نظامی (شرف نامه)/بیا ساقی آن جام آیینه فام
ظاهر
| بیا ساقی آن جام آیینه فام | به من ده که بر دست به جای جام | |||||
| چو زان جام کیخسرو آیین شوم | بدان جام روشن جهان بین شوم | |||||
| بیا تا ز بیداد شوئیم دست | که بی داد نتوان ز بیداد رست | |||||
| چه بندیم دل در جهان سال و ماه | که هم دیو خانست و هم غول راه | |||||
| جهان وام خویش از تو یکسر برد | به جرعه فرستد به ساغر بود | |||||
| چو باران که یک یک مهیا شود | شود سیل و آنگه به دریا شود | |||||
| بیا تا خوریم آنچه داریم شاد | درم بر درم چند باید نهاد | |||||
| نهنگی به ما برگذر کرده گیر | همه گنج ناخورده را خورده گیر | |||||
| از آن گنج کاورد قارون به دست | سرانجام در خاک بین چون نشست | |||||
| وزان خشت زرین شداد عاد | چه آمد به جز مردن نامراد | |||||
| درین باغ رنگین درختی نرست | که ماند از قفای تبرزن درست | |||||
| گزارش کن زیور تاج و تخت | چنین گفت کان شاه فیروز بخت | |||||
| یکی روز فارغ دل و شاد بهر | بر آسوده بود از هوسهای دهر | |||||
| میناب در جام شاهنشهی | گهی پر همی کرد و گاهی تهی | |||||
| حکیمان هشیار دل پیش او | خردمند مونس خرد خویش او | |||||
| به هر نسبتی کامد از بانگ چنگ | سخن شد بسی در نمطهای تنگ | |||||
| به هر جرعه میکه شه میفشاند | مهندس درختی در او مینشاند | |||||
| درخشان شده میچو روشن درخش | قدح شکر افشان و مینوش بخش | |||||
| دماغ نیوشنده را سرگران | ز نوش میو رود رامشگران | |||||
| سرشک قدح نالهی ارغنون | روان کرده از رودها رود خون | |||||
| زهی زخم کز زخمهی چون شکر | شود رود خشکی بدو رود تر | |||||
| در آن بزم آراسته چون بهشت | گل افشانتر از ماه اردیبهشت | |||||
| سکندر جهانجوی فرخ سریر | نشسته چو بر چرخ بدر منیر | |||||
| ز دارا درآمد فرستادهای | سخنگوی و روشندل آزادهای | |||||
| چو خسرو پرستان پرستش نمود | هم او را و هم شاه خود را ستود | |||||
| چو کرد آفرین بر جهان پهلوان | شنیده سخن کرد با او روان | |||||
| ز دارا درود آوریدش نخست | نداده خراج کهن باز جست | |||||
| که چون بود کز گوهر و طوق و تاج | ز درگاه ما واگرفتی خراج | |||||
| زبونی چه دیدی تو در کار ما | که بردی سر از خط پرگار ما | |||||
| همان رسم دیرینه را کاربند | مکن سرکشی تا نیابی گزند | |||||
| سکندر ز گرمی چنان برفروخت | که از آتش دل زبانش بسوخت | |||||
| کمان گوشهی ابرویش خم گرفت | ز تندیش گوینده را دم گرفت | |||||
| چنان دید در قاصد راه سنج | که از جوش دل مغزش آمد به رنج | |||||
| زبان چون ز گرمی بر آشفته شد | سخنهای ناگفتنی گفته شد | |||||
| فرو گفت لختی سخنهای سخت | چو گوید خداوند شمشیر و تخت | |||||
| که را در خرد رای باشد بلند | نگوید سخنهای ناسودمند | |||||
| زبان گر به گرمی صبوری کند | ز دوری کن خویش دوری کند | |||||
| سخن گر چه با او زهازه بود | نگفتن هم از گفتنش به بود | |||||
