نظامی (لیلی و مجنون)/ای نام تو بهترین سرآغاز

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' نظامی (لیلی و مجنون)  از نظامی
(ای نام تو بهترین سرآغاز
'




 ای نام تو بهترین سرآغازبی‌نام تو نامه کی کنم باز 
 ای یاد تو مونس روانمجز نام تو نیست بر زبانم 
 ای کار گشای هر چه هستندنام تو کلید هر چه بستند 
 ای هیچ خطی نگشته ز اولبی‌حجت نام تو مسجل 
 ای هست کن اساس هستیکوته ز درت دراز دستی 
 ای خطبه تو تبارک اللهفیض تو همیشه بارک الله 
 ای هفت عروس نه عماریبر درگه تو به پرده داری 
 ای هست نه بر طریق چونیدانای برونی و درونی 
 ای هرچه رمیده وارمیدهدر کن فیکون تو آفریده 
 ای واهب عقل و باعث جانبا حکم تو هست و نیست یکسان 
 ای محرم عالم تحیرعالم ز تو هم تهی و هم پر 
 ای تو به صفات خویش موصوفای نهی تو منکر امر معروف 
 ای امر تو را نفاذ مطلقوز امر تو کائنات مشتق 
 ای مقصد همت بلندانمقصود دل نیازمندان 
 ای سرمه کش بلند بیناندر باز کن درون نشینان 
 ای بر ورق تو درس ایامز آغاز رسیده تا به انجام 
 صاحب توئی آن دگر غلامندسلطان توئی آن دگر کدامند 
 راه تو به نور لایزالیاز شرک و شریک هر دو خالی 
 در صنع تو کامد از عدد بیشعاجز شده عقل علت اندیش 
 ترتیب جهان چنانکه بایستکردی به مثابتی که شایست 
 بر ابلق صبح و ادهم شامحکم تو زد این طویله بام 
 گر هفت گره به چرخ دادیهفتاد گره بدو گشادی 
 خاکستری ار ز خاک سودیصد آینه را بدان زدودی 
 بر هر ورقی که حرف راندینقش همه در دو حرف خواندی 
 بی‌کوه کنی ز کاف و نونیکردی تو سپهر بیستونی 
 هر جا که خزینه شگرفستقفلش به کلید این دو حرفست 
 حرفی به غلط رها نکردییک نکته درو خطا نکردی 
 در عالم عالم آفریدنبه زین نتوان رقم کشیدن 
 هر دم نه به حق دسترنجیبخشی به من خراب گنجی 
 گنج تو به بذل کم نیایدوز گنج کس این کرم نیاید 
 از قسمت بندگی و شاهیدولت تو دهی بهر که خواهی 
 از آتش ظلم و دود مظلوماحوال همه تراست معلوم 
 هم قصه نانموده دانیهم نامه نانوشته خوانی 
 عقل آبله پای و کوی تاریکوآنگاه رهی چو موی باریک 
 توفیق تو گر نه ره نمایداین عقده به عقل کی گشاید 
 عقل از در تو بصر فروزدگر پای درون نهد بسوزد 
 ای عقل مرا کفایت از توجستن ز من و هدایت از تو 
 من بددل و راه بیمناکستچون راهنما توئی چه باکست 
 عاجز شدم از گرانی بارطاقت نه چگونه باشد این کار 
 می‌کوشم و در تنم توان نیستکازرم تو هست باک از آن نیست 
 گر لطف کنی و گر کنی قهرپیش تو یکی است نوش یا زهر 
 شک نیست در اینکه من اسیرمکز لطف زیم ز قهر میرم 
 یا شربت لطف دار پیشمیا قهر مکن به قهر خویشم 
 گر قهر سزای ماست آخرهم لطف برای ماست آخر 
 تا در نقسم عنایتی هستفتراک تو کی گذارم از دست 
 وآن دم که نفس به آخر آیدهم خطبه نام تو سراید 
 وآن لحظه که مرگ را بسیجمهم نام تو در حنوط پیچم 
 چون گرد شود وجود پستمهرجا که روم تو را پرستم 
 در عصمت اینچنین حصاریشیطان رجیم کیست باری 
 چون حرز توام حمایل آمودسرهنگی دیو کی کند سود 
 احرام گرفته‌ام به کویتلبیک زنان به جستجویت 
