مثنوی معنوی/سپردن عرب هدیه را یعنی سبو را به غلامان خلیفه
ظاهر
| آن سبوی آب را در پیش داشت | تخم خدمت رادر آن حضرت بکاشت | |||||
| گفت این هدیه بدان سلطان برید | سایل شه را ز حاجت وا خرید | |||||
| آب شیرین و سبوی سبز و نو | ز آب بارانی که جمع آمد بگو | |||||
| خنده میآمد نقیبان را از آن | لیک پذرفتند آن را همچو جان | |||||
| زانک لطف شاه خوب با خبر | کرده بود اندر همه ارکان اثر | |||||
| خوی شاهان در رعیت جا کند | چرخ اخضر خاک را خضرا کند | |||||
| شه چو حوضی دان حشم چون لولهها | آب از لوله روان در گولهها | |||||
| چونک آب جمله از حوضیست پاک | هر یکی آبی دهد خوش ذوقناک | |||||
| ور در آن حوض آب شورست و پلید | هر یکی لوله همان آرد پدید | |||||
| زانک پیوستست هر لوله به حوض | خوض کن در معنی این حرف خوض | |||||
| لطف شاهنشاه جان بیوطن | چون اثر کردست اندر کل تن | |||||
| لطف عقل خوشنهاد خوشنسب | چون همه تن را در آرد در ادب | |||||
| عشق شنگ بیقرار بی سکون | چون در آرد کل تن را در جنون | |||||
| لطف آب بحر کو چون کوثرست | سنگریزهش جمله در و گوهرست | |||||
| هر هنر که استا بدان معروف شد | جان شاگردان بدان موصوف شد | |||||
| پیش استاد اصولی هم اصول | خواند آن شاگرد چست با حصول | |||||
| پیش استاد فقیه آن فقهخوان | فقه خواند نه اصول اندر بیان | |||||
| پیش استادی که او نحوی بود | جان شاگردش ازو نحوی شود | |||||
| باز استادی که او محو رهست | جان شاگردش ازو محو شهست | |||||
| زین همه انواع دانش روز مرگ | دانش فقرست ساز راه و برگ | |||||