مثنوی معنوی/متابعت نصاری وزیر را
ظاهر
| دل بدو دادند ترسایان تمام | خود چه باشد قوت تقلید عام | |||||
| در درون سینه مهرش کاشتند | نایب عیسیش میپنداشتند | |||||
| او بسر دجال یک چشم لعین | ای خدا فریاد رس نعم المعین | |||||
| صد هزاران دام و دانهست ای خدا | ما چو مرغان حریص بینوا | |||||
| دم بدم ما بستهٔ دام نویم | هر یکی گر باز و سیمرغی شویم | |||||
| میرهانی هر دمی ما را و باز | سوی دامی میرویم ای بینیاز | |||||
| ما درین انبار گندم میکنیم | گندم جمع آمده گم میکنیم | |||||
| مینیندیشیم آخر ما بهوش | کین خلل در گندمست از مکر موش | |||||
| موش تا انبار ما حفره زدست | و از فنش انبار ما ویران شدست | |||||
| اول ای جان دفع شر موش کن | وانگهان در جمع گندم جوش کن | |||||
| بشنو از اخبار آن صدر الصدور | لا صلوة تم الا بالحضور | |||||
| گر نه موشی دزد در انبار ماست | گندم اعمال چل ساله کجاست | |||||
| ریزهریزه صدق هر روزه چرا | جمع میناید درین انبار ما | |||||
| بس ستارهٔ آتش از آهن جهید | وان دل سوزیده پذرفت و کشید | |||||
| لیک در ظلمت یکی دزدی نهان | مینهد انگشت بر استارگان | |||||
| میکشد استارگان را یک به یک | تا که نفروزد چراغی از فلک | |||||
| گر هزاران دام باشد در قدم | چون تو با مایی نباشد هیچ غم | |||||
| چون عنایاتت بود با ما مقیم | کی بود بیمی از آن دزد لیم | |||||
| هر شبی از دام تن ارواح را | میرهانی میکنی الواح را | |||||
| میرهند ارواح هر شب زین قفس | فارغان نه حاکم و محکوم کس | |||||
| شب ز زندان بیخبر زندانیان | شب ز دولت بیخبر سلطانیان | |||||
| نه غم و اندیشهٔ سود و زیان | نه خیال این فلان و آن فلان | |||||
| حال عارف این بود بیخواب هم | گفت ایزد هم رقود زین مرم | |||||
| خفته از احوال دنیا روز و شب | چون قلم در پنجهٔ تقلیب رب | |||||
| آنک او پنجه نبیند در رقم | فعل پندارد بجنبش از قلم | |||||
| شمهای زین حال عارف وا نمود | عقل را هم خواب حسی در ربود | |||||
| رفته در صحرای بیچون جانشان | روحشان آسوده و ابدانشان | |||||
| وز صفیری باز دام اندر کشی | جمله را در داد و در داور کشی | |||||
| چونک نور صبحدم سر بر زند | کرکس زرین گردون پر زند | |||||
| فالق الاصباح اسرافیلوار | جمله را در صورت آرد زان دیار | |||||
| روحهای منبسط را تن کند | هر تنی را باز آبستن کند | |||||
| اسپ جانها را کند عاری ز زین | سر النوم اخ الموتست این | |||||
| لیک بهر آنک روز آیند باز | بر نهد بر پایشان بند دراز | |||||
| تا که روزش واکشد زان مرغزار | وز چراگاه آردش در زیر بار | |||||
| کاش چون اصحاب کهف این روح را | حفظ کردی یا چو کشتی نوح را | |||||
| تا ازین طوفان بیداری و هوش | وا رهیدی این ضمیر و چشم و گوش | |||||
| ای بسی اصحاب کهف اندر جهان | پهلوی تو پیش تو هست این زمان | |||||
| یار با او غار با او در سرود | مهر بر چشمست و بر گوشت چه سود | |||||