نظامی (لیلی و مجنون)/سلطان سریر صبح خیزان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' نظامی (لیلی و مجنون)  از نظامی
(سلطان سریر صبح خیزان)
'


 سلطان سریر صبح خیزانسر خیل سپاه اشک ریزان 
 متواری راه دلنوازیزنجیری کوی عشقبازی 
 قانون مغنینان بغدادبیاع معاملان فریاد 
 طبال نفیر آهنین کوسرهیان کلیسیای افسوس 
 جادوی نهفته دیو پیداهاروت مشوشان شیدا 
 کیخسرو بی کلاه و بی‌تختدل خوش کن صدهزار بی رخت 
 اقطاع ده سپاه موراناورنگ نشین پشت گوران 
 دراجه قلعه‌های وسواسدارنده پاس دیر بی‌پاس 
 مجنون غریب دل شکستهدریای ز جوش نانشسته 
 یاری دو سه داشت دل رمیدهچون او همه واقعه رسیده 
 با آن دو سه یار هر سحرگاهرفتی به طواف کوی آن ماه 
 بیرون ز حساب نام لیلیبا هیچ سخن نداشت میلی 
 هرکس که جز این سخن گشادینشنودی و پاسخش ندادی 
 آن کوه که نجد بود نامشلیلی به قبیله هم مقامش 
 از آتش عشق و دود اندوهساکن نشدی مگر بر آن کوه 
 بر کوه شدی و میزدی دستافتان خیزان چو مردم مست 
 آواز نشید برکشیدیبی‌خود شده سو به سو دویدی 
 وانگه مژه را پر آب کردیبا باد صبا خطاب کردی 
 کی باد صبا به صبح برخیزدر دامن زلف لیلی آویز 
 گو آنکه به باد داده تستبر خاک ره اوفتاده تست 
 از باد صبا دم تو جویدبا خاک زمین غم تو گوید 
 بادی بفرستش از دیارتخاکیش بده به یادگارت 
 هر کو نه چو باد بر تو لرزدنه باد که خاک هم نیرزد 
 وانکس که نه جان به تو سپاردآن به که ز غصه جان برآرد 
 گر آتش عشق تو نبودیسیلاب غمت مرا ربودی 
 ور آب دو دیده نیستی یاردل سوختی آتش غمت زار 
 خورشید که او جهان فروزستاز آه پرآتشم بسوزست 
 ای شمع نهان خانه جانپروانه خویش را مرنجان 
 جادو چشم تو بست خوابمتا گشت چنین جگر کبابم 
 ای درد و غم تو راحت دلهم مرهم و هم جراحت دل 
 قند است لب تو گر توانیاز وی قدری به من رسانی 
 کاشفته گی مرا درین بندمعجون مفرح آمد آن قند 
 هم چشم بدی رسید ناگاهکز چشم تو اوفتادم ای ماه 
 بس میوه آبدار چالاککز چشم بد اوفتاد بر خاک 
 انگشت کش زمانه‌اش کشتزخمیست کشنده زخم انگشت 
 از چشم رسیدگی که هستمشد چون تو رسیده‌ای ز دستم 
 نیلی که کشند گرد رخسارهست از پی زخم چشم اغیار 
 خورشید که نیلگون حروفستهم چشم رسیده کسوفست 
 هر گنج که برقعی نپوشددر بردن آن جهان بکوشد 
 روزی که هوای پرنیان پوشخلخال فلک نهاد بر گوش 
 سیماب ستارها در آن صرفشد ز آتش آفتاب شنگرف 
 مجنون رمیده دل چو سیماببا آن دو سه یار ناز برتاب 
 آمد به دیار یار پویانلبیک زنان و بیت گویان 
 می‌شد سوی یار دل رمیدهپیراهن صابری دریده 
 می‌گشت به گرد خرمن دلمی‌دوخت دریده دامن دل 
 می‌رفت نوان چو مردم مستمی‌زد به سر و به روی بر دست 
 چون کار دلش ز دست بگذشتبر خرگه یار مست بگذشت 
 بر رسم عرب نشسته آنماهبر بسته ز در شکنج خرگاه 
 آن دید درین و حسرتی خوردوین دید در آن و نوحه‌ای کرد 
 لیلی چو ستاره در عماریمجنون چو فلک به پرده‌داری 
 لیلی کله بند باز کردهمجنون گله‌ها دراز کرده 
 لیلی ز خروش چنگ در برمجنون چو رباب دست بر سر 
 لیلی نه که صبح گیتی افروزمجنون نه که شمع خویشتن سوز 
 لیلی بگذار باغ در باغمجنون غلطم که داغ بر داغ 
 لیلی چو قمر به روشنی چستمجنون چو قصب برابرش سست 
 لیلی به درخت گل نشاندنمجنون به نثار در فشاندن 
 لیلی چه سخن؟ پری فشی بودمجنون چه حکایت؟ آتشی بود 
 لیلی سمن خزان ندیدهمجنون چمن خزان رسیده 
 لیلی دم صبح پیش می‌بردمجنون چو چراغ پیش می‌مرد 
 لیلی به کرشمه زلف بر دوشمجنون به وفاش حلقه در گوش 
 لیلی به صبوح جان نوازیمجنون به سماع خرقه بازی 
 لیلی ز درون پرند می‌دوختمجنون ز برون سپند می‌سوخت 
 لیلی چو گل شکفته می‌رستمجنون به گلاب دیده می‌شست 
 لیلی سر زلف شانه می‌کردمجنون در اشک دانه می‌کرد 
 لیلی می مشگبوی در دستمجنون نه ز می ز بوی می مست 
 قانع شده این از آن به بوئیوآن راضی از این به جستجوئی 
 از بیم تجسس رقیبانسازنده ز دور چون غریبان 
 تا چرخ بدین بهانه برخاستکان یک نظر از میانه برخاست