نادره ایام حکیم عمر خیام/افسانه‌های راجع بخیام

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو

افسانه‌های راجع بخیام

افسانه‌ها، بطور عموم، دارای سه رکن اساسی است؛ نخست، قهرمان معروف و مشهور. دوّم موضوعی جالب و جاذبه دار. سوّم، نتیجه‌ای که منظور سازنده یا سازندگان آنهاست.

ممکن است که قهرمان افسانه، در میان عامّه، شخصی محبوب یا منفور باشد؛ در اینصورت، موضوع آن، ذکر مناقب یا مساوی او و نتیجهٔ مطلوبه، تعظیم و تبجیل یا تحقیر و توهین وی خواهد بود و این نوع از افسانه‌ها، در هر حال، دلیل اهمیّت شخص قهرمان و وقع بزرگی است که او در نفوس مردم داشته است؛ چه آنکه طبع و تمایلات مردم بر اینست که غالباً هر که را بزرگ یافتند، دربارهٔ او افسانه میسازند. و این افسانه‌ها، بطور کلّی، از مطالب کوچکی شروع شده و در افواه عامّه، رفته رفته، وسعت و تکامل مییابد و بهر تقدیر تا نباشد چیزکی مردم نگوید چیزها...

دربارهٔ خیام هم که شهرتش عالم را فرا گرفته و صیمت سخنش در بسیط زمین رفته، و در هر عهد و زمانی، میان هواخواهان بیشمار بدسگالان بسیاری داشته، افسانه‌هائی ساخته و پرداخته‌اند؛ که شایعترین آنها از قرار زیر است:–

اوّل – افسانهٔ رسوا کردن خیام عالمی را که بامدادان و مخفیانه نزد او درس میخوانده و در خارج نامش را بزشتی میبرده و او مطربان و دهل‌زنان را خواسته و دستور داده که سروصدائی براه اندازند و پس از آنکه مردم بصدای دف و دهل گرد آمده‌اند او را معرّفی و رازش را فاش کرده است.

این افسانه را زکریّا بن محمّد قزوینی در کتاب (آثار البلاد و اخبار العباد) و شمس‌الّدین تبریزی در مقالات خود و یار احمد رشیدی در مجموعهٔ (طربخانه) هر یک بنحوی روایت کرده‌اند و این دو نفر اخیر، نام عالمی را که نزد خیام درس محرمانه میخوانده است، امام محمّد غزّالی نقل کرده‌اند و ما در ذیل روایت شمس‌الّدین تبریزی گفتیم که خیلی بعید است شیخ‌الأسلام غزّالی نزد عمر خیام درسی خوانده باشد و دلیل آنرا هم شرح دادیم، ولی در هر حال، ممکن است که اساس این افسانه، همان مذاکرات و مباحثاتی بوده باشد که گاهگاهی میان خیام و غزّالی اتفاق افتاده و در بین عوام شاخ و برگی پیدا کرده است؛ تا هواخواهان خیام آنرا دلیل علوّ مقام او در علم و فضل و پیروان غزّالی نمونهٔ فداکاری و تحمّل وی بهرگونه ریاضت و ناملایمات برای تحصیل علم و دانش جلوه داده باشند.

دوّم – افسانه‌ایست که در اطراف رباعی زیر ساخته شده است:–

  «ای رفته و باز آمده بل هم گشته، نامت ز میان نامها گم گشته،  
  ناخن همه جمع آمده و سم گشته ریش از پس کون آمده و دم گشته»  

و گفته شده است: دراز گوشی که برای تعمیر مدرسه‌ای خشت می‌کشیده از درب مدرسه در نمی‌گذشته و چون خیام این رباعی را بگوشش خوانده از درب مدرسه گذشته و داخل آن شده است. سبب آنرا از خیام پرسیده‌اند و گفته است که «روح مدرّس مدرسه بجسم این دراز گوش حلول کرده و میترسید که شاگردان بشناسندش حالا که دید شناخته شده و امتناعش از ورود بمدرسه فائده‌ای ندارد داخل آن شد».

