نظامی (اقبال نامه)/مغنی مدار از غنا دست باز
ظاهر
| مغنی مدار از غنا دست باز | که این کار بی ساز ناید بساز | |||||
| کسی را که این ساز یاری کند | طرب بادلش سازگاری کند | |||||
| خوشا نزهت باغ در نوبهار | جوان گشته هم روز و هم روزگار | |||||
| بنفشه طلایه کنان گرد باغ | همان نرگس آورده بر کف چراغ | |||||
| ز خون مغز مرغان به جوش آمده | دل از جوش خون در خروش آمده | |||||
| شکم کرده پر زیر شمشاد و سرو | خروس صراحی ز خون تذرو | |||||
| به رقص آمده آهوان یکسره | زدشت آمد آواز آهو بره | |||||
| بساط گل افکنده برطرف جوی | به رامشگری بلبلان نغز گوی | |||||
| نسیم گل و نالهی فاخته | چو یاران محرم بهم ساخته | |||||
| چه خوشتر در این فصل ز آواز رود | وزآن آب گل کز گل آید فرود | |||||
| سرآیندهی ترک با چشم تنگ | فروهشته گیسو به گیسوی چنگ | |||||
| بسی ساز ابریشم از ناز او | دریده بر ابریشم ساز او | |||||
| سخنهای برسخته بر بانگ ساز | تو گوئی و او گوید از چنگ باز | |||||
| ازو بوسه وز تو غزالهای تر | یکی چون طبرزد یکی چون شکر | |||||
| به بوسه غزلهایتر میدهی | طبرزد ستانی شکر میدهی | |||||
| دلم باز طوطی نهاد آمدست | که هندوستانش به یاد آمدست | |||||
| چو کوه از ریاحین کفل گرد کرد | برآمیخت شنگرف با لاجورد | |||||
| گیاخواره را گل ز گردن گذشت | نفیر گوزن آمد از کوه و دشت | |||||
| گلتر برون آمد از خار خشک | بنفشه برآمیخت عنبر به مشک | |||||
| به عنبر خری نرگس خوابناک | چو کافور ترسر برون زد ز خاک | |||||
| به فصلی چنان شاه ایران و روم | زویرانی آمد به آباد بوم | |||||
| دگرباره بر مرز هندوستان | گذر کرد چون باد بر بوستان | |||||
| وز آنجا به مشرق علم برفراخت | یکی ماه بردشت و بر کوه تاخت | |||||
| از آن راه چون دوزخ تافته | کزو پشت ماهی تبش یافته | |||||
| درآمد به آن شهر مینو سرشت | که ترکانش خوانند لنگر بهشت | |||||
| بهاری درو دید چون نوبهار | پرستش گهی نام او قندهار | |||||
| عروسان بت روی در وی بسی | پرستندهی بت شده هر کسی | |||||
| در آن خانه از زر بتی ساخته | بر او خانه گنج پرداخته | |||||
| سرو تاج آن پیکر دلربای | برآورده تا طاق گنبد سرای | |||||
| دو گوهر به چشم اندرون دوخته | چو روشن دو شمع برافروخته | |||||
| فروزنده در صحن آن تازه باغ | ز بس شبچراغی به شب چون چراغ | |||||
| بفرمود شه تا برآرند گرد | ز تمثال آن پیکر سالخورد | |||||
| زر و گوهرش برگشایند زود | که با بت زیان بود و با خلق سود | |||||
| سخنگو یکی لعبت از کنج کاخ | سوی شاه شد کرده ابرو فراخ | |||||
| به گیسو غبار از ره شاه رفت | بسی آفرین کرد بر شاه و گفت | |||||
| که شاه جهان داور دادگر | که از خاور اوراست تا باختر | |||||
| به زر و به گوهر ندارد نیاز | که گیتی فروزست و گردن فراز | |||||
| دگر کین بت از گفتهی راستان | فریبنده دارد یکی داستان | |||||
| اگر شاه فرمان دهد در سخن | فرو گویم آن داستان کهن | |||||
| جهاندار فرمود کان دل نواز | گشاید در درج یاقوت باز | |||||
| دگر ره پری پیکر مشک خال | گشاد از لب چشمه آب زلال | |||||
| دعا گفت و گفت این فروزنده کاخ | که زرین درختست و پیروزه شاخ | |||||
| از آن پیش کایین بتخانه داشت | یکی گنبد نیم ویرانه داشت | |||||
