فروغی بسطامی (غزلیات)/ما دل خود را به دست شوق شکستیم
ظاهر
| ما دل خود را به دست شوق شکستیم | هر شکنش را به تار زلف تو بستیم | |||||
| تا ننشیند به خاطر تو غباری | از سر جان خاستیم و با تو نشستیم | |||||
| از پی پیوند حلقهی سر زلفت | رشتهی الفت ز هر چه بود گسستیم | |||||
| از سر ما پا مکش که با تو به یاری | بر سر مهر نخست و عهد الستیم | |||||
| پیک صباگر پیامی از تو بیارد | ما همه سرگشتگان باد به دستیم | |||||
| بر سر زلفت به هیچ حیلتی آخر | دست نجستیم و از کمند نجستیم | |||||
| گر بکشند از گناه عشق تو ما را | باز نگردیم از این طریق که هستیم | |||||
| گر ز تو بویی نسیم صبح نیارد | هوش نیاییم از این شراب که مستیم | |||||
| بندهی عشقیم و محو دوست فروغی | ذرهی پاکیم و آفتاب پرستیم | |||||