نظامی (شرف نامه)/بیا ساقی آن جام رخشنده می
ظاهر
| بیا ساقی آن جام رخشنده می | به کف گیر بر نغمهی نای و نی | |||||
| میی کو به فتوی میخوارگان | کند چاره کار بیچارگان | |||||
| چو بانگ خروس آمد از پاسگاه | جرس در گلو بست هارون شاه | |||||
| دوال دهل زن در آمد به جوش | ز منقار مرغان برآمد خروش | |||||
| پرستش کنان خلق برخاستند | پرستشگری را بیاراستند | |||||
| شه از خواب دوشینه سر برگرفت | نیایش گری کردن از سر گرفت | |||||
| به نیکی ز نیکی دهش یاد کرد | بدان پرورش عالم آباد کرد | |||||
| چو آورد شرط پرستش بجای | به شغل میو مجلس آورد رای | |||||
| گهی خورد میبا نواهای رود | گهی داد بر نیک عهدان درود | |||||
| به گلگون می تازه همچون گلاب | ز سر درد میبرد و از مغز تاب | |||||
| در لهو بگشاد بر همدمان | ز در دور غوغای نامحرمان | |||||
| سخن میشد از هر دری در نهفت | کس افسانهای بی شگفتی نگفت | |||||
| یکی قصه کرد از خراسان و غور | کز آنجا توان یافتن زر و زور | |||||
| یکی از سپاهان و ری کرد یاد | که گنج فریدون از آنجا گشاد | |||||
| یکی داستان زد ز خوارزم و چین | که مشگش چنانست و دیبا چنین | |||||
| یکی گفت قیصور به زین دیار | که کافور و صندل دهد بی شمار | |||||
| یکی گفت هندوستان بهترست | که هیمش همه عود و گل عنبرست | |||||
| در آن انجمن بود پیری کهن | چو نوبت بدو آمد آخر سخن | |||||
| همیدون زبان بر شگفتی گشاد | چو دیگر بزرگان زمین بوسه داد | |||||
| که از هر سواد آن سیاهی بهست | که آبی درو زندگانی دهست | |||||
| به گنج گران عمر خود بر مسنج | که خاکست پر گنج و حمال گنج | |||||
| چو خواهی که یابی بسی روزگار | سر از چشمه زندگانی بر آر | |||||
| شدند انجمن با سرافکندگی | که چون در سیاهی بود زندگی | |||||
| سکندر بدو گفت کای نیکمرد | مگر کان سیاهی بر آن آب خورد | |||||
| سواد حروفیست دست آزمای | همان آب او معنی جانفزای | |||||
| وگرنه که بیند زمینی سیاه | همان چشمه کز مرگ دارد نگاه | |||||
| دگر باره پیر جهاندیده گفت | که بیرون از این رمزهای نفهت | |||||
| حجابیست در زیر قطب شمال | درو چشمهای پاک از آب زلال | |||||
| حجابی که ظلمات شد نام او | روان آب حیوان از آرام او | |||||
| هر آنکس کزان آب حیوان خورد | ز حیوان خوران جهان جان برد | |||||
| وگر باورت ناید از من سخن | بپرس از دگر زیرکان کهن | |||||
| ملک را ز تشویش آن گفتگوی | پدید آمد اندیشهی جستجوی | |||||
| بپرسید از او کان سیاهی کجاست | نماینده بنمود کز دست راست | |||||
| ز ما تا بدان بوم راه اندکیست | ازین ره که پیمودی از ده یکیست | |||||
| چو شه دید کان چشمهی خوشگوار | به ظلمت توان یافتن صبح وار | |||||
| در بارگه سوی ظلمات کرد | به رفتن سپه را مراعات کرد | |||||
| چو شد منزلی چند و در کار دید | ز لشگر بسی خلق بیمار دید | |||||
| جهانی روان بود لشگرگهش | جهانی دگر خاص بر درگهش | |||||
| ز بازار لشگر در آن کوچگاه | به بازار محشر همی ماند راه | |||||
| سوی شیر مرغ از عنان تافتند | به بازار لشگر گهش یافتند | |||||
| به هر خشکساری که خسرو رسید | ببارید باران گیا بردمید | |||||
| پی خضر گفتی در آن راه بود | همانا که خود خضر با شاه بود | |||||
