طره شاخ 
 سیب از زنخی بدان نگونیبر نار زنخ زنان که چونی 
 نار از جگر کفیده خویشخونابه چکانده بر دل ریش 
 بر پسته که شد دهن دریدهعناب ز دور لب گزیده 
 در معرکه چنین خزانیشد زخم رسیده گلستانی 
 لیلی ز سریر سر بلندیافتاد به چاه دردمندی 
 شد چشم زده بهار باغشزد باد تپانچه بر چراغش 
 آن سر که عصابهای زر بستخود را به عصا به دگر بست 
 گشت آن تن نازک قصب پوشچون تار قصب ضعیف و بی‌توش 
 شد بدر مهیش چون هلالیوان سرو سهیش چون خیالی 
 سودای دلش به سر درآمدسرسام سرش به دل برآمد 
 گرمای تموز ژاله را بردباد آمد و برگ لاله را برد 
 تب لرزه شکست پیکرش راتبخاله گزید شکرش را 
 بالین طلبید زاد سروشوز سرو فتاده شد تذروش 
 افتاد چنانکه دانه از کشتسر بند قصب به رخ فرو هشت 
 بر مادر خویش راز بگشادیکباره در نیاز بگشاد 
 کای مادر مهربان چه تدبیرکاهو بره زهر خورد با شیر 
 در کوچگه اوفتاد رختمچون سست شدم مگیر سختم 
 خون می‌خورم این چه مهربانیستجان می‌کنم این چه زندگانیست 
 چندان جگر نهفته خوردمکز دل به دهن رسید دردم 
 چون جان ز لبم نفس گشایدگر راز گشاده گشت شاید 
 چون پرده ز راز بر گرفتمبدرود که راه در گرفتم 
 در گردنم آر دست یکبارخون من و گردن تو زنهار 
 کان لحظه که جان سپرده باشموز دوری دوست مرده باشم 
 سرمم ز غبار دوست درکشنیلم ز نیاز دوست برکش 
 فرقم ز گلاب اشک تر کنعطرم ز شمامه جگر کن 
 بر بند حنوطم از گل زردکافور فشانم از دم سرد 
 خون کن کفنم که من شهیدمتا باشد رنگ روز عیدم 
 آراسته کن عروس‌وارمبسپار به خاک پرده دارم 
 آواره من چو گردد آگاهکاواره شدم من از وطن گاه 
 دانم که ز راه سوگواریآید به سلام این عماری 
 چون بر سر خاک من نشیندمه جوید لیک خاک بیند 
 بر خاک من آن غریب خاکینالد به دریغ و دردناکی 
 یاراست و عجب عزیز یاراستاز من به بر تو یادگار است 
 از بهر خدا نکوش داریدر وی نکنی نظر به خواری 
 آن دل که نیابیش بجوئیوان قصه که دانیش بگوئی 
 من داشته‌ام عزیزوارشتو نیز چو من عزیز دارش 
 گو لیلی ازین سرای دلگیرآن لحظه که می‌برید زنجیر 
 در مهر تو تن به خاک می‌دادبر یاد تو جان پاک می‌داد 
 در عاشقی تو صادقی کردجان در سر کار عاشقی کرد 
 احوال چه پرسیم که چون رفتبا عشق تو از جهان برون رفت 
 تا داشت در این جهان شماریجز با غم تو نداشت کاری 
 وان لحظه که در غم تو می‌مردغمهای تو راه توشه می‌برد 
 وامروز که در نقاب خاکستهم در هوس تو دردناکست 
 چون منتظران درین گذرگاههست از قبل تو چشم بر راه 
 می‌پاید تا تو در پی آییسرباز پس است تا کی آیی 
 یک ره برهان از انتظارشدر خز به خزینه کنارش 
 این گفت و به گریه دیده‌تر کردوآهنگ ولایت دگر کرد 
 چون راز نهفته بر زبان دادجانان طلبید و زود جان داد 
 مادر که عروس را چنان دیدآیا که قیامت آن زمان دید 
 معجز ز سر سپید بگشادموی چو سمن به باد برداد 
 در حسرت روی و موی فرزندبرمیزد و موی و روی می‌کند 
 هر مویه که بود خواندش از برهر موی که داشت کندش از سر 
 پیرانه گریست بر جوانیشخون ریخت بر آب زندگانیش 
 گه ریخت سرشک بر سرینشگه روی نهاد بر جبینش 
 چندان ز سرشگهاش خون رستکان چشمه آب را به خون شست 
