مثنوی معنوی/بیان دعویی که عین آن دعوی گواه صدق خویش است
ظاهر
| گر تو هستی آشنای جان من | نیست دعوی گفت معنیلان من | |||||
| گر بگویم نیمشب پیش توم | هین مترس از شب که من خویش توم | |||||
| این دو دعوی پیش تو معنی بود | چون شناسی بانگ خویشاوند خود | |||||
| پیشی و خویشی دو دعوی بود لیک | هر دو معنی بود پیش فهم نیک | |||||
| قرب آوازش گواهی میدهد | کین دم از نزدیک یاری میجهد | |||||
| لذت آواز خویشاوند نیز | شد گوا بر صدق آن خویش عزیز | |||||
| باز بی الهام احمق کو ز جهل | مینداند بانگ بیگانه ز اهل | |||||
| پیش او دعوی بود گفتار او | جهل او شد مایهی انکار او | |||||
| پیش زیرک کاندرونش نورهاست | عین این آواز معنی بود راست | |||||
| یا به تازی گفت یک تازیزبان | که همیدانم زبان تازیان | |||||
| عین تازی گفتنش معنی بود | گرچه تازی گفتنش دعوی بود | |||||
| یا نویسد کاتبی بر کاغدی | کاتب و خطخوانم و من امجدی | |||||
| این نوشته گرچه خود دعوی بود | هم نوشته شاهد معنی بود | |||||
| یا بگوید صوفیی دیدی تو دوش | در میان خواب سجادهبدوش | |||||
| من بدم آن وآنچ گفتم خواب در | با تو اندر خواب در شرح نظر | |||||
| گوش کن چون حلقه اندر گوش کن | آن سخن را پیشوای هوش کن | |||||
| چون ترا یاد آید آن خواب این سخن | معجز نو باشد و زر کهن | |||||
| گرچه دعوی مینماید این ولی | جان صاحبواقعه گوید بلی | |||||
| پس چو حکمت ضالهی ممن بود | آن ز هر که بشنود موقن بود | |||||
| چونک خود را پیش او یابد فقط | چون بود شک چون کند او را غلط | |||||
| تشنهای را چون بگویی تو شتاب | در قدح آبست بستان زود آب | |||||
| هیچ گوید تشنه کین دعویست رو | از برم ای مدعی مهجور شو | |||||
| یا گواه و حجتی بنما که این | جنس آبست و از آن ماء معین | |||||
| یا به طفل شیر مادر بانگ زد | که بیا من مادرم هان ای ولد | |||||
| طفل گوید مادرا حجت بیار | تا که با شیرت بگیرم من قرار | |||||
| در دل هر امتی کز حق مزهست | روی و آواز پیمبر معجزهست | |||||
| چون پیمبر از برون بانگی زند | جان امت در درون سجده کند | |||||
| زانک جنس بانگ او اندر جهان | از کسی نشنیده باشد گوش جان | |||||
| آن غریب از ذوق آواز غریب | از زبان حق شنود انی قریب | |||||