نظامی (شرف نامه)/بیا ساقی که لعل پالوده را
ظاهر
| بیا ساقی که لعل پالوده را | بیاور بشوی این غم آلوده را | |||||
| فروزنده لعلی که ریحان باغ | ز قندیل او برفروزد چراغ | |||||
| چو فرخ بود روزی از بامداد | همه مرد را نیکی آید به یاد | |||||
| به خوبی نهد رسم بنیادها | ز دولت به نیکی کند یادها | |||||
| سر از کوی نیک اختری برزند | به نیک اختری فال اختر زند | |||||
| به هنگام سختی مشو ناامید | کز ابر سیه بارد آب سپید | |||||
| در چارهسازی به خود در مبند | که بسیار تلخی بود سودمند | |||||
| نفس به کز امید یاری دهد | که ایزد خود امیدواری دهد | |||||
| گره در میاور بر ابروی خویش | در آیینه فتح بین روی خویش | |||||
| گزارنده نقش دیبای روم | کند نقش دیباچه را مشک بوم | |||||
| که چون شد سکندر جهان را کلید | ز شمشیرش آیینه آمد پدید | |||||
| عروس جهان را که شد جلوهساز | بدان روشن آیینه آمد نیاز | |||||
| نبود آینه پیش از او ساخته | به تدبیر او گشت پرداخته | |||||
| نخستین عمل کاینه ساختند | زرو نقره در قالب انداختند | |||||
| چو افروختندش غرض برنخاست | در و پیکر خود ندیدند راست | |||||
| رسید آزمایش به هر گوهری | نمودند هر یک دگر پیکری | |||||
| سرانجام کاهن درآمد به کار | پذیرنده شد گوهرش را نگار | |||||
| چو پرداخت رسام آهنگرش | به صیقل فروزنده شد پیکرش | |||||
| همه پیکری را بدان سان که هست | درو دید رسام گوهر پرست | |||||
| به هر شکل میساختندش نخست | نمیآمد از وی خیالی درست | |||||
| به پهنی شدی چهره را پهن ساز | درازیش کردی جبین را دراز | |||||
| مربع مخالف نمودی خیال | مسدس نشان دور دادی ز حال | |||||
| چو شکل مدور شد انگیخته | تفاوت نشد با وی آمیخته | |||||
| به عینه ز هر سو که برداشتند | نمایش یکی بود بگذاشتند | |||||
| بدین هندسه ز آهن تیره مغز | برافروخت شاه این نمودار نغز | |||||
| تو نیز ار در آن آینه بنگری | به دست آری آیین اسکندری | |||||
| چو آن گرد روی آهن سخت پشت | به نرمی درآمد ز خوی درشت | |||||
| سکندر درو دید پیش از گروه | ز گوهر به گوهر درآمد شکوه | |||||
| چو از دیدن روی خود گشت شاد | یکی بوسه بر پشت آیینه داد | |||||
| عروسی که این سنت آرد به جای | دهد بوسه آیینه را رو نمای | |||||