| دو مرغ آمدند از بیابان نخست | گرفته دو گوهر به منقار چست | |||||
| نشستند بر گنبد این سرای | ز فیروزی و فرخی چون همای | |||||
| همه شهر مانده در ایشان شگفت | که چون شاید آن مرغکان را گرفت | |||||
| برین چون برآمد زمانی دراز | فکندند گوهر پریدند باز | |||||
| بزرگان که این مملکت داشتند | بر آن گوهر اندیشه بگماشتند | |||||
| طمع بردل هر کسی کرد راه | که بر گوهر او را بود دستگاه | |||||
| پدید آمد اندر میان داوری | خرد کردشان عاقبت یاوری | |||||
| بر آن رفت میثاق آن انجمن | که از بهر بتخانهی خویشتن | |||||
| بتی ساختند آن همه زر در او | بجای دو چشم آن دو گوهر در او | |||||
| دری کان ره آورد مرغ هواست | گرش آسمان برنگیرد رواست | |||||
| ز خورشید گیرد همه دیده نور | ز ما کی کند دیده خورشید دور | |||||
| چراغی که کوران بدان خرمند | در او روشنان باد کمتر دمند | |||||
| مکن بیوهای چند را گرم داغ | شب بیوگان را مکن بی چراغ | |||||
| بت خوش زبان چون سخن یاد کرد | یت بی زبان را شه آزاد کرد | |||||
| نبشت از بر پیکر آن نگار | که با داغ اسکندرست این شکار | |||||
| چو دید آن پری رخ که دارای دهر | بر آن قهرمانان نیاورد قهر | |||||
| یکی گنج پوشیده دادش نشان | کزو خیزه شد چشم گوهر کشان | |||||
| شه آن گنج آکنده را برگشاد | نگه داشت برخی و برخی بداد | |||||
| دگر ره ز مینوی روحانیان | درآورد سر با بیابانیان | |||||
| بسی راند بر شوره و سنگلاخ | گهی منزلش تنگ و گاهی فراخ | |||||
| بهر بقعهای کادمی زاد دید | به ایشان سخن گفت و زیشان شنید | |||||
| ز یزدان پرستی خبر دادشان | ز دین توتیای نظر دادشان | |||||
| ز پرگار مشرق زمین بر زمین | دگر ره درآمد به پرگار چین | |||||
| چو خاقان خبر یافت از کار او | برآراست نزلی سزاوار او | |||||
| به درگاه شاه آمد آراسته | جهان پرشد از گنج و از خواسته | |||||
| دگر ره زمین بوس شه تازه کرد | شهش حشمتی بیش از اندازه کرد | |||||
| چو ز آمیزش این خم لاجورد | کبودی درآمد به دیبای زرد | |||||
| نشستند کشور خدایان بهم | سخن شد زهر کشوری بیش و کم | |||||
| پس آنگه شد روزگاری دراز | همه عهدها تازه کردند باز | |||||
| پذیرفت خاقان ازو دین او | درآموخت آیات و آیین او | |||||
| دگر روز چون مهر بر مهر بست | قراخان هندو شد آتش پرست | |||||
| سکندر به خاقان اشارت نمود | کزین مرحله کوچ سازیم زود | |||||
| مرا گفت اگر چند جائیست گرم | به دریا نشستن هوائیست نرم | |||||
| بدان تا چو آهنگ دریا کنم | در او نیک و بد را تماشا کنم | |||||
| شگفتی که باشد به دریای ژرف | ببینم نمودارهای شگرف | |||||
| به شرطی که باشی تو همراه من | برافروزی از خود گذرگاه من | |||||
| پذیرفت خاقان که دارم سپاس | گرایم سوی راه باره شناس | |||||
| بدان ختم شد هر دو را گفتگوی | که قاصد کند راه را جستجوی | |||||
| به نیک اختری روزی از بامداد | که شب روز را تاج بر سر نهاد | |||||
| چنان رای زد تاجدار جهان | که پوید سوی راه با همراهان | |||||
| تنی ده هزار از سپه برگزید | کزو هر یکی شاه شهری سزید | |||||
| بنه نیز چندانکه خوار آمدش | به مقدار حاجت به کار آمدش | |||||
| دگر مابقی را ز گنج و سپاه | یله کرد و بگذشت از آن کوچگاه | |||||
| همان خان خانان به خدمتگری | جریده به همراهی و رهبری | |||||
