مثنوی معنوی/به عیادت رفتن کر بر همسایهی رنجور خویش
ظاهر
| آن کری را گفت افزون مایهای | که ترا رنجور شد همسایهای | |||||
| گفت با خود کر که با گوش گران | من چه دریابم ز گفت آن جوان | |||||
| خاصه رنجور و ضعیف آواز شد | لیک باید رفت آنجا نیست بد | |||||
| چون ببینم کان لبش جنبان شود | من قیاسی گیرم آن را هم ز خود | |||||
| چون بگویم چونی ای محنتکشم | او بخواهد گفت نیکم یا خوشم | |||||
| من بگویم شکر چه خوردی ابا | او بگوید شربتی یا ماش با | |||||
| من بگویم صحه نوشت کیست آن | از طبیبان پیش تو گوید فلان | |||||
| من بگویم بس مبارکپاست او | چونک او آمد شود کارت نکو | |||||
| پای او را آزمودستیم ما | هر کجا شد میشود حاجت روا | |||||
| این جوابات قیاسی راست کرد | پیش آن رنجور شد آن نیکمرد | |||||
| گفت چونی گفت مردم گفت شکر | شد ازین رنجور پر آزار و نکر | |||||
| کین چه شکرست او مگر با ما بدست | کر قیاسی کرد و آن کژ آمدست | |||||
| بعد از آن گفتش چه خوردی گفت زهر | گفت نوشت باد افزون گشت قهر | |||||
| بعد از آن گفت از طبیبان کیست او | که همیآید به چاره پیش تو | |||||
| گفت عزراییل میآید برو | گفت پایش بس مبارک شاد شو | |||||
| کر برون آمد بگفت او شادمان | شکر کش کردم مراعات این زمان | |||||
| گفت رنجور این عدو جان ماست | ما ندانستیم کو کان جفاست | |||||
| خاطر رنجور جویان شد سقط | تا که پیغامش کند از هر نمط | |||||
| چون کسی که خورده باشد آش بد | میبشوراند دلش تا قی کند | |||||
| کظم غیظ اینست آن را قی مکن | تا بیابی در جزا شیرین سخن | |||||
| چون نبودش صبر میپیچید او | کین سگ زنروسپی حیز کو | |||||
| تا بریزم بر وی آنچ گفته بود | کان زمان شیر ضمیرم خفته بود | |||||
| چون عیادت بهر دلآرامیست | این عیادت نیست دشمن کامیست | |||||
| تا ببیند دشمن خود را نزار | تا بگیرد خاطر زشتش قرار | |||||
| بس کسان کایشان ز طاعت گمرهند | دل به رضوان و ثواب آن دهند | |||||
| خود حقیقت معصیت باشد خفی | بس کدر کان را تو پنداری صفی | |||||
| همچو آن کر کو همی پنداشتست | کو نکویی کرد و آن بر عکس جست | |||||
| او نشسته خوش که خدمت کردهام | حق همسایه بجا آوردهام | |||||
| بهر خود او آتشی افروختست | در دل رنجور و خود را سوختست | |||||
| فاتقوا النار التی اوقدتم | انکم فی المعصیه ازددتم | |||||
| گفت پیغامبر به یک صاحبریا | صل انک لم تصل یا فتی | |||||
| از برای چارهی این خوفها | آمد اندر هر نمازی اهدنا | |||||
| کین نمازم را میامیز ای خدا | با نماز ضالین و اهل ریا | |||||
| از قیاسی که بکرد آن کر گزین | صحبت دهساله باطل شد بدین | |||||
| خاصه ای خواجه قیاس حس دون | اندر آن وحیی که هست از حد فزون | |||||
| گوش حس تو به حرف ار در خورست | دان که گوش غیبگیر تو کرست | |||||