| چو خوش گفت فرزانهی پیش بین | زبان گوشتین است و تیغ آهنین | |||||
| نباشد به خود بر کسی مرزبان | که گوید هر آنچ آیدش بر زبان | |||||
| گزارنده پیر کیانی سرشت | گزارش چنین کرد از آن سرنبشت | |||||
| که وقتی که از گوهر و تیغ و تاج | ز یونان شدی پیش دارا خراج | |||||
| در آن گوهرین گنج بن ناپدید | بدی خایهی زر خدای آفرید | |||||
| منقش یکی خسروانی بساط | که بیننده را تازه کردی نشاط | |||||
| چوقاصد زبان تیغ پولاد کرد | خراج کهن گشته را یاد کرد | |||||
| برو بانگ زد شهریار دلیر | که نتوان ستد غارت از تندشیر | |||||
| زمانه دگرگونه آیین نهاد | شد آن مرغ کو خایه زرین نهاد | |||||
| سپهر آن بساط کهن در نوشت | بساطی دگر ملک را تازه گشت | |||||
| همه ساله گوهر نخیزد ز سنگ | گهی صلح سازد جهان گاه جنگ | |||||
| به گردن کشی بر میآور نفس | به شمشیر با من سخن گوی بس | |||||
| تو را آن کفایت که شمشیر من | نیارد سر تخت تو زیر من | |||||
| چو من با رکابی که برداشتم | عنان جهان بر تو بگذاشتم | |||||
| تو با آنکه داری چنان توشهای | رها کن مرا در چنین گوشهای | |||||
| بر آنم میاور که عزم آورم | به هم پنجهای با تو رزم آورم | |||||
| به یک سو نهم مهر و آزرم را | به جوش آورم کینهی گرم را | |||||
| مگر شه نداند که در روز جنگ | چه سرها بریدم در اقصای زنگ | |||||
| به یک تاختن تا کجا تاختم | چه گردنکشان را سرانداختم | |||||
| کسی کارمغانی دهد طوق و تاج | چو زنهاریان چون فرستد خراج | |||||
| ز من مصر باید نه زر خواستن | سخن چون زر مصری آراستن | |||||
| ببین پایگاه مرا تا کجاست | بدان پایه باید ز من مایه خواست | |||||
| مینگیز فتنه میفروز کین | خرابی میاور در ایران زمین | |||||
| تو را ملکی آسوده بی داغ و رنج | مکن ناسپاسی در آن مال وگنج | |||||
| مشوران به خودکامی ایام را | قلم درکش اندیشهی خام را | |||||
| ز من آنچه بر نایدت در مخواه | چنان باش با من که با شاه شاه | |||||
| فرستاده کاین داستان گوش کرد | سخنهای خود را فراموش کرد | |||||
| سوی شاه شد داغ بر دل کشان | شتابنده چون برق آتش فشان | |||||
| فرو گفت پیغامهای درشت | کزو سروبن را دو تا گشت پشت | |||||
| چو دارا جواب سکندر شنید | یکی دور باش از جگر بر کشید | |||||
| که بی سکهای را چه یارا بود | که هم سکهی نام دارا بود | |||||
| به تندی بسی داستان یاد کرد | گزان شد نیوشنده را روی زرد | |||||
| بخندید و گفت اندر آن زهر خند | که افسوس بر کار چرخ بلند | |||||
| فلک بین چه ظلم آشکارا کند | که اسکندر آهنگ دارا کند | |||||
| سکندر نه گر خود بود کوه قاف | که باشد که من باشمش هم مصاف | |||||
| چنان پشهای را به جنگ عقاب | که از قطرهدان پیش دریای آب | |||||
| سبک قاصدی را به درگاه او | فرستاد و شد چشم بر راه او | |||||
| یکی گوی و چوگان به قاصد سپرد | قفیزی پر از کنجد ناشمرد | |||||
| در آموختنش راز آن پیشکش | بدان تعبیه شد دل شاه خوش | |||||
