نظامی (لیلی و مجنون)/رخشنده شبی چو روز روشن
ظاهر
| رخشنده شبی چو روز روشن | رو تازه فلک چو سبز گلشن | |||||
| از مرسلههای زر حمایل | زرین شده چرخ را شمایل | |||||
| سیاره به دست بند خوبی | بر نطع افق به پای کوبی | |||||
| بر دیو شهاب حربه رانده | لاحول ولا ز دور خوانده | |||||
| از نافه شب هوا معنبر | وز گوهر مه زمین منور | |||||
| زان گوهر و نافه چرخ شش طاق | پر زیور و عطر کرده آفاق | |||||
| انجم صفت دگر گرفته | زیبندگیی ز سر گرفته | |||||
| صد گونه ستاره شب آهنگ | بنموده سپهر در یک اورنگ | |||||
| کرده فلک از فلک سواری | رویین دز قطب را حصاری | |||||
| فرقد به یزک جنیبه رانده | کشتی به جناح شط رسانده | |||||
| پروین ز حریر زرد و ازرق | بر سنجق زر کشیده بیرق | |||||
| مه گرد پرند زر کشیده | پیرایهای از قصب تنیده | |||||
| گفتی ز کمان گروهه شاه | یک مهره فتاد بر سر ماه | |||||
| یا شکل عطارد از کمانش | تیریست که زد بر آسمانش | |||||
| زهره که ستام زین او بود | خوش خو چو خوی جبین او بود | |||||
| خورشید چو تیغ او جهانسوز | پوشیده به شب برهنه در روز | |||||
| مریخ به کینه گرم تعجیل | تا چشم عدوش را کشد میل | |||||
| برجیس به مهر او نگین داشت | کاقبال جهان در آستین داشت | |||||
| کیوان مسنی علاقه آویز | تا آهن تیغ او کند تیز | |||||
| شاهی که چنین بود جلالش | آفاق مباد بیجمالش | |||||
| در خدمت این خدیو نامی | ما اعظم شانک ای نظامی | |||||
| از شکل بروج و از منازل | افتاده سپهر در زلازل | |||||
| عکس حمل از هلال خنده | بر جیب فلک زهی فکنده | |||||
| گاو فلکی چو گاو دریا | گوهر به گلو در از ثریا | |||||
| جوزا کمر درویه بسته | بر تخت دو پیکری نشسته | |||||
| هقعه چو کواعب قصب پوش | باهنعه نشسته گوش در گوش | |||||
| خرچنگ به چنگل ذراعی | انداخته ناخن سباعی | |||||
| نثره به نثار گوهر افشان | طرفه طرفی دگر زرافشان | |||||
| جبهه ز فروع جبهت خویش | افروخته صد چراغ در پیش | |||||
| قلبالاسد از اسد فروزان | چون آتش عود عود سوزان | |||||
| عذرا رخ سنبله در آن طرف | بیصرفه نکرد دانه صرف | |||||
| انگیخته غفر چون کریمان | سه قرصه به کاسه یتیمان | |||||
| میزان چو زبان مرد دانا | بگشاده زبانه با زبانا | |||||
| عوا ز سماک هیچ شمشیر | تازی سگ خویش رانده بر شیر | |||||
| اکلیل به قلب تاج داده | عقرب به کمان خراج داده | |||||
| با صادر و وارد نعایم | بلده دو سه دست کرده قایم | |||||
| جدی سر خود چو بز بریده | کافسانه سربزی شنیده | |||||
| ذابح ز خطر دهان گرفته | سعد اخبیه را عنان گرفته | |||||
| بلع ارنه دعای بلعمی بود | در صبح چرا دو دست بنمود | |||||
| دلو از کلههای آفتابی | خاموش لب از دهن پر آبی | |||||
| بنوشته دو بیت زیرش از زر | کاین هست مقدم آن مخر | |||||
| خاتون رشا ز ناقهداری | با بطنالحوت در عماری | |||||
| بر شه ره منزل کواکب | اجرام بروج گشته راکب | |||||
| بسته به سه پایه هوائی | بطنالحمل از چهار پائی | |||||
| عیوق به دست زورمندی | برده زهم افسران بلندی | |||||
| وان کوکب دیگپایه کردار | در دیگ فلک فشانده افزار | |||||
| نسرین پرنده پر گشاده | طایر شده واقع ایستاده | |||||
| شعری به سیاقت یمانی | بیشعر به آستین فشانی | |||||
| مبسوطه به یک چراغ زنده | مقبوضه دو چشم زاغ کنده | |||||
