فروغی بسطامی (غزلیات)/تو و چشم سیه مستی که نتوان دید هشیارش
ظاهر
| تو و چشم سیه مستی که نتوان دید هشیارش | من و بخت گران خوابی که نتوان کرد بیدارش | |||||
| نه الله است هر اسمی که بسرایند در قلبش | نه منصور است هر جسمی که بفرازند بردارش | |||||
| به بازاری گذر کردم که زر نقشی است از خاکش | به گلزاری قدم خوردم که گل عکسی است از خارش | |||||
| معطر شد دماغ جان من از بوی گیسویش | منور شد چراغ چشم من از شمع رخسارش | |||||
| پری رویی که من دیدم همه خلقند مفتونش | مسیحایی که من دارم همه شهرند بیمارش | |||||
| به رویی دیده بگشادم که خون میجوشد از شوقش | به مویی عهد بر بستم که جان میریزد از تارش | |||||
| چه مستیها که کردم از شراب لعل میگونش | چه افسونها که دیدم از نگاه چشم سحارش | |||||
| چه شادیها که دارم در سر سودای اندوهش | چه منت ها که دارد یوسف من بر خریدارش | |||||
| دمادم تلخ میگوید دعا گویان دولت را | مکرر قند میریزد لب لعل شکربارش | |||||
| جواب هر سلامم را دو صد دشنام میبخشند | غرض هر لحظه کامی میبرم از فیض گفتارش | |||||
| پی شمشاد قد ماهی، نماندم قوت رفتن | که سرو بوستان پا در گل است از شرم رفتارش | |||||
| پرستش میکند جان فروغی آفتابی را | که ظلمت خانه دلها منور شد به انوارش | |||||