فروغی بسطامی (غزلیات)/چندین هزار صید فتد از قفای تو
ظاهر
| چندین هزار صید فتد از قفای تو | هر گه که التفات کنی بر قفای خویش | |||||
| امکان شکوه هست ز جور و جفای تو | شرم آیدم ز دعوی مهر و وفای خویش | |||||
| دانی ز ناله بهر چه خاموش گشتهام | رشک آیدم به عالم عشق از صدای خویش | |||||
| از شنعتی که محرم و بیگانه میزند | مگذر ز آشنای دیر آشنای خویش | |||||
| یا لاف عاشقی بر معشوق خود مزن | یا با رضای او بگذر از رضای خویش | |||||
| در شاه راه عشق مرو با هوای نفس | گر مرد این رهی بنه از سر هوای خویش | |||||
| دردا که درد عشق مجال این قدر نداد | عشاق را که چاره کنند از برای خویش | |||||
| ما را اگر فلک بگذارد به اختیار | بیرون ز کوی او نگذاریم پای خویش | |||||
| فارغ نشد فروغی از آن شمع خانهسوز | تا آتشی ز ناله نزد در سرای خویش | |||||