این افسانه را یار احمد رشیدی در طربخانه و احمدبن نصرالله تتّوی در تاریخ الفی نقل کرده‌اند؛ ولی در نسخهٔ طربخانه چاپ آقای کل پینارلی مصراع اوّل این رباعی «ای رفته و باز آمده و خم گشته» و مصراع آخر آن «ریش از پس پشت آمده و دم گشته» بطبع رسیده است و کلمهٔ (خم) با خاء فوقانی در آخر مصراع اول، مسلّماً غلط است؛ زیرا معنی مناسبی نمیدهد و صحیح آن (چم) با چیم فارسی بوده؛ چنانکه مؤلّفان فرهنگ جهانگیری که در سال ۱۰۰۵ تألیف شده و فرهنگ رشیدی که تاریخ تألیف آن ۱۰۶۴ هجری شمسی است، کلمهٔ (چم) را بمعنی حیوان و جانور آورده و همان رباعی خیام را در حالی که مصراع آخر آن، مطابق نسخهٔ طربخانه «ریش از پس پشت آمده و دم گشته» ضبط شده شاهد آن قرار داده‌اند.

ممکن است این رباعی را کسانی جعل کرده باشند کـه خـود مذهب تناسخ داشته‌اند و میخواسته‌اند خیام را نیز از پیشوایان مسلک خود قلم داده و از این راه وسیلهٔ تبلیغ و ترویجی برای عقیدهٔ خویش فراهم آورند؛ ولی چنانچه این رباعی از خود خیام باشد، بطور حتم، چنانکه در مبحث (خیام و تناسخ) شرح داده شده، آنرا بطریق مطایبه دربارهٔ برخی از طلاّب قشری و متعصّب مدارس قدیم ساخته است و بعداً شاخ و برگهائی در افواه باصل موضوع افزوده شده تا بشکل افسانهٔ کنونی درآمده است.

سوّم – یکی دیگر از افسانه‌هائی که دربارهٔ خیام ساخته‌اند، اینست که خود او گویا پیش از مادرش درگذشته بوده و مادرش فرزند گنهکار خویش را بخوبی می‌شناخته و میدانسته است که در آن سرای، بغضب خداوند قهّار گرفتار گشته و در آتش دوزخ میسوزد و از این جهة، همیشه، پریشان حال بوده و همواره از درگاه باری تعالی دربارهٔ او طلب مغفرت و آمرزش مینموده و خیام از این کار ناهنجار مادر حتی در سرای آخرت هم آزرده خاطر بوده؛ تا یک شب برؤیای وی درآمده و این رباعی را با حالی آشفته برای او خوانده:–

  «ای سوختهٔ سوختهٔ سوختنی، وی آتش دوزخ از تو افروختنی،  
  تا کی گوئی که بر عمر رحمت کن؛ حق را تو کجا برحمت آموختنی!.»  

در این رباعی، کلمهٔ (سوختهٔ) اوّل بمعنی (طلبه) است. این عبارت، از جمله مصطلحات عامّهٔ فارسی زبانان در بعضی از نقاط ایران بوده و در برخی از شهرهای افغانستان مانند هرات، حالا هم، طالب علم را سوخته میگویند.