| به اندازه او نیز برداشت برگ | سلاحی که باید ز شمشیر و ترگ | |||||
| سپه نیز با او تنی ده هزار | خردمند و مردانه و مرد کار | |||||
| عزیمت سوی مشرق انگیختند | همه ره زر مغربی ریختند | |||||
| به عرض جنوبی نمودند میل | شکارافکنان هر سوئی خیل خیل | |||||
| چهل روز رفتند از اینگونه راه | نبردند پهلو به آرامگاه | |||||
| چو نزدیک آب کبود آمدند | به پایین دریا فرود آمدند | |||||
| بر آن فرضه گاه انجمن ساختند | علمها به انجم برافراختند | |||||
| حکایت چنان رفت از آن آب ژرف | که دریا کناریست اینجا شگرف | |||||
| عروسان آبی چو خورشید و ماه | همه شب برآیند از آن فرضه گاه | |||||
| براین ساحل آرام سازی کنند | غناها سرایند و بازی کنند | |||||
| کسی کو به گوش آورد سازشان | شود بیهش از لطف آوازشان | |||||
| درین بحر بیتی سرایند و بس | که در هیچ بحری نگفتست کس | |||||
| همه شب بدینسان درین کنج کوه | طرب میکنند آن گرامی گروه | |||||
| چو بر نافهی صبح بو میبرند | به آب سیه سر فرو میبرند | |||||
| جهاندار فرمود تا یکدو میل | کند لشگر از طرف دریا رحیل | |||||
| چو شب نافه مشک را سرگشاد | ستاره در گنج گوهر گشاد | |||||
| ملک خواند ملاح را یک تنه | روان گشت بی لشگر و بی بنه | |||||
| بر آن فرضه گه خیمهای زد ز دور | که گوهر ز دریا برآورد نور | |||||
| در آن لعبتان دید کز موج آب | علم بر کشیدند چون آفتاب | |||||
| پراکنده گیسو براندام خویش | زده مشک بر نقرهی خام خویش | |||||
| سرائیده هر یک دگرگون سرود | سرودی نو آیینتر از صد درود | |||||
| چو آن لحن شیرین به گوش آمدش | جگر گرم شد خون به جوش آمدش | |||||
| بر آن لحن و آواز لختی گریست | دیگر باره خندید کان گریه چیست | |||||
| شگفتی بود لحن آن زیر و بم | که آن خنده و گریه آرد بهم | |||||
| ملک را چو شد حال ایشان درست | دگر باره شد باز جای نخست | |||||
| چودیبای چین بر فک زد طراز | شد از صوف روزی جهان بی نیاز | |||||
| به استاد کشتی چنین گفت شاه | که کشتی در افکن بدین موجگاه | |||||
| در این آب شوریده خواهم نشست | که رازی خدا را در این پرده هست | |||||
| خطرناکی کار دانستهام | شدن دور ازو کم توانستهام | |||||
| اگر پرسی از عقل آموزگار | به کاری دواند مرا روزگار | |||||
| نگهبان کشتی پذیرنده گشت | درآورد کشتی به دریا زدشت | |||||
| شه کاردان گشت کشتی گرای | فروماند خاقان چین را به جای | |||||
| نمودش که تا نایم اینجا فراز | نباید که گردی تو زین جای باز | |||||
| ندانم درین راه کمبودگی | هلاکم دواند به آسودگی | |||||
| گرآیم ترا خود شوم حق گزار | وگرنه تو دانی و ترتیب کار | |||||
| چو گفت این سخن دیده چون رود کرد | کسی را که بگذاشت بدورد کرد | |||||
| درافکند کشتی به دریای چین | که دیدست دریای کشتی نشین | |||||
| از آن همرهان به کار آمده | ببرد آنچه بود اختیار آمده | |||||
| ز چندان حکیمان عیسی نفس | بلیناس فرزانه را برد و بس | |||||
| سوی ژرفی آمد ز دریا کنار | به دریای مطلق درافکند بار | |||||
| جهان در جهان راند بر آب شور | جهان میدواندش زهی دست زور | |||||
| چو یک چند کشتی روان شد درآب | پدید آمد ان میل دریا شتاب | |||||
| که سوی محیط آب جنبش نمود | همان ز آمدن بازگشتش نبود | |||||
| نواحی شناسان آب آزمای | هراسنده گشتند از آن ژرف جای | |||||
