فروغی بسطامی (غزلیات)/جان سپاری به ره غمزهی جانان باید
ظاهر
| جان سپاری به ره غمزهی جانان باید | تیرباران قضا را سپر از جان باید | |||||
| بگذر از هر دو جهان گر سر وحدت داری | دامن کفر رها کن گرت ایمان باید | |||||
| از پریشانی اگر جمع نگردد غم نیست | هر که را بویی از آن زلف پریشان باید | |||||
| گریه چون ابر بهاری چه کند گر نکند | هر که را کامی از آن غنچهی خندان باید | |||||
| آن که منع دلم از چاک گریبان تو کرد | خاکش اندر لب و چاکش به گریبان باید | |||||
| چشم من قامت دلجوی تو را میجوید | زان که بر دامن جو سرو خرامان باید | |||||
| عاشقان جز دهنت هیچ نخواهند آری | تشنهکامان تو را چشمهی حیوان باید | |||||
| عکس رخسار تو در چشم من افتاد آری | شمع افروخته را رو به شبستان باید | |||||
| از سر کوی تو حیف است فروغی برود | که گلستان تو را مرغ غزلخ وان باید | |||||