فروغی بسطامی (غزلیات)/به یک پیمانه با ساقی چنان بستیم پیمان را
ظاهر
| به یک پیمانه با ساقی چنان بستیم پیمان را | که تا هستیم بشناسیم از کافر مسلمان را | |||||
| به کوی میفروشان با هزاران عیب خوشنودم | که پوشیدهست خاکش عیب هر آلوده دامان را | |||||
| تکبر با گدایان در میخانه کمتر کن | که اینجا مور بر هم میزند تخت سلیمان را | |||||
| تو هم خواهی گریبان چاک زد تا دامن محشر | اگر چون صبح صادق بینی آن چاک گریبان را | |||||
| نخواهد جمع شد هرگز پریشان حال مشتاقان | مگر وقتی که سازد جمع آن زلف پریشان را | |||||
| دل و جان نظر بازان همه بر یکدیگر دوزد | نهد چون در کمان ابروی جانان تیر مژگان را | |||||
| کجا خواهد نهادن پای رحمت بر سر خاکم | کسی کز سرکشی برخاک ریزد خون پاکان را | |||||
| گر آن شاهد که دیدم من ببیند دیدهی زاهد | نخست از سرگذارد مایهی سودای رضوان را | |||||
| من ار محبوب خود را میپرستم، دم مزن واعظ | که از کفر محبت اولیا جستند ایمان را | |||||
| دمی ای کاش ساقی، لعل آن زیبا جوان گردد | که خضر از بیخودی بر خاک ریزد آب حیوان را | |||||
| فروغی، زان دلم در تنگنای سینه تنگ آید | که نتوان داشت در کنج قفس مرغ گلستان را | |||||