مثنوی معنوی/فهم کردن حاذقان نصاری مکر وزیر را
ظاهر
| هر که صاحب ذوق بود از گفت او | لذتی میدید و تلخی جفت او | |||||
| نکتهها میگفت او آمیخته | در جلاب قند زهری ریخته | |||||
| ظاهرش میگفت در ره چست شو | وز اثر میگفت جان را سست شو | |||||
| ظاهر نقره گر اسپیدست و نو | دست و جامه می سیه گردد ازو | |||||
| آتش ار چه سرخ رویست از شرر | تو ز فعل او سیه کاری نگر | |||||
| برق اگر نوری نماید در نظر | لیک هست از خاصیت دزد بصر | |||||
| هر که جز آگاه و صاحب ذوق بود | گفت او در گردن او طوق بود | |||||
| مدتی شش سال در هجران شاه | شد وزیر اتباع عیسی را پناه | |||||
| دین و دل را کل بدو بسپرد خلق | پیش امر و حکم او میمرد خلق | |||||