محتشم کاشانی (غزلیات)/چو در چوگان زدن آن مه نگون گردد ز پشت زین
ظاهر
| چو در چوگان زدن آن مه نگون گردد ز پشت زین | زمین گوید ثنا گردون دعا روحالامین آمین | |||||
| رسید از ماه سیمایان سپاهی در قفا اما | در این میدان نمیبینم سپهداری به این آئین | |||||
| به تندی برق مستعجل به لنگر کوه پابرجا | به میدانها سبک جولان به محفلها گران تمکین | |||||
| به تحریک طبیعت در خم چو گان بیدادم | چنان دارد که چون گویم نه آرامست و نه تسکین | |||||
| شوم او را بلاگردان چو رخش ناز بیپایان | به پایین راند از بالا به بالا تا زد از پایین | |||||
| مکن خون کوی ای دل بر سر میدان او مسکن | که آنجا در پی سر میرود صد عاشق مسکین | |||||
| نثار بزمت این بس محتشم کان معدن احسان | لب گوهرفشان گاهی بجنباند پی تحسین | |||||