فروغی بسطامی (غزلیات)/خوش آن که حلقههای سر زلف واکنی
ظاهر
| خوش آن که حلقههای سر زلف واکنی | دیوانگان سلسلهات را رها کنی | |||||
| کار جنون ما به تماشا کشیده است | یعنی تو هم بیا که تماشای ما کنی | |||||
| کردی سیاه زلف دوتا را که در غمت | مویم سفید سازی و پشتم دوتا کنی | |||||
| تو عهد کردهای که نشانی به خون مرا | من جهد میکنم که به عهدت وفا کنی | |||||
| من دل ز ابروی تو نبرم به راستی | با تیغ کج اگر سرم از تن جدا کنی | |||||
| گر عمر من وفا کند ای ترک تندخوی | چندان وفا کنم که تو ترک جفا کنی | |||||
| سر تا قدم نشانهی تیر تو گشتهام | تیری خدا نکرده مبادا خطا کنی | |||||
| تا کی در انتظار قیامت توان نشست | برخیز تا هزار قیامت به پا کنی | |||||
| دانی که چیست حاصل انجام عاشقی | جانانه را ببینی و جان را فدا کنی | |||||
| شکرانهای که شاه نکویان شدی به حسن | میباید التفات به حال گدا کنی | |||||
| حیف آیدم کز آن لب شیرین بذلهگوی | الا ثنای خسرو کشورگشا کنی | |||||
| ظل اله ناصردین شاه دادگر | کز صدق بایدش همه وقتی دعا کنی | |||||
| شاها همیشه دست تو بالای گنج باد | من هی غزل سرایم و تو هی عطا کنی | |||||
| آفاق را گرفت فروغی فروغ تو | وقت است اگر به دیدهی افلاک جا کنی | |||||