 چندان ز غمش به مهر نالیدکز ناله او سپهر نالید 
 آن نوحه که خون شود بدو سنگمی‌کرد بران عقیق گلرنگ 
 مه را ز ستاره طوق بربستصندوق جگر هم از جگر بست 
 آراستش آنچنان که فرمودگل را به گلاب و عنبرآلود 
 بسپرد به خاک و نامدش باککاسایش خاک هست در خاک 
 خاتون حصار شد حصاریآسود غم از خزینه‌داری 
 طغرا کش این مثال مشهوربر شقه چنان نبشت منشور 
 کز حادثه وفات آن ماهچون قیس شکسته دل شد آگاه 
 گریان شد و تلخ تلخ بگریستبی گریه تلخ در جهان کیست 
 آمد سوی آن حظیره جوشانچون ابر شد از درون خروشان 
 بر مشهد او که موج خون بودآن سوخته دل مپرس چون بود 
 از دیده چو خون سرشک ریزانمردم ز نفیر او گریزان 
 در شوشه تربتش به صد رنجپیچید چنانکه مار بر گنج 
 از بس که سرشک لاله‌گون ریختلاله ز گیاه گورش انگیخت 
 خوناب جگر چو شمع پالودبگشاد زبان آتش آلود 
 وانگاه به دخمه سر فرو کردمی‌گفت و همی گریست از درد 
 کای تازه گل خزان رسیدهرفته ز جهان جهان ندیده 
 چونی ز گزند خاک چونیدر ظلمت این مغاک چونی 
 آن خال چو مشک دانه چونستوان چشمک آهوانه چونست 
 چونست عقیق آبدارتوآن غالیه‌های تابدارت 
 نقشت به چه رنگ می‌طرازندشمعت به چه طشت می‌گدازند 
 بر چشم که جلوه می‌نمائیدر مغز که نافه می‌گشائی 
 سروت به کدام جویبار استبزمت به کدام لاله زاراست 
 چونی ز گزندهای این خارچون می‌گذرانی اندر این غار 
 در غار همیشه جای ماراستای ماه ترا چه جای غاراست 
 بر غار تو غم خورم که یاریچون غم نخورم که یار غاری 
 هم گنج شدی که در زمینیگر گنج نه‌ای چرا چنینی 
 هر گنج که درون غاریستبر دامن او نشسته ماریست 
 من مار کز آشیان برنجمبر خاک تو پاسبان گنجم 
 شوریده بدی چو ریگ در راهآسوده شدی چو آب در چاه 
 چون ماه غریبیت نصیب استاز مه نه غریب اگر غریب است 
 در صورت اگر ز من نهانیاز راه صفت درون جانی 
 گر دور شدی ز چشم رنجوریک چشم زد از دلم نه‌ای دور 
 گر نقش تو از میانه برخاستاندوه تو جاودانه برجاست 
 این گفت و نهاد دست بر دستچرخی زد و دستبند بشکست 
 برداشت ره ولایت خویشمشتی ددگانش از پس و پیش 
 در رقص رحیل ناقه می‌راندبر حسب فراق بیت می‌خواند 
 در گفتن حالت فراقیحرفی ز وفا نماند باقی 
 می‌داد به گریه ریگ را رنگمی‌زد سری از دریغ بر سنگ 
 بر رهگذری نماند خاریکز ناله نزد بر او شراری 
 در هیچ رهی نماند سنگیکز خون خودش نداد رنگی 
 چون سخت شدی ز گریه کارشبرخاستی آرزوی یارش 
 از کوه درآمدی چو سیلیرفتی سوی روضه گاه لیلی 
 سر بر سر خاک او نهادیبرخاک هزار بوسه دادی 
 با تربت آن بت وفا دارگفتی غم دل به زاری زار 
 او بر سر شغل و محنت خویشوان دام و دد ایستاده در پیش 
 او زمزم گشته ز آب دیدهوایشان حرمی در او کشیده 
 چشم از ره او جدا نکردندکس را بر او رها نکردند 
 از بیم ددان بدان گذرگاهبر جمله خلق بسته شد راه 
 تا او نشدی ز مرغ تا مورکس پی ننهاد گرد آن گور 
 زینسان ورقی سیاه می‌کردعمری به هوس تباه می‌کرد 
 روزی دو سه با سگان آن دهمی‌زیست چنانکه مرگ از او به 
 گه قبله ز گور یار می‌ساختگاه از پس گور دشت می‌تاخت 
 در دیده مور بود جایشوز گور به گور بود پایش 
 وآخر چو به کار خویش درمانداو نیز رحیل نامه برخواند