نظامی (لیلی و مجنون)/سر دفتر آیت نکوئی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' نظامی (لیلی و مجنون)  از نظامی
(سر دفتر آیت نکوئی)
'


 سر دفتر آیت نکوئیشاهنشه ملک خوبروئی 
 فهرست جمال هفت پرگاراز هفت خلیفه جامگی خوار 
 رشک رخ ماه آسمانیرنج دل سرو بوستانی 
 منصوبه گشای بیم و امیدمیراث ستان ماه و خورشید 
 محراب نماز بت‌پرستانقندیل سرای و سرو بستان 
 هم خوابه عشق و هم سرنازهم خازن و هم خزینه پرداز 
 پیرایه گر پرند پوشانسرمایه ده شکر فروشان 
 دل‌بند هزار در مکنونزنجیر بر هزار مجنون 
 لیلی که بخوبی آیتی بودوانگشت کش ولایتی بود 
 سیراب گلشن پیاله در دستاز غنچه نوبری برون جست 
 سرو سهیش کشیده‌تر شدمیگون رطبش رسیده‌تر شد 
 می‌رست به باغ دل فروزیمی‌کرد به غمزه خلق سوزی 
 از جادوئی که در نظر داشتصد ملک بنیم غمزه برداشت 
 می‌کرد بوقت غمزه سازیبرتازی و ترک ترکتازی 
 صیدی ز کمند او نمی‌رستغمزش بگرفت و زلف می‌بست 
 از آهوی چشم نافه‌وارشهم نافه هم آهوان شکارش 
 وز حلقه زلف وقت نخجیربر گردن شیر بست زنجیر 
 از چهره گل از لب انگبین کردکان دید طبرزد آفرین کرد 
 دلداده هزار نازنینشدر آرزوی گل انگبینش 
 زلفش ره بوسه خواه می‌رفتمژگانش خدادهاد می‌گفت 
 زلفش به کمند پیش می‌خواندمژگانش به دور باش می‌راند 
 برده بدو رخ ز ماه بیشیگل را دو پیاده داده پیشی 
 قدش چو کشیده زاد سرویرویش چو به سرو بر تذروی 
 لبهاش که خنده بر شکرزدانگشت کشیده بر طبرزد 
 لعلش که حدیث بوس می‌کردبر تنگ شکر فسوس می‌کرد 
 چاه زنخش که سر گشادهصد دل به غلط در او فتاده 
 زلفش رسنی فکنده در راهتا هر که فتد برآرد از چاه 
 با اینهمه ناز و دلستانیخون شد جگرش ز مهربانی 
 در پرده که راه بود بستهمی‌بود چو پرده بر شکسته 
 می‌رفت نهفته بر سر بامنظاره‌کنان ز صبح تا شام 
 تا مجنون را چگونه بیندبا او نفسی کجا نشیند 
 او را به کدام دیده جویدبا او غم دل چگونه گوید 
 از بیم رقیب و ترس بدخواهپوشیده بنیم شب زدی آه 
 چون شمع به زهر خنده می‌زیستشیرین خندید و تلخ بگریست 
 گل را به سرشک می‌خراشیدوز چوب رفیق می‌تراشید 
 می‌سوخت به آتش جدائینه دود در او نه روشنائی 
 آیینه درد پیش می‌داشتمونس ز خیال خویش می‌داشت 
 پیدا شغبی چو باد می‌کردپنهان جگری چو خاک می‌خورد 
 جز سایه نبود پرده‌دارشجز پرده کسی نه غمگسارش 
 از بس که به سایه راز می‌گفتهمسایه او به شب نمی‌خفت 
 می‌ساخت میان آب و آتشگفتی که پریست آن پریوش 
 خنیاگر زن صریر دوک استتیر آلت جعبه ملوکست 
 او دوک دو سرفکنده از چنگبرداشته تیر یکسر آهنگ 
 از یک سر تیر کارگر شدسرگردان دوک از آن دو سر شد 
 دریا دریا گهر بر آهیختکشتی کشتی زدیده می‌ریخت 
 می‌خورد غمی به زیر پردهغم خورده ورا و غم نخورده 
 در گوش نهاده به زیر پردهچون حلقه نهاده گوش بر در 
 با حلقه گوش خویش می‌ساختوان حلقه به گوش کس نینداخت 
 در جستن نور چشمه ماهچون چشمه بمانده چشم بر راه 