این افسانه را، چنانکه قبلاً هم نگاشته شده، یاراحمد رشیدی در طربخانه چنین نقل کرده است:– «این فقیر، در سبزوار، نسخه‌ای بخطّ نظامی عروضی دید و بر ذیل نسخهٔ مکتوب آنکه در اثنی‌عشر و خسمائه در بلخ در خدمت حضرت استادی حکمت مآبی رسیدم و رخصت کعبهٔ مکرّمه طلبیدم. در اثنای سخنان فرمود که «بعد از عود قبر مرا در موضعی یابی که باد شمال بر او گل‌افشانی کند». بعد از سه سال که مراجعت افتاد، در خاطر خطور میکرد که هرگز از آن مظهر، سخنان گزاف و مکرّر استماع نیفتاده و چون باستراباد رسیدم استفسار احوال ایشان رفت؛ چنان معلوم شد که به نیشابور تشریف آورده‌اند، مشیاً علی‌الّرأس، احرام ملازمت بسته بنیشابور راند. گفتند که در همین ولا بجوار حق پیوسته‌اند. بزیارت ایشان عزیمت نموده شد؛ ملاحظه رفت در کنار دیوار باغی ایشانرا دفن کرده بودند و درختان میوه‌دار که از دیوار باغ سر بیرون کرده چندان شکوفه باو از دیوار باغ بیرون فشانده که قبر در میان شکوفه ناپیدا شده بود. معلوم شد که آن سخن که حکیم خیام فرموده بود بگزاف نبوده. بعد از رقّت و استمداد بمسکن شریف متوجّه گشتم پیر زالی دیدم نشسته محزون. چون مرا دید آشنا یافت، استفسار احوال کرد. بعد از وظایف تعزیت و خاطرجویی، اخبار استاد و شاگردی که ممهّد بود، تأکید یافت و چون تفتیش حالات ماضیه رفت گفت «بعد از وفات بنه روز او را در واقعه دیدم که بسیار خوشحال بود، پرسیدم که «با وجود ملاهی و مناهی خوشحالی از چیست؟.. با وجود آنکه لیلاً و نهارا دعای من این بود که خدایا بر عمر رحمت کن» از این سخن که گفتم بسیار مکدّر گشت و بهم برآمد و خشمگین شد و این رباعی بگفت «ای سوختهٔ سوختهٔ سوختنی.. تا آخر» چون بیدار شدم این رباعی بخاطر من مانده بود».

قسمت اوّل این افسانه، مآلاً، همان حکایت هفتم از مقالت سوّم چهارمقاله است که در موقع خود از آن کتاب نقل شده؛ با این فرق که در آنجا خود نظامی عروضی سمرقندی صریحاً مینویسد «در سنهٔ ستّ و خسمائه بشهر بلخ در کوی برده‌فروشان، در سرای امیر ابوسعید جزّه، خواجه امام عمر خیام و خواجه امام مظفّر اسفزاری نزول کرده بودند و من بدان خدمت پیوسته بودم. در میان مجلس عشرت، از حجّةالحقّ عمر شنیدم که او گفت «گور من در موضعی باشد که هر بهاری، باد شمال بر من گل‌افشان کند» و در اینجا یار احمد رشیدی از قول همان نظامی عروضی میگوید «در اثنی‌عشر و خسمائه در بلخ در خدمت حضرت استادی حکمت‌مآبی رسیدم و رخصت کعبهٔ مکرّمه طلبیدم در اثنای سخنان فرمود که «بعد از عود قبر مرا در موضعی یابی که باد شمال بر او گل‌افشانی کند» و حکایت چهارمقاله در خاتمه، افسانهٔ ملاقات با پیرزن و رؤیای او را ندارد و مسلّماً روایت خود نظامی عروضی سمرقندی صحیح است. شاید یاراحمد رشیدی این حکایت را مدّتها قبل، در جائی دیده یا از کسی شنیده بوده، بعداً که خواسته است آنرا بنویسد، حافظهٔ او یاری ننموده سهل است که او را اغفال هم کرده که او نیز در بیان تاریخ ملاقات و مورد سخن اشتباه کرده و اصل حکایت را هم با افسانهٔ پیره‌زن که از افواه مردم شنیده بوده با هم برآمیخته است.

آقای کل پینارلی در مقدّمهٔ طربخانه مینویسند «این حکایت در مقالهٔ سوّم چهارمقاله مذکور است؛ ولی در آنجا نظامی با خیام در سال ۵۰۶ ملاقات میکند و در سال ۵۳۰ به نیشابور مراجعت میکند که خیام چهار سال (یا بنا بنسخهٔ بدل چند سال) بود که وفات یافته. چون طربخانه توضیح میکند که خیام در سال ۵۱۵ زندگانی فانی را بدرود گفته و میزان‌الحکمه هم این قضیه را تصدیق میکند؛ پیداست که طربخانه چهارمقاله را تصحیح میکند و بی‌شبهه تاریخ ۵۰۶ و ۵۳۰ که در چهار مقاله است خطای مستنسخ است».

