مثنوی معنوی/اظهار معجزهی پیغمبر صلی الله علیه و سلم
ظاهر
| باز گرد و حال مطرب گوشدار | زانک عاجز گشت مطرب ز انتظار | |||||
| بانگ آمد مر عمر را کای عمر | بندهی ما را ز حاجت باز خر | |||||
| بندهای داریم خاص و محترم | سوی گورستان تو رنجه کن قدم | |||||
| ای عمر بر جه ز بیت المال عام | هفتصد دینار در کف نه تمام | |||||
| پیش او بر کای تو ما را اختیار | این قدر بستان کنون معذور دار | |||||
| این قدر از بهر ابریشمبها | خرج کن چون خرج شد اینجا بیا | |||||
| پس عمر زان هیبت آواز جست | تا میان را بهر این خدمت ببست | |||||
| سوی گورستان عمر بنهاد رو | در بغل همیان دوان در جست و جو | |||||
| گرد گورستان دوانه شد بسی | غیر آن پیر او ندید آنجا کسی | |||||
| گفت این نبود دگر باره دوید | مانده گشت و غیر آن پیر او ندید | |||||
| گفت حق فرمود ما را بندهایست | صافی و شایسته و فرخندهایست | |||||
| پیر چنگی کی بود خاص خدا | حبذا ای سر پنهان حبذا | |||||
| بار دیگر گرد گورستان بگشت | همچو آن شیر شکاری گرد دشت | |||||
| چون یقین گشتش که غیر پیر نیست | گفت در ظلمت دل روشن بسیست | |||||
| آمد او با صد ادب آنجا نشست | بر عمر عطسه فتاد و پیر جست | |||||
| مر عمر را دید ماند اندر شگفت | عزم رفتن کرد و لرزیدن گرفت | |||||
| گفت در باطن خدایا از تو داد | محتسب بر پیرکی چنگی فتاد | |||||
| چون نظر اندر رخ آن پیر کرد | دید او را شرمسار و رویزرد | |||||
| پس عمر گفتش مترس از من مرم | کت بشارتها ز حق آوردهام | |||||
| چند یزدان مدحت خوی تو کرد | تا عمر را عاشق روی تو کرد | |||||
| پیش من بنشین و مهجوری مساز | تا بگوشت گویم از اقبال راز | |||||
| حق سلامت میکند میپرسدت | چونی از رنج و غمان بیحدت | |||||
| نک قراضهی چند ابریشمبها | خرج کن این را و باز اینجا بیا | |||||
| پیر لرزان گشت چون این را شنید | دست میخایید و بر خود میطپید | |||||
| بانگ میزد کای خدای بینظیر | بس که از شرم آب شد بیچاره پیر | |||||
| چون بسی بگریست و از حد رفت درد | چنگ را زد بر زمین و خرد کرد | |||||
| گفت ای بوده حجابم از اله | ای مرا تو راهزن از شاهراه | |||||
| ای بخورده خون من هفتاد سال | ای ز تو رویم سیه پیش کمال | |||||
| ای خدای با عطای با وفا | رحم کن بر عمر رفته در جفا | |||||
| داد حق عمری که هر روزی از آن | کس نداند قیمت آن در جهان | |||||
| خرج کردم عمر خود را دم بدم | در دمیدم جمله را در زیر و بم | |||||
| آه کز یاد ره و پردهی عراق | رفت از یادم دم تلخ فراق | |||||
| وای کز تری زیر افکند خرد | خشک شد کشت دل من دل بمرد | |||||
| وای کز آواز این بیست و چهار | کاروان بگذشت و بیگه شد نهار | |||||
| ای خدا فریاد زین فریادخواه | داد خواهم نه ز کس زین دادخواه | |||||
| داد خود از کس نیابم جز مگر | زانک او از من بمن نزدیکتر | |||||
| کین منی از وی رسد دم دم مرا | پس ورا بینم چو این شد کم مرا | |||||
| همچو آن کو با تو باشد زرشمر | سوی او داری نه سوی خود نظر | |||||