مثنوی معنوی/آمدن مهمان پیش یوسف علیهالسلام و تقاضا کردن یوسف علیهالسلام ازو تحفه و ارمغان
ظاهر
| آمد از آفاق یار مهربان | یوسف صدیق را شد میهمان | |||||
| کاشنا بودند وقت کودکی | بر وسادهی آشنایی متکی | |||||
| یاد دادش جور اخوان و حسد | گفت کان زنجیر بود و ما اسد | |||||
| عار نبود شیر را از سلسله | نیست ما را از قضای حق گله | |||||
| شیر را بر گردن ار زنجیر بود | بر همه زنجیرسازان میر بود | |||||
| گفت چون بودی ز زندان و ز چاه | گفت همچون در محاق و کاست ماه | |||||
| در محاق ار ماه نو گردد دوتا | نی در آخر بدر گردد بر سما | |||||
| گرچه دردانه به هاون کوفتند | نور چشم و دل شد و بیند بلند | |||||
| گندمی را زیر خاک انداختند | پس ز خاکش خوشهها بر ساختند | |||||
| بار دیگر کوفتندش ز آسیا | قیمتش افزود و نان شد جانفزا | |||||
| باز نان را زیر دندان کوفتند | گشت عقل و جان و فهم هوشمند | |||||
| باز آن جان چونک محو عشق گشت | یعجب الزراع آمد بعد کشت | |||||
| این سخن پایان ندارد باز گرد | تا که با یوسف چه گفت آن نیک مرد | |||||
| بعد قصه گفتنش گفت ای فلان | هین چه آوردی تو ما را ارمغان | |||||
| بر در یاران تهیدست آمدن | هست بیگندم سوی طاحون شدن | |||||
| حق تعالی خلق را گوید بحشر | ارمغان کو از برای روز نشر | |||||
| جتمونا و فرادی بی نوا | هم بدان سان که خلقناکم کذا | |||||
| هین چه آوردید دستآویز را | ارمغانی روز رستاخیز را | |||||
| یا امید بازگشتنتان نبود | وعدهی امروز باطلتان نمود | |||||
| منکری مهمانیش را از خری | پس ز مطبخ خاک و خاکستر بری | |||||
| ور نهای منکر چنین دست تهی | در در آن دوست چون پا مینهی | |||||
| اندکی صرفه بکن از خواب و خور | ارمغان بهر ملاقاتش ببر | |||||
| شو قلیل النوم مما یهجعون | باش در اسحار از یستغفرون | |||||
| اندکی جنبش بکن همچون جنین | تا ببخشندت حواس نوربین | |||||
| وز جهان چون رحم بیرون روی | از زمین در عرصهی واسع شوی | |||||
| آنک ارض الله واسع گفتهاند | عرصهای دان انبیا را بس بلند | |||||
| دل نگردد تنگ زان عرصهی فراخ | نخل تر آنجا نگردد خشک شاخ | |||||
| حاملی تو مر حواست را کنون | کند و مانده میشوی و سرنگون | |||||
| چونک محمولی نه حامل وقت خواب | ماندگی رفت و شدی بی رنج و تاب | |||||
| چاشنیی دان تو حال خواب را | پیش محمولی حال اولیا | |||||
| اولیا اصحاب کهفند ای عنود | در قیام و در تقلب هم رقود | |||||
| میکشدشان بی تکلف در فعال | بیخبر ذات الیمین ذات الشمال | |||||
| چیست آن ذات الیمین فعل حسن | چیست آن ذات الشکال اشغال تن | |||||
| میرود این هر دو کار از انبیا | بیخبر زین هر دو ایشان چون صدا | |||||
| گر صدایت بشنواند خیر و شر | ذات که باشد ز هر دو بیخبر | |||||