فروغی بسطامی (غزلیات)/دگر فرود نیاید سرم به هیچ کمندی
ظاهر
| دگر فرود نیاید سرم به هیچ کمندی | علاقهی تو خلاصم نمود از هر بندی | |||||
| غمی نمانده مرا با وجود زلف تو آری | گزیده مار نلرزد دلش به هیچ گزندی | |||||
| سری به تیغ تو دادم دریغ اگر نپذیری | دلی به زخم تو بستم فغان اگر نپسندی | |||||
| کدام دام نهادی که طایری نگرفتی | کدام تیر گشادی که خستهای نفکندی | |||||
| گهی ز غمزهی چشمت چه خانهها که نرفتی | گهی ز تیشهی نازت چه ریشهها که نکندی | |||||
| ز شرم طلعت رخشان خسوف ماه تمامی | ز رشک قامت موزون شکست سرو بلندی | |||||
| چنین روش که تو داری چرا به سرو ننازی | چنین دهن که تو داری چرا به غنچه نخندی | |||||
| علاج چشم بد اندیش کرده دانهی خالت | چه احتیاج که بر آتش افکنند سپندی | |||||
| ببند دست فلک را، به ریز خون ملک را | همه اسیر کمندند و تو سوار سمندی | |||||
| فروغی از ستمت چون به شهریار ننالد | کز آستان تو نومید رفت از پس چندی | |||||
| ستوده ناصردین شه خدایگان مکرم | که غیر بحر ز دستش ندیدهام گلهمندی | |||||