 احرام شکن بسی است زنهارز احرام شکستنم نگهدار 
 من بیکس و رخنها نهانیهان ای کس بیکسان تو دانی 
 چون نیست به جز تو دستگیرمهست از کرم تو ناگزیرم 
 یک ذره ز کیمیای اخلاصگر بر مس من زنی شوم خاص 
 آنجا که دهی ز لطف یک تابزر گردد خاک و در شود آب 
 من گر گهرم و گر سفالمپیرایه توست روی مالم 
 از عطر تو لافد آستینمگر عودم و گر درمنه اینم 
 پیش تو نه دین نه طاعت آرمافلاس تهی شفاعت آرم 
 تا غرق نشد سفینه در آبرحمت کن و دستگیر و دریاب 
 بردار مرا که اوفتادموز مرکب جهل خود پیادم 
 هم تو به عنایت الهیآنجا قدمم رسان که خواهی 
 از ظلمت خود رهائیم دهبا نور خود آشنائیم ده 
 تا چند مرا ز بیم و امیدپروانه دهی به ماه و خورشید 
 تا کی به نیاز هر نوالمبر شاه و شبان کنی حوالم 
 از خوان تو با نعیم‌تر چیستوز حضرت تو کریمتر کیست 
 از خرمن خویش ده زکاتممنویس به این و آن براتم 
 تا مزرعه چو من خرابیآباد شود به خاک و آبی 
 خاکی ده از آستان خویشموابی که دغل برد ز پیشم 
 روزی که مرا ز من ستانیضایع مکن از من آنچه مانی 
 وآندم که مرا به من دهی بازیک سایه ز لطف بر من انداز 
 آن سایه نه کز چراغ دور استآن سایه که آن چراغ نوراست 
 تا با تو چو سایه نور گردمچون نور ز سایه دور گردم 
 با هر که نفس برآرم اینجاروزیش فروگذارم اینجا 
 درهای همه ز عهد خالیستالا در تو که لایزالیست 
 هر عهد که هست در حیاتستعهد از پس مرگ بی‌ثباتست 
 چون عهد تو هست جاودانییعنی که به مرگ و زندگانی 
 چندانکه قرار عهد یابماز عهد تو روی برنتابم 
 بی‌یاد توام نفس نیایدبا یاد تو یاد کس نیاید 
 اول که نیافریده بودموین تعبیه‌ها ندیده بودم 
 کیمخت اگر از زمیم کردیبا زاز زمیم ادیم کردی 
 بر صورت من ز روی هستیآرایش آفرین تو بستی 
 واکنون که نشانه گاه جودمتا باز عدم شود وجودم 
 هرجا که نشاندیم نشستموآنجا که بریم زیر دستم 
 گردیده رهیت من در این راهگه بر سر تخت و گه بن چاه 
 گر پیر بوم و گر جوانمره مختلف است و من همانم 
 از حال به حال اگر بگردمهم بر رق اولین نوردم 
 بی‌جاحتم آفریدی اولآخر نگذاریم معطل 
 گر مرگ رسد چرا هراسمکان راه بتست می‌شناسم 
 این مرگ نه، باغ و بوستانستکو راه سرای دوستانست 
 تا چند کنم ز مرگ فریادچون مرگ ازوست مرگ من باد 
 گر بنگرم آن چنان که رایستاین مرگ نه مرگ نقل جایست 
 از خورد گهی به خوابگاهیوز خوابگهی به بزم شاهی 
 خوابی که به بزم تست راهشگردن نکشم ز خوابگاهش 
 چون شوق تو هست خانه خیزمخوش خسبم و شادمانه خیزم 
 گر بنده نظامی از سر درددر نظم دعا دلیریی کرد 
 از بحر تو بینم ابر خیزشگر قطره برون دهد مریزش 
 گر صد لغت از زبان گشایددر هر لغتی ترا ستاید 
 هم در تو به صد هزار تشویردارد رقم هزار تقصیر 
 ور دم نزند چو تنگ حالاندانی که لغت زبان لالان 
 گر تن حبشی سرشته تستور خط ختنی نبشته تست 
 گر هر چه نبشته‌ای بشوئیشویم دهن از زیاده گوئی 
 ور باز به داورم نشانیای داور داوران تو دانی 
 زان پیش کاجل فرا رسد تنگو ایام عنان ستاند از چنگ 
 ره باز ده از ره قبولمبر روضه تربت رسولم