| زرهنامه چون بازجستند راز | سوی باز پس گشتن آمد نیاز | |||||
| جزیره یکی گشت پیدا ز دور | درفشنده مانند یک پاره نور | |||||
| گرفتند لختی در آنجا قرار | زمیل محیطی همه ترسگار | |||||
| ز پیران کشتی یکی کاردان | چنین گفت با شاه بسیار دان | |||||
| که این مرحله منزلی مشکلست | به رهنامهها در پسین منزلت | |||||
| دلیری مکن کاب این ژرف جای | بسوی محیطست جنبش نمای | |||||
| اگر منزلی رخت از آنسو بریم | از آن سوی منزل دگر نگذریم | |||||
| سکندر چو زین حالت آگاه گشت | کزان میلگه پیش نتوان گذشت | |||||
| طلسمی بفرمود پرداختن | اشارت کنان دستش افراختن | |||||
| کزین پیشتر خلق را راه نیست | از آنسوی دریا کس آگاه نیست | |||||
| چو زینسان طلسمی مسین ریختند | ز رکن جزیره برانگیختند | |||||
| که هر کشتیی کارد آنجا شتاب | طلسمش نماید اشاره به آب | |||||
| کز اینجای برنگذرد راه کس | ره آدمی تا بداینجاست بس | |||||
| به تعلیم او کاردانان راز | دگر باره ز آن راه گشتند باز | |||||
| چو خسرو طلسمی بدانگونه ساخت | در آن تعبیه راز یزدان شناخت | |||||
| به فرزانه این همه رنجبرد | طفیل چنین شغل باید شمرد | |||||
| بدان تا طلسمی مهیا کنند | مرابین که چون خضر دریا کنند | |||||
| به فرمان کشتی کش چاره ساز | جهانجوی از آن میلگه گشت باز | |||||
| ز دریا چو ده روزه بگذاشتند | غلط بود منزل خبر داشتند | |||||
| پدید آمد از دور کوهی بلند | ز گرداب در کنج آن کوه بند | |||||
| در آن بند اگر کشتیی تاختی | درو سالها دایره ساختی | |||||
| برون نامدی تا نگشتی خراب | نرستی کسی زنده ز آن بند آب | |||||
| چو استاد کشتی بدان خط رسید | به پرگار کشتی خط اندر کشید | |||||
| فرو برد لنگر به پائین کوه | برون رفت و با او برون شد گروه | |||||
| به بالای آن بندگاه ایستاد | ز پیوند و فرزند میکرد یاد | |||||
| جهاندار گفتش چه بد یافتی | که روی از جهان پاک برتافتی | |||||
| خبر داد شه را شناسای کار | از آن بند دریای ناسازگار | |||||
| که هر کشتیی کو بدینجا رسید | ازین بندگه رستگاری ندید | |||||
| خردمند خواند ورا کام شیر | که چون کام شیرست بر خون دلیر | |||||
| نه بس بود ما را خطرهای آب | قضای دگر کرد بر ما شتاب | |||||
| به بیماری اندر تب آمد پدید | رخ ریش را آبله بردمید | |||||
| اگر راه پیشین خطرناک بود | که از رفتن آینده را باک بود | |||||
| کنون در خطرگاه جان آمدیم | ز باران سوی ناودان آمدیم | |||||
| همان چاره باشد کزین تیغ کوه | به خشگی برون جان برند این گروه | |||||
| به قیصور میگردد این راه باز | وز آنجا به چین هست راهی دراز | |||||
| ز دریا بهست آن ره دور دست | که دوری و دیریش را چاره هست | |||||
| مثل زد سکندر در آن کوهسار | که دیر و درست آی و انده مدار | |||||
| ز فرزانه کاردان بازجست | که رایی در اندیشه داری درست؟ | |||||
| که آن رای پیروز یاری دهد | به کشتی ره رستگاری دهد | |||||
| پذیرفت فرزانه که اقبال شاه | کند رهنمونی مرا سوی راه | |||||
| اگر سازد اینجا شهنشه درنگ | طلسمی برارم ازین روی سنگ | |||||
| کنم گنبدی زو برانگیزمش | یکی طبل در گردن آویزمش | |||||
| کسی کو در آن گنبد آرد قرار | بر آن طبل زخمی زند استوار | |||||
