نظامی (شرف نامه)/چنین بود در نامهی شاه روم
ظاهر
| چنین بود در نامهی شاه روم | به لفظی کزو گشت خارا چو موم | |||||
| پس از نام دارندهی مهر و ماه | که اندیشه را سوی او نیست راه | |||||
| خداوند فرمان و فرمانبران | فرستندهی وحی پیغمبران | |||||
| ز فرمان او زیر چرخ کبود | بسی داده بر نیکنامان درود | |||||
| سخن رانده آنگه که ای پهلوان | که پشتت قوی باد و بختت جوان | |||||
| بر آن بود رایم که عزم آورم | به کوپال با پیل رزم آورم | |||||
| نمایم به گیتی یکی دستبرد | که گردد ز کوپال من کوه خرد | |||||
| به هندوستان در زنم آتشی | نمانم در آن بوم گردنکشی | |||||
| کمند افکنم در سر ژنده پیل | ز خون بیخ روین برآرم ز نیل | |||||
| همه خاک او را به خونتر کنم | همان آب را خاک بر سر کنم | |||||
| چو تو روی در آشتی داشتی | عنان بر نپیچیدم از آشتی | |||||
| به شیرین سخنهای جان پرورت | خداوند بودم شدم چاکرت | |||||
| دلم را به زنهار زه برزدی | به جادو زبانی گره بر زدی | |||||
| چنان کن که این عهد نیکو نمای | در ابنای ما دیر ماند بجای | |||||
| گر آن چار گوهر فرستی به من | کنم با تو عهدی در این انجمن | |||||
| که گر هفت کشور شود پر سپاه | نگردد ز ملک تو موئی تباه | |||||
| بهر نیک وبد با تو یاری کنم | بدین گفتهها استواری کنم | |||||
| فرستاد چون نامه بر کید خواند | درود فرستنده بر وی رساند | |||||
| ز افسون و افسانه دلنواز | در جادوئیها بر او کرد باز | |||||
| ز کید و فسونهای جادوی او | شده کید یکباره هندوی او | |||||
| شنیدم که جادوی هندو بسیست | نخواندم که جادوی هندو کسیست | |||||
| چو لختی سخن راند بر جای خویش | ره آورد آورده آورد پیش | |||||
| دل کید هندو بر آمد ز جای | جهانجوی را شد پرستش نمای | |||||
| بسی کرد بر شهریار آفرین | که بی او مبادا زمان و زمین | |||||
| فرستادهی کاردان را نواخت | زمان خواست یک هفته تا کار ساخت | |||||
| چو شد هفته و کار شد ساخته | به سیچنده ازکار پرداخته | |||||
| به فرمانبری شاه را سجده برد | پذیرفتهها را به قاصد سپرد | |||||
| جز آن چار پیرایهی ارجمند | گرانمایهای دگر دلپسند | |||||
| ز گنج و زر و زیور و لعل و در | بسی پشت پیلان ز گنجینه پر | |||||
| ز پولاد هندی بسی بارها | ز عود و ز عنبر به خروارها | |||||
| چو کوه رونده چهل ژنده پیل | که نگذشتی از نافشان رود نیل | |||||
| سه پیل سپید از پی تخت شاه | کز ایشان شدی روز دشمن سیاه | |||||
| بلیناس را نیز گنجی تمام | هم از مشک پخته هم از عود خام | |||||
| پریدخت را در یکی مهد عود | که مهد فلک بردی او را سجود | |||||
| روان کرد با این چنین گنجها | جهان برده بر هر یکی رنجها | |||||
| بلیناس ازین سان زر و زیوری | که بودند هر یک به از کشوری | |||||
| به نزد جهان داور خویش برد | جهانداوری بین که چون پیش برد | |||||
| چو شه دید گنج فرستاده را | چهار آرزوی خدا داده را | |||||
| بدان گنجها آن چنان شاد شد | که گنجینهی رومش از یاد شد | |||||
| فکند آزمایش بدان چار چیز | چنان بود کو گفت و زان بیش نیز | |||||
| چو در آب جام جهانتاب دید | ز یک شربتش خلق سیرآب دید | |||||
| چو با فیلسوف آمد اندر سخن | خبر یافت از کارهای کهن | |||||
| پزشک مبارک برزد نفس | ز تن برد بیماری از دل هوس | |||||
| چو نوبت بدان گنج پنهان رسید | ز هندوستان چینی آمد پدید | |||||
| از آن خوبتر دید کاندازه گیر | صفتهای او را کند دلپذیر | |||||
| گلی دید خشبوی و نادیده گرد | بهاری نیازرده از باد سرد | |||||
| پری پیکری چون بت آراسته | پری و بت از هندوان خاسته | |||||
