نظامی (اقبال نامه)/چو فیاض دریا درآمد به موج
ظاهر
| چو فیاض دریا درآمد به موج | ز کام صدف در درآرد به اوج | |||||
| از آن ابر کاتش در آب افکند | زمین سایه بر آفتاب افکند | |||||
| دگر باره دولت درآمد به کار | دل دولتی با سخن گشت بار | |||||
| فرو رفت شب روز روشن رسید | شباهنگ را صبح صادق دمید | |||||
| دگر باره بختم سبک خیز شد | نشاط دلم بر سخن تیز شد | |||||
| چو دولت دهد بر گشایش کلید | ز سنگ سیه گوهر آید پدید | |||||
| همه روز را روزگارست نام | یکی روزدانهست و یکروز دام | |||||
| چو فرمان ده نقش پرگار کن | به فرمان من کرد ملک سخن | |||||
| برانداختی کردم از رای چست | که این مملکت بر که آید درست | |||||
| در این شهر کاقبال یاری کند | که باشد که او شهریاری کند | |||||
| خرد گفت که آنکس بود شهریار | که باشد پسندیده در هر دیار | |||||
| به داد و دهش چیره بازو بود | جهان بخش بی هم ترازو بود | |||||
| به مور آن دهد کو بود مورخوار | دهد پیل را طعمهی پیلوار | |||||
| نه چون خام کاری که مستی کند | به خامه زدن خام دستی کند | |||||
| رهاورد موری فرستد به پیل | دهد پشه را راتب جبرئیل | |||||
| همه کار شاهان شوریده آب | از اندازه نشناختن شد خراب | |||||
| که یک ره سر از نیره نشناختند | به مستی کلاهی برانداختند | |||||
| بزرگ اندک و خرد بسیار برد | شکوه بزرگان ازین گشت خرد | |||||
| سخائی که بیدانش آید به جوش | ز طبل دریده برآرد خروش | |||||
| مراتب نگهدار تا وقت کار | شمردن توانی یکی از هزار | |||||
| کم و بیش کالا چنان برمسنج | که حمال هر ساعت آید به رنج | |||||
| مکش بر کهن شاخ نو خیز را | کز این کشت شیرویه پرویز را | |||||
| مزن اره بر سالخورده درخت | که ضحاک ازین گشت بیتاج و تخت | |||||
| جهاندار چون ابر و چون آفتاب | به اندازه بخشد هم آتش هم آب | |||||
| به دریا رسد در فشاند ز دست | کند گردهی کوه را لعل بست | |||||
| به هرجا که رایت برآرد بلند | سر کیسه را بر گشاید ز بند | |||||
| به حمدالله این شاه بسیار هوش | که نازش خرست و نوازش فروش | |||||
| زبر سختن کوه تا برک گاه | شناسد همه چیز را پایگاه | |||||
| به اندازهی هر که را مایهای | دها و دهش را دهد پایهای | |||||
| از آن شد براو آفرین جای گیر | که در آفرینش ندارد نظیر | |||||
| ز من هر کس این نامه را باز جست | به عنوان او نامه آمد درست | |||||
| جز او هر که را دیدم از خسروان | ندیدم در او جای خلوت روان | |||||
| سری دیدم از مغز پرداخته | بسی سر به ناپاکی انداخته | |||||
| دری پر ز دعوی و خوانی تهی | همه لاغریهای بی فربهی | |||||
| همه صیرفی طبع بازارگان | جگرخوارهی جامگی خوارگان | |||||
| همین رشته را دیدم از لعل پر | ضمیری چو دریا و لفظی چو در | |||||
| خریداری الحق چنین ارجمند | سخنهای من چون نباشد بلند | |||||