فروغی بسطامی (غزلیات)/مکن حجاب وجودت لباس دیبا را
ظاهر
| مکن حجاب وجودت لباس دیبا را | که نیست حاجت دیبا وجود زیبا را | |||||
| تو را برهنه در آغوش باید آوردن | گرفتی از همه عضوت مراد اعضا را | |||||
| ز پای تا به سرت میمکم چو نیشکر | به دستم ار بسپارند آن سر و پا را | |||||
| هنوز اهل صفا پرده در میان دارند | بیار ساقی مجلس می مصفا را | |||||
| ز گریهی سحری گرد دیده پاک بشوی | که در قدح نگری خندههای صهبا را | |||||
| شبانه جام جهانبین ز دست ساقی گیر | که آشکار ببینی نهان فردا را | |||||
| چه شعله بود که سر زد ز خیمهی لیلی | که سوخت خرمن مجنون دشتپیما را | |||||
| کمال حسن وی از چشم من تماشا کن | ببین ز دیدهی وامق جمال عذرا را | |||||
| دلش هنوز نیامد به پرسش دل من | مگر به دلها نشیند راه دلها را | |||||
| سحر فرشتهی فرخ سرشتهای دیدم | که مینوشت به زر این سه بیت غرا را | |||||
| ستاره درگه مولود شاه ناصردین | گرفت دامن اقبال مهد علیا را | |||||
| ستوده پرده نشینی که فر معجز او | شکسته اختر پرویز و تاج دارا را | |||||
| خجسته کوکب بختش به آسمان میگفت | که من خریدم خورشید عالمآرا را | |||||
| فروغی آن مه تابنده سوی خویشتنم | چنان کشید که رخشنده مهر حربا را | |||||