محتشم کاشانی (قطعات)/اشعث طماع عهد خود جمال قصه خوان
ظاهر
| اشعث طماع عهد خود جمال قصه خوان | آن که چون او طامعی در بحر و بر صورت نیست | |||||
| جمریانش ناگهان کشتند و هر فردی که بود | رست از اخذ و جهید آن خر گدای زرپرست | |||||
| عقل چون تاریخ قتلش خواست از پیر خرد | گفت هر فردی که بود از اشعث طماع رست | |||||
| حافظ بیچاره در راه اجل | سر به امر خالق اکبر نهاد | |||||
| از قضا تاریخ رحلت کردنش | زین معما شد که حافظ سر نهاد | |||||
| نمودیم این دو در وقف از ره صدق | برین مسجد که نورش رفته تا سقف | |||||
| چو تاریخش طلب کردند گفتم | برین مسجد نمودیم این دو در وقت | |||||
| زبدة الاخوان فصیح خوش کلام | صاحب نظم و مقالات فصیح | |||||
| آن که در شعر و معما روز و شب | میستودش دهر مخفی و صریح | |||||
| از صبوح و باده او را گشته بود | چهرهی شخص کمالاتش صبیح | |||||
| ناگه از بیداد صیاد اجل | داد جان بر باد چون صید ذبیح | |||||
| بهر تاریخ وفاتش چون نیافت | عقل دوراندیش تاریخ صحیح | |||||
| کرده بر مدت فزون یک سال و گفت | حیف و صد حیف از کمالات فصیح | |||||
| حافظ آن خود رو درخت باغ نظم | زد به تیغ کین عدویی بیخ او | |||||
| بود بس قابل ولی شمشیر را | قابل شمشیر شد تاریخ او | |||||
| شخصی که به ریشیش چو نظر میدوزم | صد فصل ز ریشخند میآموزم | |||||
| اصلاح چو کرد خواست تاریخش را | خندید یکی و گفت ریشت گوزم | |||||