محتشم کاشانی (غزلیات)/دلم از غمش چه گویم که ره نفس ندارد
ظاهر
| دلم از غمش چه گویم که ره نفس ندارد | غم او نمیگذارد که نفس نگه ندارد | |||||
| چه ز مزرع امیدم دمد از جفای ترکی | که ز ابر التفاتش همه تیغ و تیر بارد | |||||
| تن خویش تا سپردم به سگش ز غیرت آن | که خدنگ نیمهکش را نفسی نگاه دارد | |||||
| ز نشستنش به مسجد به ره نیاز زاهد | شده یک جهت نمازی به دو قبل میگذارد | |||||
| تو که داغ تیره روزی نشمردهای چه دانی | شب تار محتشم را که ستاره میشمارد | |||||