| به ژرفی رسد کشتی از بندگاه | به آیین پیشین درافتد به راه | |||||
| غریب آمد این شعبده شاه را | که فرزانه چون سازد این راه را | |||||
| به فرزانه فرمود تا آنچه گفت | بجای آورد آشکار و نهفت | |||||
| ز بایستنیهای او هر چه خواست | همه آلت کار او کرد راست | |||||
| به استاد کاری خداوند هوش | در آن بازی سخت شد سخت کوش | |||||
| یکی گنبد افراخت از خاره سنگ | پذیرای او شد به افسون و رنگ | |||||
| طلسمی مسین در وی انگیخته | به گردن درش طبلی آویخته | |||||
| به شه گفت چون گنبد افراختم | طلسمی و طبلی چنین ساختم | |||||
| در انداز کشتی بدان بند آب | بزن طبل تا چون نماید شتاب | |||||
| شه آن کاردان را که کشتی رهاند | بفرمود تا کشتی آنجا رساند | |||||
| چو کشتی در آن بندگاه اوفتاد | ز دیوانگی گشت چون دیو باد | |||||
| شه آمد سوی گنبد سنگ بست | به طبل آزمائی دوالی به دست | |||||
| بزد طبل و بانگی ز طبل رحیل | برآمد چو بانگ پر جبرئیل | |||||
| برون جست کشتی ز گرداب تنگ | در آن جای گردش نماندش درنگ | |||||
| شه از مهر آن کار سر دوخته | چو مهر بهاری شد افروخته | |||||
| ز شادی به فرزانه چاره سنج | بسی تحفها داد از مال و گنج | |||||
| دگرگونه در دفتر آرد دبیر | ز رهنامهی ره شناسان پیر | |||||
| که آن کام شیر از حد بابلست | سخن چون دو قولی بود مشکلست | |||||
| ز یک بحر چون نیست بیرون دو رود | همانا که مشکل نباشد سرود | |||||
| ز دانا پژوهیدم این راز را | کز آن طبل پیدا کن آواز را | |||||
| خبر داد دانای هیت شناس | به اندازهی آن که بودش قیاس | |||||
| که چون کشتی افتد در آن کنج کوه | یکی ماهی آید زبانی شکوه | |||||
| زند دایره گرد کشتی درآب | پس او کند تیز کشتی شتاب | |||||
| بدان تا چو کشتی بدرد زهم | بلا دیدگان را کشد در شکم | |||||
| چو آن طبل رویین گرگینه چرم | به ماهی رساند یک آواز نرم | |||||
| هراسان شود ماهی از بانگ تیز | سوی ژرف دریا نماید گریز | |||||
| روان گردد آب از برو یال او | کند میل کشتی به دنبال او | |||||
| بدین فن رهد کشتی از تنگنای | نداند دگر راز را جز خدای | |||||
| شه از بازی آن طلسم شگرف | گراینده شد سوی دریای ژرف | |||||
| بران کوه دیگر نبودش درنگ | سوی فرضه گه شد ز بالای سنگ | |||||
| چو هندوی شب زین رواق کبود | رسن بست بر فرضه هفت رود | |||||
| برآن فرضه بی آنکه اندیشه کرد | رسن بازی هندوان پیشه کرد | |||||
| در این غم که بر طبل کشتی گرای | که زخمی زند کو نماند بجای | |||||
| چنین کرد لطف خدا یاوری | که حاجت نبودش بدان داوری | |||||
| کسی کو کند داروی چشم ساز | به داروی چشمش نباشد نیاز | |||||
| بسی تب زده قرص کافور کرد | نخورده شد آن تب چو کافور سرد | |||||
| دوا کردن از بهر درد کسان | به سازنده باشد سلامت رسان | |||||
| شتابنده ملاح چالاک چنگ | به کشتی در آمد چو پویان نهنگ | |||||
| شکنجه گشاد از ره بادبان | ستون را قوی کرد کام و زبان | |||||
| برافراخت افزار کشتی بساز | بدان ره که بود آمده گشت باز | |||||
| روان کرد کشتی به آب سیاه | به کم مدت آمد سوی فرضه گاه | |||||
| خلایق ز کشتی برون آمدند | ز شادی رها کن که چون آمدند | |||||
| چو اسکندر آمد ز دریا به دشت | گذشته بسر بربسی برگذشت | |||||
| برآسود بر خاک از آن ترس و باک | غم و درد برد از دل ترسناک | |||||