| سیاف مجره رنگ شمشیر | انداخته بر قلاده شیر | |||||
| چون فرد روان ستاره فر | بر فرق جنوب جلوه میکرد | |||||
| بنشسته سریر بر توابع | ثالث چه عجب به زیر رابع | |||||
| توقیع سماکها مسلسل | گه رامح بوده گاه اعزل | |||||
| میکرد سها زهم نشینان | نقادی چشم تیز بینان | |||||
| تابان دم گرگ در سحرگاه | چون یوسف چاهی از بن چاه | |||||
| پیرامن آن فلک نوردان | پرگار بنات نعش گردان | |||||
| قاری بر نعش در سواری | کی دور بود ز نعش قاری | |||||
| مجنون ز سر نظاره سازی | میکرد به چرخ حقهبازی | |||||
| بر زهره نظر گماشت اول | گفت ای به تو بخت را معول | |||||
| ای زهره روشن شبافروز | ای طالع دولت از تو پیروز | |||||
| ای مشعله نشاط جویان | صاحب رصد سرود گویان | |||||
| ای در کف تو کلید هر کام | در جرعه تو رحیق هر جام | |||||
| ای مهر نگین تاجداری | خاتون سرای کامگاری | |||||
| ای طیبتی لطیف رایان | خلق تو عبیر عطر سایان | |||||
| لطفی کن ازان لطف که داری | بگشای در امیدواری | |||||
| زان یار که او دوای جانست | بوئی برسان که وقت آنست | |||||
| چون مشتری از افق برآمد | با او ز در دگر درآمد | |||||
| کای مشتری ای ستاره سعد | ای در همه وعده صادقالوعد | |||||
| ای در نظر تو جانفزائی | در سکه تو جهان گشائی | |||||
| ای منشی نامه عنایت | بر فتح و ظفر ترا ولایت | |||||
| ای راست به تو قرار عالم | قایم به صلاح کار عالم | |||||
| ای بخت مرا بلندی از تو | دل را همه زورمندی از تو | |||||
| در من به وفا نظارهای کن | ور چارت هست چارهای کن | |||||
| چون دید که آن بخار خیزان | هستند ز اوج خود گریزان | |||||
| دانست کزان خیال بازی | کارش نرسد به چاره سازی | |||||
| نالید در آن که چاره ساز است | از جمله وجود بینیاز است | |||||
| گفت ای در تو پناهگاهم | در جز تو کسی چرا پناهم | |||||
| ای زهره و مشتری غلامت | سر نامه نام جمله نامت | |||||
| ای علم تو بیش از آنکه دانند | واحسان تو بیش از آنکه خوانند | |||||
| ای بند گشای جمله مقصود | دارای وجود و داور جود | |||||
| ای کار برآور بلندان | نیکو کن کار مستمندان | |||||
| ای ما همه بندگان در بند | کس را نه به جز تو کس خداوند | |||||
| ای هفت فلک فکنده تو | ای هر که بجز تو بنده تو | |||||
| ای شش جهت از بلند و پستی | مملوک ترا به زیر دستی | |||||
| ای گر بصری به تو رسیده | بی دیده شده چو در تو دیده | |||||
| ای هر که سگ تو گوهرش پاک | وای هر که نه با تو برسرش خاک | |||||
| ای خاک من از تو آب گشته | بنگر به من خراب گشته | |||||
| مگذار که عاجزی غریبم | از رحمت خویش بی نصیبم | |||||
| آن کن ز عنایت خدائی | کاید شب من به روشنائی | |||||
| روزم به وفا خجسته گردد | به ختم ز بهانه رسته گردد | |||||
| چون یک به یک این سخن فرو گفت | در گفتن این سخن فرو خفت | |||||
| در خواب چنان نمود بختش | کز خاک بر اوج شد درختش | |||||
| مرغی بپریدی از سر شاخ | رفتی بر او به طبع گستاخ | |||||
| گوهر ز دهن فرو فشاندی | بر تارک تاج او نشاندی | |||||
| بیننده ز خواب چون درآمد | صبح از افق فلک برآمد | |||||
| چون صبح ز روی تازهروئی | میکرد نشاط مهرجوئی | |||||
| زان خواب مزاج بر گرفته | زان مرغ چو مرغ پر گرفته | |||||
| در عشق که وصل تنگ یابست | شادی به خیال یا به خوابست | |||||