 تا خود که بدو پیامی آردزآرام دلش سلامی آرد 
 بادی که ز نجد بردمیدیجز بوی وفا در او ندیدی 
 وابری که از آن طرف گشادیجز آب لطف بدو ندادی 
 هرجا که ز کنج خانه می‌دیدبر خود غزلی روانه می‌دید 
 هر طفل که آمدی ز بازاربیتی گفتی نشانده‌بر کار 
 هرکس که گذشت زیر بامشمی‌داد به بیتکی پیامش 
 لیلی که چنان ملاحتی داشتدر نظم سخن فصاحتی داشت 
 ناسفته دری و در همی سفتچون خود همه بیت بکر می‌گفت 
 بیتی که ز حسب حال مجنونخواندی به مثل چو در مکنون 
 آنرا دگری جواب گفتیآتش بشنیدی آب گفتی 
 پنهان ورقی به خون سرشتیوان بیتک را بر او نوشتی 
 بر راهگذر فکندی از بامدادی ز سمن به سرو پیغام 
 آن رقعه کسی که بر گرفتیبرخواندی و رقص در گرفتی 
 بردی و بدان غریب دادیکز وی سخن غریب زادی 
 او نیز بدیهه‌ای روانهگفتی به نشان آن نشانه 
 زین گونه میان آن دو دلبندمی‌رفت پیام گونه‌ای چند 
 زاوازه آن دو بلبل مستهر بلبله‌ای که بود بشکست 
 زان هردو بریشم خوش آوازبر ساز بسی بریشم ساز 
 بر رورد رباب و ناله چنگیک رنگ نوای آن دو آهنگ 
 زایشان سخنی به نکته راندنوز چنگ زدن ز نای خواندن 
 از نغمه آن دو هم ترانهمطرب شده کودکان خانه 
 خصمان در طعنه باز کردنددر هر دو زبان دراز کردند 
 وایشان ز بد گزاف گویانخود را به سرشک دیده شویان 
 بودند بر این طریق سالیقانع به خیال و چون خیالی 
 چون پرده کشید گل به صحراشد خاک به روی گل مطرا 
 خندید شکوفه بر درختانچون سکه روی نیکبختان 
 از لاله سرخ و از گل زردگیتی علم دو رنگ بر کرد 
 از برگ و نوا به باغ و بستانبا برگ و نوا هزار دستان 
 سیرابی سبزه‌های نوخیزاز لولو تر زمرد انگیز 
 لاله ز ورق فشانده شنگرفکافتاده سیاهیش بر آن حرف 
 زلفین بنفشه از درازیدر پای فتاده وقت بازی 
 غنچه کمر استوار می‌کردپیکان کشیی ز خار می‌کرد 
 گل یافت ستبرق حریریشد باد به گوشواره‌گیری 
 نیلوفر از آفتاب گلرنگبر آب سپر فکند بی جنگ 
 سنبل سر نافه باز کردهگل دست بدو دراز کرده 
 شمشاد به جعد شانه کردنگلنار به نار دانه کردن 
 نرگس ز دماغ آتشین تابچون تب زدگان بجسته از خواب 
 خورشید ز قطره‌های بادهخون از رگ ارغوان گشاده 
 زان چشمه سیم کز سمن رستنسرین ورقی که داشت می‌شست 
 گل دیده ببوس باز می‌کردچون مثل ندید ناز می‌کرد 
 سوسن نه زبان که تیغ در برنی نی غلطم که تیغ بر سر 
 مرغان زبان گرفته چون زاغبگشاده زبان مرغ در باغ 
 دراج زدل کبابی انگیختقمری نمکی ز سینه می‌ریخت 
 هر فاخته بر سر چناریدر زمزمه حدیث یاری 
 بلبل ز درخت سرکشیدهمجنون صفت آه برکشیدی 
 گل چون رخ لیلی از عماریبیرون زده سر به تاجداری 
 در فصل گلی چنین همایونلیلی ز وثاق رفت بیرون 
 بند سر زلف تاب دادهگلراز بنفشه آب داده 
 از نوش لبان آن قبیلهگردش چو گهر یکی طویله 
 ترکان عرب نشینشان نامخوش باشد ترک‌تازی اندام 
 در حلقه آن بتان چون حورمی‌رفت چنانکه چشم به دور 
