مدیر مدرسه/فصل ۱۱

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
فصل ۱۰ مدیر مدرسه  از جلال آل‌احمد
فصل ۱۱
فصل ۱۲


۱۱

اوایل امر توجهی به بچه‌ها نداشتم. خیال میکردم اختلاف سن میانمان آنقدر هست که کاری بکار همدیگر نداشته باشیم. مزخرفاتی هم خوانده بودم در باب اینکه سن معلم و شاگرد نباید زیاد از هم دور باشد و فاصله دو نسل در میان و مردان دیروز و فرزندان فردا و ازین اباطیل... سرم هم بکار خودم گرم بود. در دفتر را می‌بستم و در گرمای بخاری دولت قلم صدتا یک غاز میزدم. اما این کار مرتب سه چهار ماه بیشتر دوام نکرد. خسته شدم. ناچار بمدرسه بیشتر میرسیدم و تازه تازه خیلی چیزها کشف میکردم. یکی اینکه جای معلم‌های پیرپاتال زمان خودمان عجب خالی بود! چه آدمهایی بودند! چه شخصیت‌های بی نام و نشانی و هرکدام با چه زبانی و با چه ادا اطوارهای مخصوص بخودشان و اینها چه جوانهای چلفته‌ای! چه مقلدهای بی دردسری برای فرنگی مآبی! نه خبری از دیروزشان داشتند نه از ملاک تازه‌ای که با هفتاد واسطه بدستشان داده بودند. چیزی سرشان میشد. بدتر از همه بی دست و پایی‌شان بود. مثلا بکلهٔ هیچکدامشان نمیزد که دست بیکی کنند و کار مدرسه را یک هفته نه، یک روز، حتی یکساعت لنگ کنند. آرام و مرتب درست مثل واگن شاعبدالعظیم می‌آمدند و میرفتند. فقط بلد بودند روزی ده دقیقه یا یک ربع دیرتر بیایند و همین. و ازین هم بدتر تنگ نظریشان بود. سه بار شاهد دعواهایی بودم که سریک گلدان میانشان می‌افتاد. بچه باغبانها زیاد بودند و هر کدامشان حداقل ماهی یک گلدان میخک یا شمعدانی آویز یا داودی می‌آوردند که در آن برف و سرما نعمتی بود. اول تصمیم گرفتم مدرسه را با آنها زینت کنم. ولی چه فایده ? نه کسی آبشان میداد و نه مواظبتی. حق هم همین بود. بچه‌ها گل را برای معلم‌هاشان می‌آوردند. مدرسه گل را می‌خواست چه کند ? حتماً آکادمی افلاطون هم از وقتی پای شاگردانش بآن باز شد بدل به بیابان برهوت شده بود. و باز بدتر از همهٔ اینها بی‌شخصیتی معلم‌ها بود که درمانده‌ام کرده بود. دو کلمه حرف نمی‌توانستند بزنند. از دنیا – از فرهنگ – از هنر – حتی از تغییر قیمتها و از نرخ گوشت هم بی‌اطلاع بودند. عجب هیچکاره‌هایی بودند! احساس میکردم که در کلاسها بجای شاگردها خود معلم‌ها هستند که روز بروز جا افتاده‌تر میشوند و ازین هفته تا آن هفته فرق می‌کنند. در نتیجه گفتم بیشتر متوجه بچه‌ها باشم. آنها هم که تنها با ناظم سر و کار داشتند و مثل این بود که بمن فقط یک سلام نیمه جویده بدهکارند. با اینهمه نومید کننده نبودند. توی کوچه مواظبشان میشدم. سر پیچ مدرسه غافلگیرشان میکردم و می‌خواستم حرف و سخن‌ها و درددلها و افکارشان را از یک فحش نیمه کاره یا از یک ادای نیمه تمام حدس بزنم، نکرده در می‌رفتند و حتم داشتم که تا نیمساعت بعد صورتشان قرمز است. کفش و لباسشان که دیگر دلم را بهم میزد. این بود که مواظب خوراکشان و رفت و آمدشان شدم.

