فروغی بسطامی (غزلیات)/چون صبا شانه زند طرهی عنبربارش
ظاهر
| چون صبا شانه زند طرهی عنبربارش | دل یک جمع پریشان شود از هر تارش | |||||
| عشق گوید که به یاد خم مشکین مویش | عقل گوید که مرو بر دم پیچان مارش | |||||
| صف شکافی که چنین چشم خمارین دارد | چشم امید مدار از مژهی خون خوارش | |||||
| سر زلفی که به یک جو نخرد یوسف را | ای بسا سر که شود خاک سر بازارش | |||||
| آن که نادیده رخش خلق چنین حیرانند | چه کند دیدهی حیرت زده با دیدارش | |||||
| یار مست می دوشین و حریفان به کمین | آه اگر باد سحرگه نکند هشیارش | |||||
| با طبیبی است سر و کار دل بیمارم | کز مسیحا نفسان به نشود بیمارش | |||||
| کار من ساخت به یک بوسه لب شیرینش | جان شیرین به فدای لب شیرین کارش | |||||
| گر چنین ترک ز توران سوی ایران آید | صاحب بار کند شاه فلک دربارش | |||||
| سر شاهان جوان بخت ملک ناصردین | که نگهدار جهان است دل بیدارش | |||||
| گر سحر خسرو خاور نکند خدمت او | برق غیرت نگذارد اثر از آثارش | |||||
| خسروا شعر فروغی همه در مدحت تست | جاودان باد به طومار جهان اشعارش | |||||