| ز بسیاری لشگر اندیشه کرد | صبوری در آن تاختن پیشه کرد | |||||
| یکی غارگه بود نزدیک دشت | که لشگرگه خسرو آنجا گذشت | |||||
| بنه هر چه با خود گران داشتند | به نزدیک آن غار بگذاشتند | |||||
| از آن جمع کانجای شد جای گیر | شد آن بوم ویران عمارت پذیر | |||||
| بن غار خواندش نگهبان دشت | به نام آن بن غار بلغار گشت | |||||
| کسانی که سالار آن کشورند | رهی زاده شاه اسکندرند | |||||
| چو شه دید کان لشگر بی قیاس | دران ره نباشند منزل شناس | |||||
| تنی چند بگزید عیاروش | کماندار و سختی کش و سخت کش | |||||
| دلیر و تنومند و سخت استخوان | شکیبنده و زورمند و جوان | |||||
| بفرمود تا هیچ بیمار و پیر | نگردد دران راه جنبش پذیر | |||||
| که پیر کهن کو بود سالخورد | ز دشواری منزل آمد به درد | |||||
| نشستند پیران جوانان شدند | ره دور بیراه دانان شدند | |||||
| جهان خسرو از مردم آن دیار | طلب کرد کارآگهی هوشیار | |||||
| به ره بردن لشگرش پیش داشت | دو منزل به هر منزلی میگذاشت | |||||
| همه توشهی ره ز شیرین و شور | روان کرد بر بیسراکان بور | |||||
| دو اسبه سپه سوی ظلمات راند | بر آن ماندگان نایبی برنشاند | |||||
| به اندرز گفتن همه گفتنی | که جائی چنین هست ناخفتنی | |||||
| چو یک ماهه ره رفت سوی شمال | گذرگاه خورشید را گشت حال | |||||
| ز قطب فلک روشنائی نمود | برآمد فرو شد به یک لحظه بود | |||||
| خط استوا بر افق سرنهاد | میانجی به قطب شمال اوفتاد | |||||
| به جائی رسیدند کز آفتاب | ندیدند بیش از خیالی به خواب | |||||
| سوی عطفگاه زمین تاختند | در آن سایبان رایت افراختند | |||||
| زمین از هوا روشنائی ربود | حجاب سیاهی سیاست نمود | |||||
| ز یکسو سیاهی براندود حرف | دگر سو گذر بست دریای ژرف | |||||
| همی برد ره رهبر هوشمند | به یکسو ز پرگار چرخ بلند | |||||
| چو گشت اندک اندک ز پرگار دور | به هر دوریی دورتر گشت نور | |||||
| چنین تا گذرگه به جائی رسید | که یکباره شد روشنی ناپدید | |||||
| سیاهی پدید آمد از کنج راه | جهان خوش نباشد که گردد سیاه | |||||
| فرو ماند خسرو که تدبیر چیست | نمایندهی رسم این راه کیست | |||||
| سگالش نمودند کارآگهان | که هست این سیاهی حجابی نهان | |||||
| درون رفت شاید بهر سان که هست | به باز آمدن ره که آرد بدست | |||||
| به چارهگری هر کسی میشتافت | به سامان چاره کسی ره نیافت | |||||
| چو آمد شب آن نیم روشن دیار | سیه مشک بر عود کرد اختیار | |||||
| برآشفت گردون چو زنجیریی | به زنگی بدل گشت کشمیریی | |||||
| شد آن راه از موی باریکتر | ز تاریکی شام تاریکتر | |||||
| به بنگاه خود هر کسی رفت باز | در اندیشه آن شغل را چاره ساز | |||||
| نبرده جوانی جوانمرد بود | که روشن دلش مهر پرورد بود | |||||
| پدر داشت پیری نود سالهای | ز رنج تنش هر زمان نالهای | |||||
| در آن روز اول که فرمود شاه | که ناید ز پیران کسی سوی راه | |||||
| جوانمرد بود از پدر ناشکیب | چو بیمار نالنده از بوی سیب | |||||
| نگهداشت آن پیر فرتوت را | چو دیگر کسان سرخ یاقوت را | |||||
| به صندوق زادش نهان کرده بود | به نرخ ره آوردش آورده بود | |||||
| دران شب که از رای برگشتگی | درآمد به اندیشه سرگشتگی | |||||
