مثنوی معنوی/زیافت تاویل رکیک مگس
ظاهر
| ماند احوالت بدان طرفه مگس | کو همی پنداشت خود را هست کس | |||||
| از خود او سرمست گشته بیشراب | ذرهٔ خود را بدیده آفتاب | |||||
| وصف بازان را شنیده درعیان | گفته من عنقای وقتم بیگمان | |||||
| آن مگس بر برگ کاه و بول خر | همچو کشتیبان همی افراشت سر | |||||
| گفت من دریا و کشتی خواندهام | مدتی در فکر آن میماندهام | |||||
| اینک این دریا و این کشتی و من | مرد کشتیبان و اهل و رایزن | |||||
| بر سر دریا همی راند او عمد | مینمودش آن قدر بیرون ز حد | |||||
| بود بیحد آن چمین نسبت بدو | آن نظر که بیند آن را راست کو | |||||
| عالمش چندان بود کش بینشست | چشم چندین بحر همچندینشست | |||||
| صاحب تاویل باطل چون مگس | وهم او بول خر و تصویر خس | |||||
| گر مگس تاویل بگذارد برای | آن مگس را بخت گرداند همای | |||||
| آن مگس نبود کش این عبرت بود | روح او نه در خور صورت بود | |||||