نظامی (شرف نامه)/باید ساقی آن شیر شنگرف گون
ظاهر
| باید ساقی آن شیر شنگرف گون | که عکسش درآرد به سیماب خون | |||||
| به من ده که سیماب خون گشتهام | به سیماب خون ناخنی رشتهام | |||||
| برآنم من ای همت صبح خیز | که موج سخن را کنم ریز ریز | |||||
| به زرین سخن گوهر آرم به چنگ | سر زیر دستان درآرم به سنگ | |||||
| زر آن زور و زهره کی آرد به دست | که دارای دین را کند زیردست | |||||
| زر از بهر مقصود زیور بود | چو بندش کنی بندی از زر بود | |||||
| توانگر که باشد زرش زیر خاک | ز دزدان بود روز وشب ترسناک | |||||
| تهی دست کاندیشهی زر کند | تمنای گنجش توانگر کند | |||||
| چو از زر تمنای زر بیشتر | توانگرتر آنکس که درویش تر | |||||
| جهان آن جهان شد که درویش راست | که هم خویشتن را و هم خویش راست | |||||
| شب و روز خوش میخورد بیهراس | نه از شحنه بیم و نه از دزد پاس | |||||
| فراوان خزینه فراوان غمست | کمست انده آن را که دنیا کمست | |||||
| گزارنده عقد گوهر کشان | خبر داد از آن گوهر زر فشان | |||||
| که چون کرد سالار جمشید هوش | میی چند بر یاد نوشابه نوش | |||||
| به ریحان و ریحانی دلفروز | بسر برد با خسروان چند روز | |||||
| یکی روز بنشست بر عزم کار | بساطی برآراست چون نوبهار | |||||
| حصاری چنان ز انجمن برکشید | که انجم در آن برج شد ناپدید | |||||
| گرانمایگان سپه را بخواند | گرامی کنان هر یکی را نشاند | |||||
| شدند انجمن کاردانان دهر | ز فرهنگ شه برگرفتند بهر | |||||
| شه از قصهی آرزوهای خویش | سخنها ز هر دستی آورد پیش | |||||
| که دوشم چنان در دل آمد هوس | که جز با شما برنیارم نفس | |||||
| به نیروی رای شما مهتران | جهان را نبینم کران تا کران | |||||
| سوی روم ازین پیش بودم بسیچ | عنان مرا داد از آن چرخ پیچ | |||||
| بر آنم که تا جملهی مرز و بوم | نگردم نگردد سرم سوی روم | |||||
| در آباد و ویران نشست آورم | همه ملک عالم به دست آورم | |||||
| کنم دست پیچی به سنجابیان | زنم سکه بر سیم سقلابیان | |||||
| به هر بوم و هر کشوری گر زمیست | ببینم که خوشدل کدام آدمیست | |||||
| از آن خوشدلی بهره یابم مگر | که آهن بر آهن شود کارگر | |||||
| نخستین خرامش در این کوچگاه | به البرز خواهم برون برد راه | |||||
| وزان کوچ فرخ درآیم به دشت | ز صحرا به دریا کنم بازگشت | |||||
| تماشای دریای خزران کنم | ز جرعه بر او گوهر افشان کنم | |||||
| چو موکب درآرم به دریا کنار | کنم هفتهای مرغ و ماهی شکار | |||||
| ببینم که تا عزم چون آیدم | زمانه کجا رهنمون آیدم | |||||
| چه گوئید هر یک بر این داستان | که دولت نپیچد سر از راستان | |||||
| زمین بوسه دادند یکسر سپاه | که تدبیر ما هست تدبیر شاه | |||||
| کجا او نهد پای ما سر نهیم | ز فرمان او بر سر افسر نهیم | |||||
| اگر آب و آتش کند جای ما | نگردد ز فرمان او رای ما | |||||
| گر اندازد از کوه ما را به خاک | بیفتیم و در دل نداریم باک | |||||
| ز شاه جهان راه برداشتن | ز ما خدمت شاه بگذاشتن | |||||
| شه آسوده دل شد ز گفتارشان | نوازشگری کرد بسیارشان | |||||
| بسیچید ره را به آهستگی | گشاد از خزینه در بستگی | |||||
| غنی کرد گردنکشان را ز گنج | ز گوهر کشی لشگر آمد به رنج | |||||