بنظر نگارنده، روایت یاراحمد رشیدی خیلی ضعیفتر از آنست که حکایت نظامی عروضی سمرقندی را تصحیح کند و این داوری بدان ماند که گویند تلخک[۱] بعد از یک غیبت طولانی بحضور ملک محمود غزنوی رسید، سلطان بدو گفت «مردک، من شنیدم که تو مرده‌ای». تلخک زمین ادب بوسید و پاسخ داد که «بعقل خداوندی کدام یک راست مینماید؛ گفتار دیگران غایب یا دیدار من بندهٔ زندهٔ حاضر؟!.»

در گذشته هم نگاشته شده که کلمهٔ (چهار) فقط در یکی از نسخ چهارمقاله نوشته شده و در بقیه نسخه‌های موجود بجای آن (چند) ضبط گردیده و معلوم است که کاتب آن نسخه کلمهٔ (چند) را که در خط تعلیق قابل اشتباه با (چهار) میباشد، غلط خوانده یا سهواً (چهار) استنساخ کرده و این سهو یا اشتباه مأخذ و مستند همهٔ اشخاصی واقع شده؛ که بعداً تاریخ وقات خیام را سال ۵۲۷ نوشته‌اند و حال آنکه تاریخ رحلت او بر حسب نگارش تتّوی در تاریخ الفی سال ۵۰۹ بوده و این تاریخ هم منافی مندرجات کتاب میزان‌الحکمه نیست؛ چه آنکه این کتاب در ۵۱۵ تألیف و در آن، نام خیام که بسال ۵۰۹ درگذشته بوده، با دُعای (رحمة الله علیه) یاد شده و تاریخهای ۵۰۶ و ۵۳۰ در حکایت هفتم از مقاله سوّم چهارمقاله نیز باعبارات عربی (ستّ و خمسمائه) و (ثلثین و خمسمائه) نوشته شده؛ نه با ارقام و بدین سبب قابل اشتباه از طرف مستنسخ نبوده است با وجود این احوال بهیچوجه نمیتوان تصوّر کرد که روایت بـار احمد رشیدی تبریزی از قول نظامی عروضی سمرقندی صحیح بوده و حکایت خود او، شخصا، نادرست است.

چهارم – افسانهٔ علاقمندی خیام بشکار است که آنرا باراحمد رشیدی تبریزی بر طبق چاپ آقای کل پینارلی چنین نقل کرده «و ایضاً بتوالی چنان معلوم شد که حکیم خیام را میل تمام بشکار بوده. اتّفاقاً، در دهستانی که از توابع استراباد بود بشکار اشتغال داشته بوده و چنانکه رسم آن حال باشد، سگی را نزله گویند که با جانوری در جنگل از پی باز رها کنند ناگاه گرازی میرسد و سگ را ناچیز می‌کند. حکیم این رباعی فی‌الفور گوید: – رباعیّه –

  «افسوس ازین گرجیک پر تک و تاز؛ کو در رفتن بباز بودی همراز،  
  از بسکه دلش به استخوان مایل بود شد عاقبت او نصیب دندان گراز».  

این رباعی در نسخه‌های قدیم رباعیات خیام وجود ندارد و بسخن خیام هم شبیه نیست. اصلاً، شکار هم بکار خیام شباهت ندارد و کلمهٔ (نزله) در متن حکایت و کلمه‌های (گرجیک) و (باز) در رباعی ظاهراً صحیح بنظر نمیرسد؛ زیرا هرگز سگی بنام (نزله) و (گرجیک) شنیده نشده و شعرا، معمولا، هر چیز تیزتک را در سرعت سیر به (باد) تشبیه میکنند؛ نه به (باز) و مرحوم حسین دانش در مقدّمهٔ خود به (رباعیات خیام) که این افسانه را از قول یار احمد رشیدی نقل کرده بجای کلمات مذکور، بترتیب، (توله) و (سکبچه) و (باد) نوشته و پیداست نسخه‌ای که بنظر دانش مرحوم رسیده صحیح بوده است.

