فروغی بسطامی (غزلیات)/تویی آن آیت رحمت که نتوان کرد تفسیرش
ظاهر
| تویی آن آیت رحمت که نتوان کرد تفسیرش | منم آن مایهی حسرت که نتوان داد تغییرش | |||||
| تو و زلف گره گیری نتوان دید در چنگش | من و خواب پریشانی که نتوان کرد تعبیرش | |||||
| تعالالله از این صورت که من ماتم ز تحسینش | بنام ایزد از این معنی که من لالم ز تقریرش | |||||
| دلا را صورتی دیدم که دل میبرد دیدارش | به صورت خانهای رفتم که جان میداد تصویرش | |||||
| حریفی شد نگار من که شاهانند محتاجش | غزالی شد شکار من که شیرانند نخجیرش | |||||
| بلای جان مردم فتنهی چشم سیه مستش | گشاد کار عالم حلقهی زلف گره گیرش | |||||
| به قتل عاشقان مایل دل پرورده از کینش | به خون بی دلان شایق لب ناشسته از شیرش | |||||
| ز دستی خفتهام در خون که تن مینازد از تیغش | ز شستی خوردهام پیکان که جان میرقصد از تیرش | |||||
| در آن مجمع که بسرایند ذکر از جعد حورالعین | من و امید گیسویش من و سودای زنجیرش | |||||
| ز دست کافری کی میتوان دیدن سلامت را | که خون صد مسلمان میچکد هر دم ز شمشیرش | |||||
| شبی نگذشت کز دست غمش چون نی ننالیدم | دریغ از نالهی پنهان که پیدا نیست تاثیرش | |||||
| به مردن هم علاجی نیست رنجور محبت را | فغان زین درد بیدرمان که درماندم ز تدبیرش | |||||
| سر معماری ار داری بیا ای خواجهی منعم | که من ویرانهای دارم که ویرانم ز تعمیرش | |||||
| مسخر ساخت نیر تا دل پاک فروغی را | تو پندار که از افسون پری کردهست تسخیرش | |||||