مثنوی معنوی/مژده بردن خرگوش سوی نخچیران کی شیر در چاه فتاد
ظاهر
| چونک خرگوش از رهایی شاد گشت | سوی نخچیران دوان شد تا به دشت | |||||
| شیر را چون دید در چه کشته زار | چرخ میزد شادمان تا مرغزار | |||||
| دست میزد چون رهید از دست مرگ | سبز و رقصان در هوا چون شاخ و برگ | |||||
| شاخ و برگ از حبس خاک آزاد شد | سر برآورد و حریف باد شد | |||||
| برگها چون شاخ را بکشافتند | تا به بالای درخت اشتافتند | |||||
| با زبان شطاه شکر خدا | میسراید هر بر و برگی جدا | |||||
| که بپرورد اصل ما را ذوالعطا | تا درخت استغلظ آمد و استوی | |||||
| جانهای بسته اندر آب و گل | چون رهند از آب و گلها شاددل | |||||
| در هوای عشق حق رقصان شوند | همچو قرص بدر بینقصان شوند | |||||
| چشمان در رقص و جانها خود مپرس | وانک گرد جان از آنها خود مپرس | |||||
| شیر را خرگوش در زندان نشاند | ننگ شیری کو ز خرگوشی بماند | |||||
| درچنان ننگی و آنگه این عجب | فخر دین خواهد که گویندش لقب | |||||
| ای تو شیری در تک این چاه فرد | نقش چون خرگوش خونتریخت و خورد | |||||
| نفس خرگوشت به صحرا در چرا | تو بقعر این چه چون و چرا | |||||
| سوی نخچیران دوید آن شیرگیر | کابشروا یا قوم اذ جاء البشیر | |||||
| مژده مژده ای گروه عیشساز | کان سگ دوزخ به دوزخ رفت باز | |||||
| مژده مژده کان عدو جانها | کند قهر خالقش دندانها | |||||
| آنک از پنجه بسی سرها بکوفت | همچو خس جاروب مرگش هم بروفت | |||||