| سوی روم شد قاصد تیزگام | ز دارا پذیرفته با خود پیام | |||||
| زره چون در آمد بر شاه روم | فروزنده شد همچو آتش ز موم | |||||
| سرافکنده در پایه بندگی | نمودش نشان پرستندگی | |||||
| نخستین گره کز سخن باز کرد | سخن را به چربی سرآغاز کرد | |||||
| که فرمان دهان حاکم جان شدند | فرستادگان بنده فرمان شدند | |||||
| چه فرمایدم شاه فیروز رای | که فرمان فرمانده آرم به جای؟ | |||||
| سکندر بدانست کان عذر خواه | پیامی درشت آرد از نزد شاه | |||||
| به بی غاره گفتا بیاور پیام | پیامآور از بند بگشاد کام | |||||
| متاعی که در سله خویش داشت | بیاورد و یک یک فرا پیش داشت | |||||
| چو آورده پیش سکندر نهاد | به پیغام دارا زبان برگشاد | |||||
| ز چوگان و گوی اندر آمد نخست | که طفلی تو بازی به این کن درست | |||||
| وگر آرزوی نبرد آیدت | ز بیهودگی دل به درد آیدت | |||||
| همان کنجد ناشمرده فشاند | کزین بیش خواهم سپه بر تو راند | |||||
| سکندر جهان داور هوشمند | درین فالها دید فتحی بلند | |||||
| مثل زد که هر چه آن گریزد ز پیش | به چوگان کشیدش توان پیش خویش | |||||
| مگر شاه از آن داد چوگان به من | که تا زو کشم ملک بر خویشتن | |||||
| همان گوی را مرد هیت شناس | به شکل زمین می نهد در قیاس | |||||
| چو گوی زمین شاه ما را سپرد | بدین گوی خواهم ازو گوی برد | |||||
| چو زین گونه کرد آن گزارشگری | به کنجد در آمد در داوری | |||||
| فرو ریخت کنجد به صحن سرای | طلب کرد مرغان کنجد ربای | |||||
| به یک لحظه مرغان در او تاختند | زمین را ز کنجد بپرداختند | |||||
| جوابیست گفتا درین رهنمون | چو روغن که از کنجد آید برون | |||||
| اگر لشکر از کنجد انگیخت شاه | مرا مرغ کنجد خور آمد سپاه | |||||
| پس آنگه قفیزی سپندان خرد | به پاداش کنجد به قاصد سپرد | |||||
| که شه گر کشد لشگری زان قیاس | سپاه مرا هم بدینسان شناس | |||||
| چو قاصد جوابی چنین دید سخت | به پشت خر خویش بربست رخت | |||||
| به دارا رساند از سکندر جواب | جوابی گلوگیر چون زهر ناب | |||||
| برآشفت از آن طیرگی شاه را | که حجت قوی بود بدخواه را | |||||
| جهاندار دارا دران داوری | طلب کرد از ایرانیان یاوری | |||||
| ز چین و ز خوارزم و غزنین و غور | زمین آهنین شد ز نعل ستور | |||||
| سپاهی بهم کرد چون کوه قاف | همه سنگ فرسای و آهن شکاف | |||||
| چو عارض شمار سپه برگرفت | فرو ماند عقل از شمردن شگفت | |||||
| ز جنگی سواران چابک رکاب | به نهصد هزار اندر آمد حساب | |||||
| جهانجوی چون دید کز لشگرش | همی موج دریا زند کشورش | |||||
| سپاهی چو آتش سوی روم راند | کجا او شد آن بوم را بوم خواند | |||||
| به ارمن درآمد چو دریای تند | صبا را شد از گرد او پای کند | |||||
| زمین در زمین تا به اقصای روم | بجوشید دریا بلرزید بوم | |||||
| علف در زمین گشت چون گنج گم | ز نعل ستوران پیگانه سم | |||||
| پی شاه اگر آفتابی کند | به هر جا که تابد خرابی کند | |||||