فروغی بسطامی (غزلیات)/تا صبا شانه بر آن سنبل خم در خم زد
ظاهر
| تا صبا شانه بر آن سنبل خم در خم زد | آشیان دل یک سلسله را بر هم زد | |||||
| بود از زلف پریشان توام خاطر جمع | فتنه عشق چو گیسوی تواش بر هم زد | |||||
| تابش حسن تو در کعبه و بت خانه فتاد | آتش عشق تو بر محرم و نامحرم زد | |||||
| تو صنم قبلهی صاحب نظرانی امروز | که زنخدان تو آتش به چه زمزم زد | |||||
| گر نه از مردن عشاق پریشانحال است | پس چرا زلف تو صد حلقه درین ماتم زد | |||||
| حال دل سوختهی عشق کسی میداند | که به دل داغ تو را در عوض مرهم زد | |||||
| اگر آن خال سیه رهزن من شد شاید | زان که شیطان به همین دانه ره آدم زد | |||||
| چشم بد دور که آن صفزده مژگان دراز | خنجری بر دل صد پارهی ما محکم زد | |||||
| خجلت عشق به حدی است که در مجلس دوست | آستین هم نتوان بر مژهی پرنم زد | |||||
| اولین نقطهی پرگار محبت ماییم | پس از آن کلک قضا دایرهی عالم زد | |||||
| هر چه در جام تو ریزند فروغی مینوش | که به ساقی نتوان شکوه ز بیش و کم زد | |||||