| بسی بنده و بندی آزاد کرد | ز یزدان به نیکی بسی یاد کرد | |||||
| چو خاقان از آن حالت آگاه شد | خرامان و خندان سوی شاه شد | |||||
| ز شکر و شکرانه باقی نماند | بسی گنج در پای خسرو فشاند | |||||
| شه از دل نوازیش در بر گرفت | سخنهای پیشینه از سر گرفت | |||||
| از آن سیلگه وان خطر ساختن | طلسمی بدان گونه پرداختن | |||||
| وزان راه گم کردن آن گروه | گرفتار گشتن بدان بند کوه | |||||
| وزان بر سر کوه بگریختن | رهاننده طبلی برانگیختن | |||||
| چو این قصه بشنید خاقان چین | بر اقبال شه تازه کرد آفرین | |||||
| که با شاه شاهان فلک داد کرد | دل خان خانان بدو شاه کرد | |||||
| جهان را درین آمدن راز بود | که شاه جهان چاره پرداز بود | |||||
| ز هر نیک و هر بد که آید به دشت | مرادی در او روی پوشیده هست | |||||
| خیالی که در پرده شد روی پوش | نبیند درو جز خداوند هوش | |||||
| گر آنجا نپرداختی شهریار | زدست که بر خاستی این شمار | |||||
| جهان از تو دارد گشایندگی | ترا در جهان باد پایندگی | |||||
| چو اسکندر آسوده شد هفتهای | نیاورد یاد از چنان رفتهای | |||||
| جهان تاختن باز یاد آمدش | خطرناکی رفته باد آمدش | |||||
| درای شتر خاست کوچگاه | سرآهنگ لشگر در آمد به راه | |||||
| قلاووز برداشت آهنگ پیش | شد از پای محمل کشان راه ریش | |||||
| زرنگین علمهای گوهر نگار | همه روی صحرا شده چون بهار | |||||
| ز تیغ و سپرهای آراسته | گل و سوسن از دشت برخاسته | |||||
| برآمد بزین شاه گیتی نورد | ز گیتی به گردون برآورد گرد | |||||
| بسوی بیابان روان کرد رخش | سپه را زمال و خورش داد بخش | |||||
| بیابان جوشنده بگرفت پیش | که جوشنده دید از هوا مغز خویش | |||||
| چو ده روز راه بیابان نبشت | عمارت پدید آمد و آب و کشت | |||||
| یکی شهر کافور گون رخ نمود | که گفتی نه از گل ز کافور بود | |||||
| ز خاقان بپرسید کین شهر کیست | برهنامه در نام این شهر چیست | |||||
| نشان داد داننده از کار شهر | که شهریست این از جهان تنگ بهر | |||||
| بجز سیم و زر کان بود خانه خیز | دگر چیزها راست بازار تیز | |||||
| کسی را بود پادشائی در او | که بینند فر خدائی دراو | |||||
| غریبان گریزند ازین جایگاه | که وحشت کند روشنان را سیاه | |||||
| چو خورشید سر برزند زین نطاق | برآید ز دریا طراقا طراق | |||||
| چنان کز چنان نعره هولناک | بود بیم کاندر دل آید هلاک | |||||
| به زیر زمین دخمه دارند بیست | که طفلان در آن دخمه دانند زیست | |||||
| بزرگان در آن حال گیرند گوش | وگرنه نه دل پای دارد نه هوش | |||||
| دل شاه شوریده شد زین شمار | ز فرزانه درخواست تدبیر کار | |||||
| چنان داد فرزانه پاسخ به شاه | که فرمان دهد بامدادن به گاه | |||||
| کز آن پیش کافغان برآرد خروس | برآید ز لشگرگه آواز کوس | |||||
| تبیره زنان طبل بازی کنند | به بانگ دهل زخمه سازی کنند | |||||
| بدان گونه تا روز گردد بلند | به طبل و دهل درنیارند بند | |||||
| بدان تا ز دریا برآید خروش | نیوشنده را مغز ناید به جوش | |||||
| به فرزانه شه گفت کاین بانگ سخت | کزو مغزها میشود لخت لخت | |||||
| چه بانگست کافغان دهد باد را | سبب چیست این بانگ و فریاد را | |||||
| به شه گفت فرزانه کز اوستاد | چنین یاد دارم که هر بامداد | |||||
