محتشم کاشانی (غزلیات)/ای ز دل رفته که دی سوختی از ناز مرا
ظاهر
| ای ز دل رفته که دی سوختی از ناز مرا | دارم اندیشه که عاشق نکنی باز مرا | |||||
| کردهام خوی به هجران چه کنم ناز اگر | عشق طغیان کند و دارد از آن باز مرا | |||||
| باطل سحر مگر ورد زبانم گردد | که نگهدارد از آن چشم فسون ساز مرا | |||||
| چشم از آن غمزه اگر دوش نمیبستم زود | کار میساخت به یک عشوه ممتاز مرا | |||||
| چه کمر بستهای ای گل که مگر باز کنی | جیب جان پاره به آن غمزهی غماز مرا | |||||
| چون محالست که ناید ز تو جز بدمهری | مبر از راه به لطف غلط انداز مرا | |||||
| وصل من با تو همین بس که در آن کو شب تار | کنم افغان و شناسی تو به آواز مرا | |||||
| لنگر مهرهی طاقت مگر ایمن دارد | از سبک دستی آن شعبده پرداز مرا | |||||
| ای ره محتشم از تو زده لعل تو و گفت | که به یک حرف چنین خام طمع ساز تو را | |||||