محتشم کاشانی (غزلیات)/دل خود را هنوز اندر تمنای تو میبینم
ظاهر
| دل خود را هنوز اندر تمنای تو میبینم | که میمیرم چو ماهی را به سیمای تو میبینم | |||||
| نسیم آشنایی لرزه میاندازدم بر تن | چو سروی را به لطف قد رعنای تو میبینم | |||||
| به شکلت دیدهام شوخی و خواهد کشتنم گویا | که در وی نشاء عاشق کشیهای تو میبینم | |||||
| ثبات عشق دیرین بین که دارم چشم برغیری | ولی دل را پر از آشوب و غوغای تو میبینم | |||||
| به خونم کرد چابک دست دیگر دست خود رنگین | سر خود را ولی افتاده در پای تو میبینم | |||||
| گل اندامی دگر افکنده در دامم ولی خود را | اسیر اندر خم زلف سمن سای تو میبینم | |||||
| برآتش میزنی هردم ز جایی محتشم خود را | که دیداست آن چه من از طبع خود رای تو میبینم | |||||