| چو بر روی آب اوفتد آفتاب | ز گرمی مقبب شود روی آب | |||||
| پس آوازها خیزد از موج بر | که افتند چون کوه بر یکدیگر | |||||
| به تندی چو تندر شوند آن زمان | که تندی همانست و تندر همان | |||||
| دگرگونه دانا برانداخت رای | که سیماب دارد درآن آب جای | |||||
| چو خورشید جوشان کند آب را | به خود در کند جوش سیماب را | |||||
| دگر باره چون از افق بگذرد | بیندازد آنرا که بالا برد | |||||
| چو سیماب در پستی فتد ز اوج | برآید چنان بانگ هایل ز موج | |||||
| جهان مرزبان کارفرمای دهر | در آورد لشگر به نزدیک شهر | |||||
| فرود آمد آسایش آغاز کرد | وزان مرحله برگ ره ساز کرد | |||||
| مقیمان بقعه چو آگه شدند | به کالا خریدن سوی شه شدند | |||||
| متاعی که در خورد آن شهر بود | خریدند اگر نوش اگر زهر بود | |||||
| زهر نقد کان بود پیرایهشان | یکی بیست میکرد سرمایهشان | |||||
| شه از خاصه خویشتن بی بها | بهر مشتری کرد چیزی رها | |||||
| جداگانه از بهر سالارشان | بسی نقد بنهاد در بارشان | |||||
| چو دانست سالار آن انجمن | ره ورسم آن شاه لشگر شکن | |||||
| فرستاد نزلی به ترتیب خویش | خورشها در آن نزل از اندازه بیش | |||||
| هم از جنس ماهی هم از گوسفند | دگر خوردنیها جز این نیز چند | |||||
| خود آمدبه خدمت بسی عذر خواست | که ناید زما نزل راه تو راست | |||||
| بیابانیان را نباشد نوا | بجز گرمیی کان بود در هوا | |||||
| بر او کرد شه عرض آیین خویش | خبر دادش از دانش و دین خویش | |||||
| ز شه دین پذیرفت و با دین سپاس | کزان گمرهی گشت یزدان شناس | |||||
| ز درگاه خود شاه نیک اخترش | گسی کرد با خلعتی در خورش | |||||
| چو سیفور شب قرمزی در نبشت | درافتاد ناگاه ازین بام طشت | |||||
| فروخفت شه با رقیبان راه | ز رنج ره آسود تا صبحگاه | |||||
| چو ریحان صبح از جهان بردمید | سر آهنگ فریاد دریا شنید | |||||
| مگر طشت دوشینه کافتاده بود | به وقت سحرگه صدا داده بود | |||||
| شه از هول آن بانگ زهره شکاف | بغرید چون کوس خود در مصاف | |||||
| بفرمود تا لشگر آشوفتند | به یکباره نوبت فرو کوفتند | |||||
| خروشیدن طبل و فریاد کوس | جرس باز کرد از گلوی خروس | |||||
| به آواز طبلی که برداشتند | دگر بانگ را باد پنداشتند | |||||
| بدینگونه تا سر برآورد چاشت | تبیره جهان را در آشوب داشت | |||||
| همه شهر از آواز آن طبل تیز | برآشفته گشتند چون رستخیز | |||||
| دویدند بر طبل کامد نفیر | چو بر طبل دجال برنا و پیر | |||||
| شگفت آمد آواز آن سازشان | که میبود غالب برآوازشان | |||||
| چو نیمی شد از روز گیتی فروز | روان گشت از آنجا شه نیمروز | |||||
| همه مرد و زن در زمین بوس شاه | به حاجت نمودن گرفتند راه | |||||
| کز این طبلهای شناعت نمای | چه باشد که طبلی بمانی بجای | |||||
| مگر چون خروشان شود ساز او | شود بانگ دریا به آواز او | |||||
| جهاندار در وقت آن دستبوس | ببخشیدشان چند خروار کوس | |||||
| در آن شهر از آن روز رسم اوفتاد | که در جنبش آید دهل بامداد | |||||
| شه آن رسم را نیز بر جای داشت | که هر صبحدم با دهل پای داشت | |||||
| به ماهی کم و بیشتر زان زمین | درآمد به آبادی ملک چین | |||||
| به لشگرگه خویش ره باز یافت | فلک را دگر باره دمساز یافت | |||||
| بیاسود یک ماه از آن خستگی | همی کرد عیشی به آهستگی | |||||