| جهاندار چون دید کز گنج و زر | غنیمت کشان را گران گشت سر | |||||
| در آن پیش بینی خرد پیشه کرد | که لختی ز چشم بد اندیشه کرد | |||||
| ز بس گنج و گوهر که دربار داشت | بهر جا که شد راه دشوار داشت | |||||
| به کوه و به صحرا و سختی و رنج | سپاهش به گردون کشیدند گنج | |||||
| چو در خاطر آمد جهانجوی را | که در چنبر آرد گلین گوی را | |||||
| زمین را شود میل و منزل شناس | به تری و خشگی رساند قیاس | |||||
| بداند زمین را که پست و بلند | درازاش چند است و پهناش چند | |||||
| ز هر داد و بیدادی آگه شود | به راه آرد آن را که از ره شود | |||||
| فرو شوید از دور بیداد را | رهاند ز خون خلق آزاد را | |||||
| بهر بیمگاهی حصاری کند | ز بهر سرانجام کاری کند | |||||
| ز دوری در آن ره شد اندیشناک | که دارد ره دور درد و هلاک | |||||
| نباید که ضایع شود رنج او | شود روزی دشمنان گنج او | |||||
| سپاه از غنیمت گرانبار دید | بترسید چون گنج بسیار دید | |||||
| یکی آنکه سیران نکوشند سخت | که ترسند از ایشان ستانند رخت | |||||
| دگر آنکه ناسیری آید به جنگ | دو دستی زند تیغ بر بوی رنگ | |||||
| ز فرزانگان الهی پناه | صد و سیزده بود با او براه | |||||
| همه انجمن ساز و انجم شناس | به تدبیر هر شغل صاحب قیاس | |||||
| از آن جمله در حضرت شهریار | بلیناس فرزانه بود اختیار | |||||
| بهر کار ازو چاره درخواستی | کزو کردن چاره برخاستی | |||||
| ز دشواری را ه وگنجی چنان | سخن راند با کارسنجی چنان | |||||
| جوابش چنان آمد از پیش بین | که شه گنج پنهان کند در زمین | |||||
| سپه نیز با شاه فرمان کنند | به ویرانها گنج پنهان کنند | |||||
| ز بهر گواهی بهر گنجدان | طلسمی کند هریک از خود نشان | |||||
| بدان تا چو آیند از راه دور | ز هر تیره چاهی برآرند نور | |||||
| گواهی که بر گنج خویش آورند | نمودار پیشینه پیش آورند | |||||
| شه این رای را عالم آرای دید | سپه را ملامت در این رای دید | |||||
| به زیر زمین گنج را جای کرد | طلسمی بر آن گنج بر پای کرد | |||||
| بفرمود تا هر کرا گنج بود | نهان کرد کز بردنش رنج بود | |||||
| پراکنده هر یک در آن کوه و دشت | به گل گنج پوشید و خود بازگشت | |||||
| جدا هر یکی برسر مال خویش | برانگیخت شکلی ز تمثال خویش | |||||
| چنان بود شب بازی روزگار | که شه را دگرگون شد آموزگار | |||||
| ز هنجار دیگر درآمد به روم | فرو ماند گنج اندران مرز و بوم | |||||
| همان لشگرش را ز بس برگ و ساز | بدان گنج پنهان نیامد نیاز | |||||
| ز بس گنح پیدا که دریافتند | سوی گنج پوشیده نشتافتند | |||||
| چو در خانه روم کردند جای | ز شغل جهان در کشیدند پای | |||||
| یکی دیگر سنگین برافراختند | به جمهور طاعتگهش ساختند | |||||
| همه نسخت گنجنامه که بود | به دارنده دیر دادند زود | |||||
| که تا هرکه اوباشد ایزد پرست | از آن نامهها گنجی آرد به دست | |||||
| هنوز اندران دیر دیرینه سال | بسی گنجنامه است از آن گنج و مال | |||||
| کسانی که از راه خدمتگری | کنند آن صنمخانه را چاکری | |||||
| از آن گنجنامه دهندش یکی | اگر بیش باشد وگر اندکی | |||||
| بیایند و آن گنجدان بشکنند | وزان گنج پارنج خود برکنند | |||||
| مگر داد دولت مرا پای رنج | که پایم فرو رفت ازینسان به گنج | |||||