فروغی بسطامی (غزلیات)/زان سر زلف مرا بی سرو سامان کردی
ظاهر
| زان سر زلف مرا بی سرو سامان کردی | خاطرم جمع نشد تا تو پریشان کردی | |||||
| من به سودای غمت اشک به دامن کردم | تا تو از سنبل تر مشک به دامان کردی | |||||
| سینه صد چاک و جگر پاره خدا را بنگر | که چهها با من از آن چاک گریبان کردی | |||||
| حیرتی دارم از آن صورت زیبا که تو راست | که به یک جلوه مرا صورت بی جان کردی | |||||
| عندلیب دل من نغمه سرا شد روزی | کانجمن را ز رخت صحن گلستان کردی | |||||
| خون بهای دلم از لعل گهربار بیار | چون به خون غرقهاش از خنجر مژگان کردی | |||||
| نام شمشیر تو آسایش جان باید کرد | که ز کشتن همه دشوار من آسان کردی | |||||
| سالها در طلبت گوشهنشینی کردم | تا گذاری به سر گوشهنشینان کردی | |||||
| هم نشینان تو از بوی ریاحین مستند | وه که در کار سمن و سنبل و ریحان کردی | |||||
| تا فروغی نظری در رخ زیبای تو کرد | فارغش از مه و خورشید درخشان کردی | |||||