فروغی بسطامی (غزلیات)/چنین که برده شراب لبت ز دست مرا
ظاهر
| چنین که برده شراب لبت ز دست مرا | مگر به دامن محشر برند مست مرا | |||||
| چگونه از سرکویت توان کشیدن پای | که کرده هر سر موی تو پای بست مرا | |||||
| کبود شد فلک از رشک سربلندی من | که عشق سرو بلند تو ساخت پست مرا | |||||
| بدین امید که یک لحظه با تو بنشینم | هزار ناوک حسرت به دل نشست مرا | |||||
| به نیم بوسه توان صد هزار جان دادن | از آن دو لعل میآلود میپرست مرا | |||||
| کنون نه مست نگاه تو گشتم ای ساقی | که هست مستی این باده از الست مرا | |||||
| نشسته خیل غمش در دل شکستهی من | درست شد همه کاری از این شکست مرا | |||||
| خوشم به سینهی مجروح خویشتن یا رب | جراحتش مرساد آن که سینه خست مرا | |||||
| پرستش صنمی میکنم فروغی سان | که عشقش از پی این کار کرده هست مرا | |||||