خیلی کم تنها بمدرسه می‌آمدند. پیدا بود که سر راه همدیگر می‌ایستند یا در خانهٔ یکدیگر میروند. لابد برای نزدیک شدن به حصار فرهنگ باید یار و یاوری می‌داشتند. سه چهار نفرشان هم بودند که با اسکورت می‌آمدند نوکری یا کلفتی دنبالشان بود و کیفشان را می‌آورد و میبرد. اما هیچ کدامشان تا در مدرسه با ماشین نمی‌آمدند. هفت هشت تایی‌شان فرزند پدرهای ماشین‌دار بودند. این را میدانستم. اما جاده‌ای که بمدرسه میرسید می‌توانست روزی دوتا فنرشان را بشکند. از بیست سی نفری که ناهارها میماندند فقط دو نفرشان چلوخورش می‌آوردند: فراش اولی مدرسه برایم خبر می‌آورد. بقیه گوشت کوبیده‌ای، پنیر گردویی، دم پختکی و ازین جور چیزها. دو نفرشان هم بودند که نان سنگک خالی می‌آوردند. نه دستمالی نه سفره‌ای نه کیفی. برادر بودند. پنجم و سوم. صبح که می‌آمدند جیب‌شاهان بادکرده بود. سنگک را نصف میکردند و توی جیب‌هاشان می‌تپاندند و ظهر که میشد مثل آنهایی که ناهارشان را در خانه میخورند میرفتند بیرون. لابد توی بیابان گوشهٔ دنجی پیدا می‌کردند که نانشان را بسق بکشند و برگردند. من فقط بیرون رفتنشان را میدیدم. اما حتی همین‌ها هر کدام روزی یکی دو قران از فراش مدرسه خرت و خورت میخریدند. آب‌نبات کشی و عکس برگردان و مداد و سقز. از همان فراش قدیمی مدرسه که ماهی پنج تومان سرایداریش را وصول کرده بودم و بیکی از دکاندارهای محل هم معرفی‌اش کرده بودم که جنس نسیه می‌آورد و اقساطی پولش را می‌داد. و حالا دیگر او هم برای خودش اربابی شده بود. از راه که میرسیدم یا وقتی میخواستم از مدرسه برگردم میدوید که بارانی‌ام را بگیرد. گرچه هر روز نشانش می‌دادم که ازین عادت‌ها ندارم ولی او خوشخدمتی‌اش را می‌کرد. در تمام مدتی که مدیر بودم هیچ روزی بی حضور او بارانی‌ام را از تن در نیاوردم یا نپوشیدم. عجب عذابی بود. مثل اینکه کسی لقمه‌هایت را بشمرد! می‌ایستاد و بربر تو چشمهایم نگاه میکرد و من احوال خودش و زن و بچه‌اش را میپرسیدم و تا بنشینم و بساط کارم را پهن کنم او شروع میکرد بگزارش دادن. که دیروز باز دو نفر از معلم‌ها سر یک گلدان دعوا کرده‌اند یا مأمور فرماندار نظامی آمده یا بازرس بناظم همچه گفت و شنید یا تنخواه گردان فلان مدرسه را داده‌اند یا دفتردار فرهنگ عوض شده و از این اباطیل ... پیدا بود که فراش جدید هم در مطالبی که او می‌گفت سهمی دارد. باین طریق روزی یک ربع ساعت اعمال شاقه داشتم. و فکرش را که میکنم می‌بینم مسلماً این مطلب هم در غیبت‌های بعد از ظهرم بی‌اثر نبوده است. تا یک روز ضمن گزارشها اشاره‌ای هم باین مطلب کرد که دیروز عصر یکی از بچه‌های کلاس چهار دوتا کله قند آورده باو فروخته. درست مثل اینکه سر کلاف را بدستم داده باشد پرسیدم:

– چند ?

– دو تومنش دادم آقا.

– زحمت کشیدی. نگفتی از کجا آورده ?

– منکه ضامن بهشت و دوزخش نبودم آقا.

اوایل امر اینطور سر زباندار نبود. درین حاضر جوابی هم جاپای فراش جدید پیدا بود. فکر کردم درین مدرسه همه درس می خوانند جز من و بچه‌ها. بعد پرسیدم:

– چرا به آقای ناظم خبر ندادی ?

میدانستم که هم او و هم فراش جدید ناظم را هووی خودشان میدانستند و خیلی چیزهاشان از او مخفی بود. این دوتا هم مثل دیگر جیره‌خورهای ادارهٔ فرهنگ میدانستند که خرج و دخل مدرسه با ناظم است و لابد بخیال خودشان حساب میکردند که اگر خرج و دخل را من خودم بدست میگرفتم بآنها هم چیزی وصال میداد. این بود که میان من و ناظم خاصه خرجی میکردند. در جوابم همین جور مردد بود که در باز شد و فراش جدید آمد تو. که:

– اگه خبرش میکرد آقا بایست سهمش رو میداد...

