مثنوی معنوی/رجوع به حکایت زید
ظاهر
| زید را اکنون نیابی کو گریخت | جست از صف نعال و نعل ریخت | |||||
| تو که باشی زید هم خود را نیافت | همچو اختر که برو خورشید تافت | |||||
| نه ازو نقشی بیابی نه نشان | نه کهی یابی به راه کهکشان | |||||
| شد حواس و نطق بابایان ما | محو نور دانش سلطان ما | |||||
| حسها و عقلهاشان در درون | موج در موج لدینا محضرون | |||||
| چون بیاید صبح وقت بار شد | انجم پنهان شده بر کار شد | |||||
| بیهشان را وا دهد حق هوشها | حلقه حلقه حلقهها در گوشها | |||||
| پایکوبان دستافشان در ثنا | ناز نازان ربنا احییتنا | |||||
| آن جلود و آن عظام ریخته | فارسان گشته غبار انگیخته | |||||
| حمله آرند از عدم سوی وجود | در قیامت هم شکور و هم کنود | |||||
| سر چه میپیچی کنی نادیدهای | در عدم ز اول نه سر پیچیدهای | |||||
| در عدم افشرده بودی پای خویش | که مرا کی بر کند از جای خویش | |||||
| مینبینی صنع ربانیت را | که کشید او موی پیشانیت را | |||||
| تا کشیدت اندرین انواع حال | که نبودت در گمان و در خیال | |||||
| آن عدم او را هماره بنده است | کار کن دیوا سلیمان زنده است | |||||
| دیو میسازد جفان کالجواب | زهره نه تا دفع گوید یا جواب | |||||
| خویش را بین چون همیلرزی ز بیم | مر عدم را نیز لرزان دان مقیم | |||||
| ور تو دست اندر مناصب میزنی | هم ز ترس است آن که جانی میکنی | |||||
| هرچه جز عشق خدای احسنست | گر شکرخواریست آن جان کندنست | |||||
| چیست جان کندن سوی مرگ آمدن | دست در آب حیاتی نازدن | |||||
| خلق را دو دیده در خاک و ممات | صد گمان دارند در آب حیات | |||||
| جهد کن تا صد گمان گردد نود | شب برو ور تو بخسپی شب رود | |||||
| در شب تاریک جوی آن روز را | پیش کن آن عقل ظلمتسوز را | |||||
| در شب بدرنگ بس نیکی بود | آب حیوان جفت تاریکی بود | |||||
| سر ز خفتن کی توان برداشتن | با چنین صد تخم غفلت کاشتن | |||||
| خواب مرده لقمه مرده یار شد | خواجه خفت و دزد شب بر کار شد | |||||
| تو نمیدانی که خصمانت کیند | ناریان خصم وجود خاکیند | |||||
| نار خصم آب و فرزندان اوست | همچنانک آب خصم جان اوست | |||||
| آب آتش را کشد زیرا که او | خصم فرزندان آبست و عدو | |||||
| بعد از آن این نار نار شهوتست | کاندرو اصل گناه و زلتست | |||||
| نار بیرونی ببی بفسرد | نار شهوت تا به دوزخ میبرد | |||||
| نار شهوت مینیارامد بب | زانک دارد طبع دوزخ در عذاب | |||||
| نار شهوت را چه چاره نور دین | نورکم اطفاء نار الکافرین | |||||
| چه کشد این نار را نور خدا | نور ابراهیم را ساز اوستا | |||||
| تا ز نار نفس چون نمرود تو | وا رهد این جسم همچون عود تو | |||||
| شهوت ناری براندن کم نشد | او بماندن کم شود بی هیچ بد | |||||
| تا که هیزم مینهی بر آتشی | کی بمیرد آتش از هیزمکشی | |||||
| چونک هیزم باز گیری نار مرد | زانک تقوی آب سوی نار برد | |||||
| کی سیه گردد ز آتش روی خوب | کو نهد گلگونه از تقوی القلوب | |||||