پنجم – افسانه حال حیرت خیام است که آنرا یـار احمد رشیدی در طربخانه چنین آورده است «دیگر بروایت چنان استماع افتاده که یک نوبت حکیم خیام میل بخارا فرمودند و چون آنجا رسیدند بعد از چند روز بمزار امام الّعلاّمه صاحب جمع الّصحیح رفتند، جذبه‌ای ایشانرا در رسید و دوازده شبانروز در صحرا و کوه می‌گشتی و بغیر از این رباعی بهیج تلفّظ نکردی: – رباعیّه –

  «گر گوهر طاعتت نسفتم هرگز ور گرد کنه زرح نرفتم هرگز،  
  نومید نیم زبارگاه کرمت؛ زیرا که یکی را دو نگفتم هرگز»  

منظور از (جمع‌الّصحیح) باحتمال قوی، کتاب (الجامع الّصحیح) بخاری است[۲] در طربخانه، چنانکه از این چند قصه هم پیداست، عبارات ناجور و بیمورد دیگری هم هست که پیدایش آنها، ظاهراً، نتیجهٔ میل شدید یاراحمد رشیدی بعبارت پردازی و نداشتن اوست استطاعت آنرا.

ششم – افسانه اجابت نفرین خیام است که آنرا یاراحمد رشیدی در طربخانه بدینگونه نقل کرده است «و دیگر چنان مشهور شده که در بلخ پیش حکیم خیام ظرفی پر از صرف نهاده بودی و محتسب میرسد و آن ظرف را می‌شکند حکیم در بدیهه این رباعی میگوید. بعد از ساعتی محتسب در کوچه‌ای بسر چاهی میرسد که سر او پوشیده بوده‌اند. بقدرت خدای تعالی در آن چاه می‌افتد و جان میسپارد و رباعی اینست:–

  «از دیر برون آمده نا پاک تنی وز دود جهنم به تنش پیرهنی،  
  بشکست صراحیم که عمرش کم باد آنگه چه می لطیف و مردی و منی».  

این رباعی در نسخه آقای نخجوانی چنین ضبط شده است:–

  «از دور بدید آمده ناپاک تنی، از دود جهنم به تنش پیرهنی.  
  بشکست و بریخت آن نه مردی نه زنی، یک شیشه می لعل؛ که مردی و منی!،..»  

بنابر این ضبط، منظور گوینده این بوده که «تنی ناپاک و سیاهپوش که علامت زاهدان ریائی است از دور پیدا شد و آمد یک شیشه می لعلگوی مرا شکست و بریخت و با این عمل خود میخواست نشان بدهد که معنی (مردی و منی) همین است» و بنظر نگارنده، این معنی از همهٔ مضامین ضبط شده در طربخانه و سایر نسخ رباعیات بدیع‌تر و بلیغ‌تر است و در هر حال افسانه‌های اخیر، ظاهراً، بمنظور تطهیر دامان خیام از لوث ملاهیی جعل گردیده که من غیر حقّ باو نسبت داده شده است؛ ولی شگفت انگیزتر از همهٔ نسبتهائی که باو داده شده، برخی کراماتی است که در ضمن این افسانه‌ها بروی بسته شده است.

هفتم – در ردیف افسانهٔ فوق است قصهٔ دیگری که در بعضی از مجموعه‌های رباعیات خیام آورده‌اند و بدین شرح است «روزی دلفروز، در موضعی خوش و خرّم و در سایهٔ درختان کش و درهم یا شبی در مهتابی (العهدة علی‌الّراوی) خیام، علی‌رغم ایّام و برسم مألوف بساط عیشی گسترده و اسباب عشرتی فراهم آورده بوده که ناگاه گرد بادی برخاسته و گرد و غباری براه انداخته که بساط او را بهم زده؛ سبو در افتاده، ساغر شکسته و می ریخته و او از شدت حرمان برآشفته و با نهایت حسرت چنین گفته: –

  «ابریق می مرا شکستی؛ ربّی، بر من در عیش را بیستی؛ ربّی،  
  «بر خاک بریختی می ناب مرا، خاکم بدهن؛ مگر تو مستی ربّی؟!.»  