| دهن تنگ و سر گرد و ابرو فراخ | رخی چون گل سرخ بر سبز شاخ | |||||
| به شیرینی از گلشکر نوش تر | به نرمی ز گل نازک آغوشتر | |||||
| گره بر گره چین زلفش چو دام | همه چینیان چین او را غلام | |||||
| چو آهو به چین مشک پرورده بود | قرنقل به هندوستان خورده بود | |||||
| نه گیسو که زنجیری از مشک ناب | فرو هشته چون ابری از آفتاب | |||||
| از آن مشگبر ابر گل ریخته | مه از سنبله سنبل انگیخته | |||||
| بر آن گونهی گندمی رنگ او | چو مشک سیه خال جو سنگ او | |||||
| نموده جو از گندم مشک سای | نه چون جو فروشان گندم نمای | |||||
| مهی ترک رخساره هندو سرشت | ز هندوستان داده شه را بهشت | |||||
| نه هندو که ترک خطائی به نام | به دزدیدن دل چو هندو تمام | |||||
| ز رومی رخ هندوی گوی او | شه رومیان گشته هندوی او | |||||
| شکر خندهای راست چون نی شکر | لطیف و خوش و سبز وشیرین و تر | |||||
| نگاری بدان خوبی و دلکشی | به گوهر هم آبی و هم آتشی | |||||
| چو شه دید در پیشباز آمدش | عروسی چنان دلنواز آمدش | |||||
| به آیین اسحاق فرخ نیا | کزو یافت چشم خرد توتیا | |||||
| طراز عروسی بر او بست شاه | پس آنگه منش را بدو داد راه | |||||
| به نزل سپهدار هندوستان | بساطی برآراست چون بوستان | |||||
| جواهر به خروار و دیبا به تخت | پلنگینه خرگاه و زرینه تخت | |||||
| ز تاج مرصع به یاقوت و لعل | ز تازی سمندان پولاد نعل | |||||
| ز چینی غلامان حلقه به گوش | ز رومی کنیزان زر بفت پوش | |||||
| از آن بیش کارد کسی در ضمیر | فرستاد و شد کید منت پذیر | |||||
| جهان خسرو اسکندر فیلقوس | ز پیوند آن ماه پیکر عروس | |||||
| بر آسود کالحق بتی نغز بود | همه مغز و پالودهی مغز بود | |||||
| چو انگشت بر صحن پالوده راند | ز پالوده انگشتش آلوده ماند | |||||
| نسفته دری ناشکفته گلی | همائی بر او فتنه چون بلبلی | |||||
| گل از غنچه خندید و در سفته شد | سخن بین که در پرده چون گفته شد | |||||
| جهاندار چون از جهان کام یافت | در آن جنبش از دولت آرام یافت | |||||
| فرستاد از آموزگاران کسی | به اصطخر و کرد استواری بسی | |||||
| نبشت آن سخنها که بودش مراد | ز پیروزی مرز مشگین سواد | |||||
| که کار آنچنان شد به هندوستان | که باشد مراد دل دوستان | |||||
| زکین خواهی کید پرداختم | چو شد دوست با دوست در ساختم | |||||
| به قنوج خواهم شدن سوی نور | خدا یار بادم در این راه دور | |||||
| ببینم کز آنجا چه پیش آیدم | مگر کار بر کام خویش آیدم | |||||
| توئی نایب ما به هر مرز و بوم | ز دریای چین تا به دریای روم | |||||
| جهان را به پیروزی آواز ده | ز ما مژدهی خرمی باز ده | |||||
| سپاهی و شهری و برنا و پیر | که از ملک ما هستشان ناگزیر | |||||
| دل هر یکی را ز ما شاد کن | دعا خواه و دانش ده و داد کن | |||||
| نبشت این چنین نامه از هر دری | فرستاد پیکی به هر کشوری | |||||
| عروس گرانمایه را نیز کار | برآراست تا شد به یونان دیار | |||||
| سپه دادش از استواران خویش | همان استواری ز حد کرد بیش | |||||
| به پایین آن مهد پیرایه سنج | فرستاد چندین شتر بار گنج | |||||
| دگر گنج را در زمین کرد جای | نمونش نگهداشت با رهنمای | |||||
| به دستور دانا وثیقت نوشت | که از دانش و داد بودش سرشت | |||||
| خبر دادش از جملهی نیک و بد | ز پیروزی نیکخواهان خود | |||||
| به فارغ دلی چون بر آسود شاه | سوی فوریان زد در بارگاه | |||||
| ره و رسم شاهان چنان تازه کرد | که هندوستان را پر آوازه کرد | |||||
| به داد و دهش در جهان پی فشرد | بدین دستبرد از جهان دست برد | |||||
| مینوش میخورد بر یاد کی | چو شاهان این دور بر یاد وی | |||||