اخمم را در هم کردم و گفتم:

– تو باز رقتی تو کوک مردم? اونم اینجوری سر نزده که نمی‌آیند تو اطاق کسی، پیر مرد!

و بعد اسم پسرک را ازشان پرسیدم و حالیشان کردم که چندان مهم نیست و فرستادمشان برایم چای بیاورند. بعد کارم را زودتر تمام کردم و رفتم باطاق دفتر احوالی از مادر ناظم پرسیدم و بهوای ورق زدن پرونده‌ها فهمیدم که پسرک شاگرد دو ساله است و پدرش تاجر بازار. بعد برگشتم باطاقم. یادداشتی برای پدر نوشتم که پس‌فردا صبح بیاید مدرسه و دادم دست فراش جدید که خودش برساند و رسیدش را بیاورد. و پس‌فردا صبح یارو آمد. باید مدیر مدرسه بود تا دانست که اولیاء اطفال چه راحت تن بکوچکترین خرده فرمایشهای مدرسه‌ها میدهند. حتم دارم که اگر از اجرای ثبت هم دنبالشان بفرستی باین زودیها آفتابی نشوند.

چهل و پنجساله مردی بود با یخهٔ بستهٔ بی کراوات و پالتویی بیشتر به قبا میماند. و خجالتی مینود. هنوز ننشسته پرسیدم:

– شما دوتا زن دارید آقا ?

دربارهٔ پسرش برای خودم پیشگویی‌هایی کرده بودم و گفتم اینطور باو رودست میزنم. اگر گرفت که چه بهتر و اگر نگرفت بسادگی میشود رفع و رجوعش کرد. اما پیدا بود که از سؤالم زیاد یکه نخورده است. آخر مدیر مدرسه هم میتواند باندازهٔ یک دلاک حمام محرم آدم باشد ! و لابد فکر کرد که پسرش مطالبی بروز داده. گفتم برایش چای آوردند و سیگاری تعارفش کردم که ناشیانه دود کرد و از ترس اینکه مبادا جلویم در بیاید که – بشما چه مربوطست و ازین اعتراض‌ها – امانش ندادم و سؤالم را اینجور دنبال کردم:

– البته میبخشید. چون لابد بهمین علت‌ها بچهٔ شما دو سال در یک کلاس مانده. تصدیق میکنید که وقتی شاگردی از خانهٔ پدرش کله قند بیاورد مدرسه حتماً دلایلی دارد...

شروع کرده بودم که برایش یک میتینگ بدهم که پرید وسط حرفم:

– بسر شما قسم روزی چارزار پول توجیبی داره آقا. پدرسوختهٔ نمک بحروم!...

حالیش کردم که بعلت پول تو جیبی نیست و خواستم که عصبانی نشود و قول گرفتم که اصلا بروی پسرش هم نیاورد و آنوقت میتینگم را برایش دادم که لابد پسرش در خانه مهر و محبتی نمیبیند و پیش خودیها بیگانه است و مال پدر را مال خودش نمیداند و اگر امروز کله‌قند بمدرسه آورده سال دیگر قالیچهٔ خانه را سرگذر خواهد فروخت و غیب گویی‌های دیگر... و مزخرفات دیگر... تا عاقبت یارو خجالتش ریخت و سر درد دلش باز شد که عفریته زن اولش همچه و همچون بود و پسرش هم بخودش رفته و کی طلاقش داده و از زن دومش چند تا بچه دارد و این نره‌خر حالا دیگر باید برای خودش نان‌آور شده باشد و زنش حق دارد که با دو تا بچهٔ خرده پا باو نرسد ... و مطالب که روشن شد یک میتینگ دیگر برایش دادم و یک مرتبه بخودم آمدم که دارم از خدا و پیغمبر و قرآن برایش دلیل و برهان می‌آورم. آنوقت بس کردم.

چایی دومش را هم کشیده و قولهایش را که داد و رفت من به این فکر افتادم که «نکند علمای تعلیم و تربیت هم همین جورها تخم دوزرده میکنند!»