بمحض مبادرت بدین جسارت، دهانش کج و صورتش سیاه کشته و بر اثر ایـن پیش آمد ناگهانی دچار بحران سخت روانی گردیده و از روی پشیمانی درونی آغاز عجز و نیاز گذاشته و گفته است: –

  «ناکرده گناه در جهان کیست؟ بگو، وانکس که گنه نکرد چون زیست؟ بگو،  
  من بد کنم و تو بد مکافات دهی؛ پس، فرق میان من و تو چیست؟ بگو..».  

متعاقب این ندامت صمیمی و استغفار خالصانه، دریای کرم ربّ رحیم بجوش و خروش درآمده؛ لوث معصیتش را به آب مغفرت شسته و چهرهٔ سیاهش را با نور رحمت مانند ماه چهارده شبه منوّر گردانیده و او بشکرانهٔ این عفو و اغماض سر بسجدهٔ ابتهال نهاده و در همان حال دعوت حق را لبّیک اجابت گفته است.

هشتم – یاراحمد رشیدی در طربخانه حکایت رحلت خیام را چنین آورده است «دیگر، چنان مشهور است که در حالت نزع او جماعتی بر بالینش نشسته بودند و التماس وصیّت کرده او بجواب این رباعی فرموده: –

  «چند از پی حرص و آز، تن فرسوده، ای دوست، روی گرد جهان گردیده؟...  
  رفتند و رویم و دیگر آیند و روند؛ یکدم بمراد خویشتن نابوده»  

معلوم است که کلمهٔ (گردیده) در قافیهٔ مصراع دوم درست نیست. بجای آن در نسخهٔ برلن کلمهٔ (بیهوده) چاپ شده و همین مناسبتر است. خود این حکایت هم افسانه‌ای بیش نیست. چه آنکه راجع بچگونگی درگذشت خیام روایتی که ابن‌فندق در تنمّهٔ صوان‌الحکمه از امام محمد بغدادی نقل کرده، صحیح بنظر میرسد.

قصّه‌های نگاشته در بالا نمونه‌های کافی از یک سلسله افسانه‌هائی است که دربارهٔ خیام بمرور ایّام شایع گردیده و ممکن است که منشاء همهٔ این افسانه‌ها پارهٔ اتّفاقات کوچک و عادی از قبیل رحلت خیام در حال سیحده، مسافرت او ببخارا و مذاکرات وی با امام محمد غزّالی بوده یا فقط بمنظور تفسیر رباعیاتی که در ضمن همان افسانه‌ها مذکور است ساخته شده باشد؛ بهر صورت، چیزکی وجود داشته که مبادی اوّلی آنها قرار گرفته و بعداً که در السنه و افواه افتاده، رفته رفته، باشکال کنونی درآمده است، و بطور کلّی این افسانه‌ها دلیل آنست که خیام در میان عامّهٔ مردم، دارای آنمقدار شهرت و معروفیّت و ارزش و اهمیّتی بوده است که بتواند یک شخصیت افسانوی پیدا کند.


  1. تلخک، لقب یکی از ظرفای دربار سلطان محمود غزنوی است که بمناسبت شیرین کاریهای وی به او داده شده و کلمهٔ (دلقک) که فعلاً متداول است محرف آن بوده و غلطی است مشهور.
  2. ابوعبدالله محمدبن اسمعیل جعفی از نوابغ ائمه محدثان که بسال ۱۹۴ در بخارا ولادت و بسال ۲۵۶ در سمرقند وفات یافته است تألیفات معتبر بسیاری دارد که مشهورترین آنها همان (الجامع‌الصحیح) است و بنا بمندرجات المنجد ادبی آنرا از میان ششصد هزار حدیث استخراج کرده است.