فروغی بسطامی (غزلیات)/تا با کمان ابرو بنشست در کمینم
ظاهر
| تا با کمان ابرو بنشست در کمینم | در خون خویش بنشاند از تیر دلنشینم | |||||
| هم طرهاش بهم زد طومار صبر و تابم | هم غمزهاش ز جا کند بنیاد عقل و دینم | |||||
| گاهی به دل کند جا، گاهی به دیده ما را | یک جا نمینشیند شاه حشم نشینم | |||||
| هر گوشه اهل رازی دارد بدو نیازی | در راه عشق بازی تنها نه من چنینم | |||||
| تو خرمن جمالی، من خوشهچین مسکین | تو خواجه بزرگی، من بنده کمینم | |||||
| تو پادشاه حسنی، من دادخواه عشقم | تو فتنهی زمانی، من شورش زمینم | |||||
| خاری که از تو آید بهتر ز تو ستانم | بویی که از تو باشد خوش تر ز یاسمینم | |||||
| دست از تو بر ندارم گر میکشی به دارم | مهر از تو برنگیرم گر میکشی به کینم | |||||
| روزی اگر ببینم خود را بر آستانت | دیگر کسی نبیند جان را در آستینم | |||||
| آن دم که بر لب آید جانم ز زهر هجران | از لعل نوشخندت مشتاق انگبینم | |||||
| بر آسمان خوبی دارم مهی فروغی | کز سجده زمینش مهری است بر جبینم | |||||