نظامی (شرف نامه)/دگر روز کاین ساقی صبح خیز
ظاهر
| دگر روز کاین ساقی صبح خیز | زمی کرد بر خاک یاقوت ریز | |||||
| دو لشگر چو دریای آتش دمان | گشادند باز از کمینها کمان | |||||
| دگر باره در کارزار آمدند | به شیر افکنی در شکار آمدند | |||||
| درای جگر تاب و فریاد زنگ | ز سر مغز میبرد و از روی رنگ | |||||
| همان کوس روئین و گرگینه چرم | نه دل بلکه پولاد را کرد نرم | |||||
| زمین را ز شورش بر افتاد بیخ | فکند آسمان نعل و خورشید میخ | |||||
| برون رفت از ایلاقیان سرکشی | سواری شتابنده چون آتشی | |||||
| ز سر تا قدم زیر آهن نهان | به سختی و آهن دلی چون جهان | |||||
| مبارز طلب کرد چون پیل مست | کسی کامد از پای پیلان نرست | |||||
| دلیران از و بد دلی یافتند | سر از پنجه شیر برتافتند | |||||
| پس از ساعتی تند شیری سیاه | برون آمد از پرهی قلب گاه | |||||
| بر اسبی بخاری به بالای پیل | خروشان و جوشانتر از رود نیل | |||||
| به ایلاقی اهرمن روی گفت | که آمد برون آفتاب از نهفت | |||||
| منم جام بر دست چون ساقیان | نه از باده از خون ایلاقیان | |||||
| نگفت این و بر مرکب افشرد ران | برافراخت بازو به گرز گران | |||||
| ز کوپال آن پیل جنگ آزمای | درآمد سر پیل پیکر ز پای | |||||
| شد ایلاقی از گرز پولاد پست | ز طوفان خونش زمین گشت مست | |||||
| سواری سرافرازتر زان گروه | بران کوهکن راند مانند کوه | |||||
| به زخمی دگر با زمین پست شد | چنین چند گردنکش از دست شد | |||||
| سرانجام کار آن سر انداختن | غروریش داد از سر افراختن | |||||
| ز پولاد در عان الماس تیغ | بسی کشت و هم کشته شد ای دریغ | |||||
| ز پیشین گهان تا نمازی دگر | به میدان نشد رزمسازی دگر | |||||
| دگر باره خون در جگر جوش زد | قضا را قدر بر بناگوش زد | |||||
| ز روسی سواری درآمد چوپیل | رخی چون به قم چشمهائی چو نیل | |||||
| برون خواست از رومیان هم نبرد | همی کرد مردمی همی کشت مرد | |||||
| بدین گونه خیلی به خون در کشید | تنی چند را جان ز تن برکشید | |||||
| ز بس کشتن مرد جنگ آزمای | نیامد کسیرا سوی جنگ رای | |||||
| چو روسی به رومی چنان دست یافت | ز کوپال خود پیل را پست یافت | |||||
| همی گشت پولاد هندی به مشت | تنی چند رومی و چینی بکشت | |||||
| چو بالای نیزه درازی گرفت | دران معرکه نیزه بازی گرفت | |||||
| ز پهلوی لشگرگه شهریار | برون راند مرکب یکی شهسوار | |||||
| نه اسبی عقابی برانگیخته | نه تیغی نهنگی درآویخته | |||||
| حریر تنش در کژاکند زرد | کلاهی ز پولاد چون لاجورد | |||||
| به میدان درآمد چو عفریت مست | یکی حربهی چار پهلو به دست | |||||
| طریدی برآورد و با روس گفت | که خواهی همین لحظه در خاک خفت | |||||
| زریوند مازندرانی منم | که بازی بود جنگ اهریمنم | |||||
| چو روسی درو دید و در پیکرش | ز صفرا به گشتن درآمد سرش | |||||
| شد آگه که در گشت ناورد او | نباشد چو او مرد و هم مرد او | |||||
| عنان سوی لشگرگه خویش داد | هزیمت همی رفت چون تندباد | |||||
| رها کرد حربهی سوار دلیر | پس پشت آن پشت بر کرده شیر | |||||
| گریزنده را حربه خارید پشت | برون شد ز سینه سنان چار مشت | |||||
| ز تیزی که شد مرکب بادپای | رساند آن تن سفته را باز جای | |||||
| چو دیدند کان اژدهای نبرد | صلیبی کند صلب مردان مرد | |||||
| بر او خویش و بیگانه بشتافتند | صلیبی شده کشتهای یافتند | |||||
| عنانها فرو بسته شد پیش و پس | ز پرطاس روسی نجنبید کس | |||||
| چو لشگر شد از صبر کردن ستوه | برون رفت روسی چو یکباره کوه | |||||
| ز خویشان قنطال کوپال نام | گو پیلتن کرد بر وی خرام | |||||
| دو شمشیر زن درهم آویختند | ز هر سوی شمشیری انگیختند | |||||
| سرانجام کوشش زریوند گرد | به یک زخم جان ستیزنده برد | |||||
| چنین تاز روسان گردن گرای | درآورد هفتاد تن را ز پای | |||||
| برآشفت قنطال از آن شیر تند | که پای سپه دید ازان کار کند | |||||
| بپوشید جوشن برافراخت ترگ | چو سروی که تیغش بود بار و برگ | |||||
| درآمد به زین چون یکی اژدها | سر بارگی کرد بر وی رها | |||||
| زریوند چون دید کامد هژبر | بغرید مانند غرنده ابر | |||||
| کشیدند بر یکدگر تیغ تیز | ز گرمی شده چون فلک گرم خیز | |||||
| دو پره چو پرگار مرکز نورد | یکی دیر جنبش یکی زود گرد | |||||
| بسی گرد برگرد تاختند | بسی زخم چون آتش انداختند | |||||
| نمیشد یکی بر یکی کامگار | ز پیشین درآمد به شب کارزار | |||||
| هم آخر یکی تیغ زد شاه روس | بر آن مرد آراستهی چون عروس | |||||
| درآوردش از زین زر سوی خاک | برآورد از آن شیر شرزه هلاک | |||||
| کشنده چو بر خصم خود کام یافت | به شادی سوی لشگر خود شتافت | |||||
| جهاندار ازان کار شد تنگدل | که سالار گیلی درآمد به گل | |||||
| بفرمود بر ساختن کار او | به شرطی که باشد سزاوار او | |||||