محتشم کاشانی (غزلیات)/با چنین جرمی نراندم از دل ویران تو را
ظاهر
| با چنین جرمی نراندم از دل ویران تو را | این قدرها جای در دل بوده است ای جان تو را | |||||
| ساحری گویا با چندین خطا چون دیگران | راندن از چشم و برون کردن ز دل نتوان تو را | |||||
| از خدا بهر تو خواهم صد بلا اما اگر | در بلایی بینمت گردم بلاگردان تو را | |||||
| نیستم راضی به مرگت لیک میخواهم چو خود | از غم ناکس پرستی در تب هجران تو را | |||||
| آن چنان شوخی که خواهی داشت مرد مرا به تنگ | گر کنم در پردههای چشم خود پنهان تو را | |||||
| از لباس غیرتم عریان نمیدیدی اگر | میتوانستم که دارم دست از دامان تو را | |||||
| محتشم در غیرت این سستی که من دیدم ز تو | بیتکلف میتوان کشتن به جرم آن تو را | |||||