 تا سبزه باغ را به بینددر سایه سرخ گل نشیند 
 با نرگس تازه جام گیردبا لاله نبید خام گیرد 
 از زلف دهد بنفشه را تابوز چهره گل شکفته را آب 
 آموزد سرو را سواریشوید ز سمن سپید کاری 
 از نافه غنچه باج خواهدوز ملک چمن خراج خواهد 
 بر سبزه ز سایه نخل بنددبر صورت سرو و گل بخندد 
 نه‌نه غرضش نه این سخن بودنه سرو و گل و نه نسترن بود 
 بودس غرض آنکه در پناهیچون سوختگان برآرد آهی 
 با بلبل مست راز گویدغمهای گذشته باز گوید 
 یابد ز نسیم گلستانیاز یار غریب خود نشانی 
 باشد که دلش گشاده گرددباری ز دلش فتاده گردد 
 نخلستانی بدان زمین بودکارایش نقشبند چین بود 
 از حله به حله نخل گاهشدر باغ ارم گشاده راهش 
 نزهت گاهی چنان گزیدهدر بادیه چشم کس ندیده 
 لیلی و دگر عروس نامانرفتند بدان چمن خرامان 
 چون گل به میان سبزه بنشستبر سبزه ز سایه گل همی‌بست 
 هرجا که نسیم او درآمدسوسن بشکفت و گل برآمد 
 بر هر چمنی که دست می‌شستشمشاد دمید و سرو می‌رست 
 با سرو بنان لاله رخسارآمد به نشاط و خنده در کار 
 تا یک چندی نشاط می‌ساختآخر ز نشاطگه برون تاخت 
 تنها بنشست زیر سرویچون بر پر طوطیی تذروی 
 بر سبزه نشسته خرمن گلنالید چو در بهار بلبل 
 نالید و بناله در نهانیمی‌گفت ز روی مهربانی 
 کای یار موافق وفاداروی چون من وهم به من سزاوار 
 ای سرو جوانه جوانمردوی با دل گرم و با دم سرد 
 آی از در آنکه در چنین باغآیی و زدائی از دلم داغ 
 با من به مراد دل نشینیمن نارون و تو سرو بینی 
 گیرم ز منت فراغ من نیستپروای سرای و باغ من نیست 
 آخر به زبان نیکنامیکم زآنکه فرستیم پیامی؟ 
 ناکرده سخن هنوز پروازکز رهگذری برآمد آواز 
 شخصی غزلی چو در مکنونمی‌خواند ز گفتهای مجنون 
 کی پرده در صلاح کارمامید تو باد پرده دارم 
 مجنون به میان موج خونستلیلی به حساب کار چونست 
 مجنون جگری همی‌خراشدثلیلی نمک از که می‌تراشد 
 مجنون به خدنگ خار سفته استلیلی به کدام ناز خفته است 
 مجنون به هزار نوحه نالدلیلی چه نشاط می‌سکالد 
 مجنون همه درد و داغ داردلیلی چه بهار و باغ دارد 
 مجنون کمر نیاز بنددلیلی به رخ که باز خندد 
 مجنون ز فراق دل رمیداستلیلی به چه راحت آرمید است 
 لیلی چو سماع این غزل کردبگریست وز گریه سنگ حل کرد 
 زانسرو بنان بوستانیمی‌دید در او یکی نهانی 
 کز دوری دوست بر چه سانستبر دوست چگونه مهربانست 
 چون باز شدند سوی خانهشد در صدف آن در یگانه 
 داننده راز راز ننهفتبا مادرش آنچه دید بر گفت 
 تا مادر مشفقش نوازددر چاره گریش چاره سازد 
 مادر ز پی عروس ناکامسرگشته شده چو مرغ در دام 
 می‌گفت گرش گذارم از دستآن شیفته گشت و این شود مست 
 ور صابریی بدو نمایمبر ناید ازو وزو برآیم 
 بر حسرت او دریغ می‌خوردمی‌خورد دریغ و صبر می‌کرد 
 لیلی که چو گنج شد حصاریمی‌بود چو ماه در عماری 
 می‌زد نفسی گرفته چون میغمی‌خورد غمی نهفته چون تیغ 
 دلتنگ چنانکه بود می‌زیستبی‌تنگ دلی به عشق در کیست