| جوان آن در بسته را باز کرد | وزین در سخن با وی آغاز کرد | |||||
| کز این آمدن شه پشیمان شدست | ز سختی کشی سست پیمان شدست | |||||
| ز تاریکی آمد دلش را هراس | که هنجار خود را نداند قیاس | |||||
| تواند درون رفت بی رهنمون | برون آمدن را نداند که چون | |||||
| جوانمرد را پیر دیرینه گفت | که هست اندرین پرده رازی نهفت | |||||
| چو هنگام رفتن رسد شاه را | بدان تا برون آورد راه را | |||||
| یکی مادیان بایدش تندرست | که زادن همان باشد او را نخست | |||||
| چو زاده شود کره باد پای | سرش باز برند حالی بجای | |||||
| همانجا که باشد بریده سرش | نپوشند تا بنگرد مادرش | |||||
| دل مادیان زو بتاب آورند | وزانجا به رفتن شتاب آورند | |||||
| چو آید گه بازگشتن ز راه | بود مادیان پیشرو در سپاه | |||||
| به پویه سوی کره نغز خویش | برون آورد ره به هنجار پیش | |||||
| از آن راه بی رهنمون آمدن | بدین چاره شاید برون آمدن | |||||
| جوان کاین حکایت شنید از پدر | به چاره گری رشته را یافت سر | |||||
| سحرگه که مشگین پرند طراز | به دیبای عودی بدل گشت باز | |||||
| شهنشاه بنشست با انجمن | به رفتن شده هر یکی رای زن | |||||
| ز هر گونهای چاره می ساختند | دگر سان فسونی برانداختند | |||||
| شه افسون کس را خریدار نی | در چاره بر کس پدیدار نی | |||||
| جوان خردمند آهسته رای | سخن راند از اندیشهی رهنمای | |||||
| حدیثی که از پیر دانا شنید | به چاره گری کرد با شه پدید | |||||
| چو بشنید شه دلپذیر آمدش | به نزد خرد جایگیر آمدش | |||||
| بدو گفت کای زاد مرد جوان | چنین رای از خود زدن چون توان | |||||
| تو این دانش از خود نیندوختی | بگو راست تا از که آموختی | |||||
| اگر گفتی آماده گشتی به گنج | وگرنه ز کج گفتن آیی به رنج | |||||
| جوان گفت اگر زینهارم دهی | کنم محمل از بار آوخ تهی | |||||
| شهنشه چو فرمود روز نخست | که ناید به ره پیر ناتندرست | |||||
| پدر داشتم پیر دیرینه سال | ز گردون بسی یافته گو شمال | |||||
| من از شفقت پیر بابای خویش | فراموش کردم محابای خویش | |||||
| به پوشیدگی با خود آوردمش | نه بد بود اگر چه بد آوردمش | |||||
| سخنهای ره رفتن شاه دوش | رسانیدم او را یکایک به گوش | |||||
| به تعلیم او دل برافروختم | چنین چارهای زو درآموختم | |||||
| شه از رای آن رهنمون در نهفت | بر افروخت وین نکته نغز گفت | |||||
| جوان گر چه شاه دلیران بود | گه چاره محتاج پیران بود | |||||
| کدو گر به نو شاخ بازی کند | به شاخ کهن سرفرازی کند | |||||
| جوان گر به دانش بود بی نظیر | نیاز آیدش هم به گفتار پیر | |||||
| درین گفتگو بود شاه جهان | که آن مرد وحشی ز در ناگهان | |||||
| درآمد درآورد نزدیک شاه | یکی پشته وار از سمور سیاه | |||||
| ازو هر یک از قندزی تامتر | به جوهر یک از یک به اندامتر | |||||
| چو شه نزل او را خریدار گشت | دگر ره ز شه ناپدیدار گشت | |||||
| به تاریکی اندر نهان کرد رخت | عجب ماند شه اندران کار سخت | |||||
| به اندیشهی روشنائی نمای | دو اسبه سوی ظلمت آورد رای | |||||
| بفرمود تا مادیانی چو باد | کز آبستنی باشدش وقت زاد | |||||
| بیارند از آن گونه کان پیر گفت | شود زادهی باد با خاک جفت | |||||
| چو کردند کاری که فرمود شاه | سوی آب حیوان گرفتند راه | |||||